توضیحات
دانلود رمان فوگان نوشته نویسنده نساء حسنوند pdf بدون سانسور
عنوان اثر: فوگان
پدید آورنده: نساء حسنوند
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: ۲۴۹۰
معرفی رمان فوگان
برفین، دختری که همیشه مرز بین بقا و سقوط رو با گامهای لرزان رد کرده، تازه چند روزه از زندان آزاد شده. مسئولیتی که قبول میکنه، میتونه نجات یا نابودیش باشه: انتقال مقدار عظیمی مواد مخدر. اما تقدیر ضربهی خودش رو میزنه؛ محموله ناپدید میشه. حالا شکارچیها دنبالش هستن و او تنها طعمهی زندهی میدونه… تا اینکه چیزی غیرمنتظره رخ میده.
بخشی از رمان فوگان
آخرین ضربه را به شلوار خاکی شده ام زدم و با قطع شدن صدایش سرم را بالا گرفتم. به پهلو کامل روی زمین پهن شده بود و چشم هایش بسته.شوکه به جسم بی جان و چشم های بسته اش چند لحظه ای نگاه کردم و با ترسی که به ناگهان در دلم رخنه کرد جلو رفتم. فیلمش بود یا…آب دهانم را سخت بلعیدم و با نوک کفشم آرام ضربه ی ساق دستش که روی زمین بود زدم-هی دختر … پاشو….دستش فقط در اثر ضربه من کمى لرزید و بی جان تر از هر وقتی به حالت قبلش برگشت.دلم میخواست به تفکرات شکاکم که میگفت دارد . نقش بازی میکند و قصد گول زدنم را دارد پر و بال بدهم اما چهره ای که با میت هیچ فرقی نداشت و خونی که تمام مانتوی آجری رنگش را در بر گرفته بود این اجازه را نمیداد. تو دیگه چه شری بودی که دامن منو گرفتی این وقت شب نمیره خدا! یعنی اگر خودم را هم میکشتم نمیتوانستم ترسی که در دلم لانه کرده بود را انکار کنم.
و ادای پسر شجاع را در بیاورم.چنگی به موهایم زدم و با عجله تکه های موبایلم را از روی زمین جمع کردم تا سر همش کنم.صفحه اش شکسته بود ولی با این حال شانس آوردم که روشن شد و در حد رفع نیاز، قابل استفاده بود.وارد صفحه کلید شدم اما درمانده تر از آنی که ذهنم فرمان دهد که باید شماره ی کجا و چه کسی را بگیرم.نگاه دو دو زنم را میان آن دختر و گوشی گرداندم.به پلیس زنگ میزدم؟ اورژانس؟اگه میمرد و خونش گردنم می افتاد چه؟!چطور ثابت میکردم کار من نبوده وقتی که در پشتی دوربین نداشت و فقط این سالن مجهز به دوربین مدار بسته بود که همه چیز را علیه من نشان میداد!-خدا خیرت بده حاج احمد که این وقت شب به من گیر دادی برنجارو بفرستم ببین چه گرفتاری شدم.زیر لب با خودم حرف میزدم و در ناچار ترین حالت ممکن روی شماره ی سپهر کلیک کردم.
دلم نمی خواست او را وارد این ماجرا کنم ولی انگار چاره ای نداشتم.-جواب بده لعنتی… جواب بده.نمی توانستم دست روی دست بگذارم تا یک جنازه گردنم بیوفتد ای کاش همان لحظه که به هوش بود اجازه میدادم برود.برای بار سوم شماره اش را گرفتم که بعد خوردن چند بوق بالاخره جواب داد.صدایش گرفته و خواب آلود بود.-وقتی یه نفر جوابتو نمیده، یعنی آدم باش و زنگ نزن این وقت شب ها چه مرگته؟-ببند دهنتو سپهر به دختر افتاده رو دستم داره از خونریزی میمیره. انگار از جا پرید و صدای برخوردش به چیزی آمد. چشمم روشن پسر آرومی بودی چیشد کدوم بدبختی رو ناکار کردی افتاده به خونریزی؟ خدای یاوه گویی بود این پسر.عصبی میان کلامش پریدم:چرند نگو سپهر پهلوش چاقو خورده الان تو انبار اصلی برنجام پاشو بیا تا نمرده.









