دانلود رمان غبار الماس

50,000 تومان

تمام این سال‌ها حقیقتی را در دل پنهان کردم؛ حقیقتی که اگر آشکار می‌شد، همه‌چیز را دگرگون می‌کرد. نوه‌ی جهانگیرخان فرهمند، رئیس کارخانه نساجی، در آغوش من به دنیا آمد؛ بی‌آنکه کسی بداند. اما سرنوشت پرده برداشت و محمد فرهمند در مقابل دختری ایستاد که خونش را در رگ دارد.کودک چهار ساله‌ام دل پدرش را ربود، اما من هرگز به او فرصت دوباره نخواهم داد. عشق میان من و محمد، همان روزی که ترک شد، برای همیشه مرد.

 

توضیحات

دانلود رمان غبار الماس نوشته نویسنده شادی موسوی pdf بدون سانسور

عنوان اثر: غبار الماس

پدید آورنده: شادی موسوی

زبان نگارش: فارسی

شمارگان صفحات: 4705

معرفی رمان غبار الماس

تمام این سال‌ها حقیقتی را در دل پنهان کردم؛ حقیقتی که اگر آشکار می‌شد، همه‌چیز را دگرگون می‌کرد. نوه‌ی جهانگیرخان فرهمند، رئیس کارخانه نساجی، در آغوش من به دنیا آمد؛ بی‌آنکه کسی بداند. اما سرنوشت پرده برداشت و محمد فرهمند در مقابل دختری ایستاد که خونش را در رگ دارد.کودک چهار ساله‌ام دل پدرش را ربود، اما من هرگز به او فرصت دوباره نخواهم داد. عشق میان من و محمد، همان روزی که ترک شد، برای همیشه مرد.

بخشی از رمان غبار الماس

من به پای یک قول آمده ام زمین و زمان را به هم می دوختم و کوتاه نمی آمدم از حرفم باز نمی گشتم. من خودم را زیر پا گذاشته بودم که حاضر شدم دوباره به آن چشمان نفرت انگیزش نگاه کنم، او که دیگر ارزشی برای من نداشت. می توانست هر چقدر هم که می خواهد اخم در هم بکشد و حتی همین حالا از اینجا بیرونم کند. اگر قرار نبود که بشود من هم اصراری نداشتم. من قول داده بودم و تلاشم را می کردم فقط همین-خیر می تونیم شروع کنیم. و با این جمله اعلام کرد که او هم شوک را از سر گذرانده و اگر بیش از این طول می کشید جای تعجب داشت. اصلا تا همینجا هم زیادی احساسات به خرج داده اند جناب فرهمند.اتفاقا با لحن رئیس موابانه اش خواست برائتش را از حضورمان اعلام کند تا هرچه زودتر کارمان را انجام دهیم و شرمان را کم کنیم.چشم در چشمش میدوزم و او هنوز هم چشمانم را می کاود اما مطمئن هستم چیزی را که انتظارش را دارد نمی یابد.من دخترک احمق و عاشق پیشه ی آن روزها نبودم و نخواهم بود تپش قلبم؟

چیزی نیست…! قطعا من باب تنش های عصبی این چند وقت اخیر است. فقط و فقط همین توی لپتاپ براتون پرزنت کنم یا مایلید روی پرده نمایش بدم؟ در می زنند و وسایل پذیرایی از راه می رسد و سماواتی با لحن شوخی زمزمه می کند- خانوم مهندس عجله نکنید وقت برای کار زیاده تازه از راه رسیدین بفرمایید پذیرایی بشین بعد شروع کنیم… مهشید تشکری میکند و فنجانی از داخل سینی بر می دارد. اما من با چهره ای که سعی می کنم از نفرت جمع نشود و بیش از این جو بینمان را خشک نکند چاشنی یک لبخند ظریف می گویم: ممنون جناب برای پذیرایی خدمت نرسیدیم. ما عجله داریم چون اگر قرارداد نبندیم باید برگردیم تهران اگرم قرار داد بسته شه من باید ترتیب انتقال خانواده ام رو بدم در هر صورت تایمی برای تلف کردن ندارم.هر دو ابروهایشان از این سخنرانی غرای من بالا رفته و لبخند پهن شده روی صورت مهشید که پشت فنجان قهوه پنهان میشود برای من سرشار از انرژی است.

می توانم حدس بزنم که از برخوردم بی نهایت راضی است و جناب فرهمند هم متعجب شده که من این قدر معمولی از برگشت به تهران صحبت میکنم. انگار که توقع داشته باشد برای گرفتن این کار به هر دری بزنم و او دقیقا همینقدر خودپسند و مغرور است. و قسم میخورم بودنم اینجا را طور دیگری برداشت کرده و با این حرف من تا حدودی مردد شده است.-هر طور مایلین مهندس ما در خدمتیم.تشکری میکنم و به سمت پرده ی نمایشگر برمی گردم.لپتاپ را هم به سمت خود می چرخانم و پاور پوینت را پخش میکنم.خب اینکه شما از جایگاه ریاست به شرکتتون نگاه کردین و متوجه شدین که فضای شرکت نیاز به تغییر و تحولات جزئی داره.این یعنی کمبودایی رو حس کردین اما من به عنوان متخصص اینجا هستم که با چند تا اسلاید ساده بهتون نشون بدم که اوضاع شرکتتون از چیزی که فکر می کنه خیلی خیلی اسفبارتره. لحظه ای مکث میکنم و ابروهای بالا رفته ی سماواتی و اخم های در هم رفته ی جناب رئیس نشان می دهد که قطعا انتظار این برخورد قاطع و تلخ را از من نداشته اند.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
تمام این سال‌ها حقیقتی را در دل پنهان کردم؛ حقیقتی که اگر آشکار می‌شد، همه‌چیز را دگرگون می‌کرد. نوه‌ی جهانگیرخان فرهمند، رئیس کارخانه نساجی، در آغوش من به دنیا آمد؛ بی‌آنکه کسی بداند. اما سرنوشت پرده برداشت و محمد فرهمند در مقابل دختری ایستاد که خونش را در رگ دارد.کودک چهار ساله‌ام دل پدرش را ربود، اما من هرگز به او فرصت دوباره نخواهم داد. عشق میان من و محمد، همان روزی که ترک شد، برای همیشه مرد.  
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: غبار الماس
  • ژانر: عاشقانه، اجتماعی، خوانوادگی
  • نویسنده: شادی موسوی
  • ویراستار: نگاه دانلود
  • تعداد صفحات: 4705
  • منبع تایپ: dlnegah.com
لینک کوتاه:
برچسب ها
دیگر آثار
موضوعات
ورود کاربران

درباره ما
نگاه دانلود
توضیح کوتاه درباره ما
آخرین نظرات
  • هانیسلام من نویسنده این رمان هستم و درخواست حذف آن را دارم....
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نگاه دانلود " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!