توضیحات
دانلود رمان عصیان و افسون نوشته نویسنده ناشناس pdf بدون سانسور
عنوان اثر: عصیان و افسون
پدید آورنده: ناشناس
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 852
معرفی رمان عصیان و افسون
بکارتِ من تنها چیزی بود که میتوانست بدهی پدرم را پاک کند. من، پرنسس مافیا، محکوم بودم بهایی بدهم که هرگز انتخابش نکرده بودم. قرار بود طبق توافق، همسر پادشاه تازهتاجگرفتهی خانواده فولی شوم؛ شان فولی، مردی که نامش لرزه به جان دشمنان میانداخت. ازدواج، شکل رسمیِ تسویهحساب بود. اما هرچه به شب عروسی نزدیکتر میشدم، همهچیز رنگ کابوس میگرفت. من داشتم به مردی نزدیک میشدم که هیچ نمیشناختمش. نه گذشتهاش را، نه چشمانش را، نه حتی نام واقعیاش را. فقط میدانستم که او یک افسانه است؛ وحشی، یاغی، قاتلی بیرحم… و به طرز خطرناکی جذاب. درست همان شبی که باید همسرش میشدم، حقیقت را بیپرده در گوشم زمزمه کردند؛ طوری که انگار حکم اعدامم را میخوانند. گفتند کافیست به قامت بزرگش نگاه کنم تا بفهمم چه سرنوشتی در انتظارم است. وقتی در محراب، دستم را در دستش گذاشت، سرمایی در وجودم دوید. من یقین داشتم این ازدواج، پایان من است. آیا راهی برای نجات وجود داشت؟ آیا میشد با ظرافت زنانه، هیولایی را که همه از او میترسیدند، رام کرد؟
بخشی از رمان عصیان و افسون
هر وقت من پیشش بودم شان معذب بوده اون دست میده و ارتباط چشمی برقرار می کنه و زیادی لبخند می زنه توی موسیقی سلیقه مشابهی داریم وضعیتمون خیلی بهتر از زوجای دیگه است. حداقل این چیزیه که من مدام به خودم میگم. وقتی جلوی خونه میرسیم با خودم فکر میکنم درست میشه من میتونم به این جوری زندگی کردن عادت کنم. حتی اگه اخر سر منو شان با هم کنار نیایم ادمای زیادی هستن که میتونن کنارم باشن و کارای زیادی می تونن توی این عمارت برام انجام بدن تا منو مشغول کنن. از زمانی که اون بلا سرم اومد توی خونه درس خوندم و به زندگی توی تنهایی عادت کردم می تونم در سمو به صورت انلاین ادامه بدم با ادمای زیادی از طریق باشگاههای کتاب و وب سایت های پخت و پز اشنا شدم و دوست پیدا کردم از طریق اینترنت می تونم باهاشون در ارتباط باشم و زندگیم بعد از ازدواجم فرقی با الانم نمی کنه. اینجا زندگی کردن برام خوبه و چون قراره اسب سواری کنم هیجان زدم.
دقیقا دارم سعی می کنم کیو قانع کنم؟ بابا ماشینو قفل میکنه و دستشو بین موهای کم پشت و خاکستریش رد میکنه هر وقت خانواده فولی صدامون میکنن بابام این تیکو می گیره، حتی اگه قراره تلفنی باشه با ادمای دیگه اینجوری نیست. کورمیک اکانر بابای من کارای کوچک زیادی داره چهارتا فروشگاه زنجیره ای شش تا پمپ بنزین دوتا ارایشگاه و یه کتابفروشی کوچیک گرچه از همه اینا خیلی سردر نمیاره اما پول زیادی ازشون در میاره. می دونم که غیر قانونیه. اده هایی که با بابام کار می کنن گرون ترین و لوکس ترینا رو در اختیارشون دارن یه سری جعبه کالاهایی رو همیشه شبا منتقل می کنن.. نمی دونم چی ممکن توش باشه اما خیلی بهش شک دارم. مامانم برای چندمین بار میگه_حواست به رفتارت باشه ها_باشه._و زیادم حرف نزن گاهی وقتا خیلی چرت و پرت میگی شان فولی نمیخواد همه حرفاتو بشنوه_نمی زنم. راستشو بگم توی گلوم یه توده ای هست که نمی ذاره حرف بزنم مطمئن نیستم حتی اگه می تونستمم چی باید می گفتم.
مچ دست چپمو میمالم این یه جور عادت عصبیه. خانوم جولی روانشناسم میگه سعی کن یادت بیاری چرا هر وقت ناراحت میشی مچ دستتو ماساژ میدی اما من هیچی یادم نیست که چرا اینکارو میکنم. فقط می دونم مربوط به اون دزدیه فقط یادم میاد وقتی از مدرسه برمیگشتم خونه دزدیده شدم و فکر می کردم قراره بمیرم. بعضی وقتا خانوم جولی مجبورم میکنه یادم بیارم و من فقط صدای شلیک گلوله رو یادم میارم و بعدش کسی منو از روی زمین بلند می کنه، احتمالا امدادگر همه چیز بین این اتفاق خالیه و منم باهاش مشکلی ندارم. نیازی به یاداوری جزییات ندارم. چیزی که توجه منو جلب کرده چیز دیگه ایه. من از معامله ای که بابام بخاطر آزادی من بسته در جریانم اما دلیلشو نمی فهمم…چرا من؟ چرا رئیس یه خونواده به این قدرتمندی خودشو برای نجات یه دختر مرد معتاد به قمار به زحمت میندازه و چرا آقای فرگوس فولی منو به عنوان همسر پسرش انتخاب کرده؟ انگار هیچکس نمیتونه جواب درستی به این سوال بده…











