توضیحات
دانلود رمان عطر هلو نوشته نویسنده فاطمه باصری pdf بدون سانسور
عنوان اثر: عطر هلو
پدید آورنده: فاطمه باصری
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 867
معرفی رمان عطر هلو
هنگامه که مدتی بود در خانهی خالهاش زندگی میکرد، هیچگاه تصور نمیکرد که در یک شب به ظاهر عادی، آیندهاش اینچنین تغییر کند. مهمانی که قرار بود بهانهای برای تفریح و ملاقات با دوستان باشد، در واقع آغاز یک کابوس بود. سروش، مردی که به نظر میرسید همه چیز را تحت کنترل دارد، به ناگاه پرده از رازهای تاریکی برداشت. در یک حرکت غیرمنتظره، او هنگامه را به گوشهای کشاند و تعرضی وحشتناک به او کرد. اما این پایان کار نبود. سروش او را مجبور کرد تا به عقد موقتش درآید، اقدامی که نه تنها جسم، بلکه روح هنگامه را نیز تسخیر کرد. هیچکس نمیدانست که سروش پشت این بازی چقدر معادلات را پیچیده کرده بود. چه چیزی او را به این حد از بیرحمی سوق داده بود؟ این سوالی بود که هیچکس نتوانست پاسخی برای آن پیدا کند.
بخشی از رمان عطر هلو
*سروش*چپ چپی نگاه سمانه کردم و نان تست را برداشتم که رویش کره بمالم-بابا امروزم میری کارگاه؟جرعه ای از چایش را نوشید و سر تکان داد.-اهوم این مرتیکه بهادر معلوم نیست چه غلطی میکنه اونجا بهادر سرکارگر کارگاه مبل سازی بابا بود.چند باری کارگرها از دستش شکایت کرده بودند و بابا دوسه روزی خودش می رفت برای نظارت.- سلام.دلم رفت برای آن صدای ظریف-سلام دخترم مریض شدی عمو جون؟پدرم هنگامه را این طور خطاب میکرد. میخواست با ما احساس راحتی داشته باشد.-نه خوبم عموجون.سمانه هم نگران دست گذاشت روی پیشانی اش-داغی که دختر بیا اینجا بشین ببینمت؟نشاندش دقیقا کنار من خنده ام گرفت. او چشم دیدن من را نداشت و به زور نشسته بود دقیقا کنار من.-خوبم سماجان فکر کنم یکم سرما خوردم…بی توجه به او نان تست عسل و کره زده را به دهان بردم و گازش زدم.
**هنگامه*از درد می نالیدم از درد زیر دلم هم خاله فکر میکرد سرما خورده ام. چندباری هم پرسیده بود چرا روتختی را عوض کرده و نداده ام او بشویدش چه را میدادم سند بدبختی ام را؟ -سرمت که تموم شد بهتر میشی هنگامه.لبخند زدم به روی سمانه پرستار بود. برعکس برادر عبوسش بسیار مهربان و دلپذیر قرص ها را برداشت و توضیح داد – اینو شش ساعتی، بخور این کپسول رو هم هشت ساعتی، شربتتم همراه همون شش ساعتیه بخور خب؟ سر تکان دادم. -ببخشید سمانه خیلی امروز اذیت شدی. -این چه حرفیه !دختر خواهرا همچین وقتی به درد هم میخورن. آه کشیدم فکر میکردم برادرش هم مثل او ممکن است مهربان باشد. چه می دانستم چه نقشه های شومی در سر دارد. -ممنون که خواهر می سمانه این را بغض آلود گفتم کاش پدر و مادر من هم یک فرزند دیگر داشتند تا من هم غمخواری داشتم.- قربونت برم گریه نکن به دلم نیست برم شیفت به خدا با دست هایی لرزان اشک هایم را پاک کردم.
– برو عزیزم یه کم خوابم گرفته منم میخوابم. پتو را رویم مرتب کرد مهربانی او حد و اندازه نداشت. حتما به عمو رفته بود.-بخواب ،عزیزم، بابا و مامانم زود میان مامان میاد پیشت خب؟ میرم خونمون دیگه… واقعا خوابم می آمد واقعا خسته بودم اما دلم خانه مان را میخواست. – به خاله زنگ میزنم بخواب بچه. کدام خاله خاله مشتریهایش را ول نمیکرد به خاطر یک سرماخوردگی جزئی بغضم دوباره شکست از شرح بدبختی خودم همان خانه ی سرد و بی روح بهتر بود از این خانه ی گرم خانه ی گرمی که تمام این سالها ما من آرامشم بود حالا برایم زهر بود، عذاب بود. ممنونم سما. اشک هایم را پاک کرد و غمگین و بدون حرف اتاق را ترک کرد. من ماندم و یک تنهایی بزرگ و یک شب تاریک دیگر. کی شب شده بود؟ آن هم این همه تاریک آن قدر پنجره را نگاه کردم که خوابم برد… عمیق! …









