توضیحات
دانلود جلد دوم رمان سلطنت پادشاه مجموعه دوئت پادشاهی نوشته نویسنده رینا کنت pdf بدون سانسور
عنوان اثر: سلطنت پادشاه
پدید آورنده: رینا کنت
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 473
معرفی رمان سلطنت پادشاه
جاناتان کینگ چنان که نامش حکایت میکند، پرقدرت، دستنیافتنی و فاسد است. او همسر خواهر درگذشتهی من و بسی بزرگتر از من است. در ایام کودکی، هیچچیز بر من آشکار نبود، گمان میبردم که او خدایی است. اکنون میبایست با این خدا رویارو گردم تا تجارت خود را از پنجهی بیرحمش برهانم.آگاه نبودم که اعلام جنگ بر این پادشاه، همهی دار و ندارم را بر باد خواهد داد. هنگامی که جاناتان چیزی را طلب کند،نه صرفاً آن را به دست میآورد، بلکه آن را به کلی فتح میکند. اکنون چشم طمع به من دوخته است. او نه تنها قصد تملک جسم مرا دارد،بلکه دل و جانم را نیز خواهان است. من مقاومت میکنم، ولی گویی گریزی از این پادشاه در قلمرویش نیست…
بخشی از رمان سلطنت پادشاه
یه قدم نزدیک تر میشه صورتم و صداش دیگه تعجب ندارن، فقط سردن مثل رنگ چشاش: اینجا چیکار میکنی؟ کی هستی؟ نگو ،اتفاقیه چون به اتفاق اعتقاد ندارم. تعجبی نداره که میگن آیدن کپیه باباشه. اگه هشت سال از من کوچیکتر نبود واقعاً می ترسیدم ازش نه اشتباه شد. تنها دلیل که جلوش وایستادم اینه که قبلاً با شیطان روبه رو شدم. آدما کنار شیطان هیچی نیستن. پس نمیترسوننم «آیدن؟» عروس با لباس سفید گشادش پیداش میشه کنارش دامنشو گرفته موهای بلوندش مثل موجای قشنگ پشتش ریخته انگار یه فرشته ست.”داری چیکار…” حرفش نصفه میمونه وقتی چشمای آبیش به من میرسه تعجبش از شوهرش بیشتره چند بار پلک میزنه «آ- آلیسیا؟» همین الان به آیدن گفتم اشتباه گرفتید. این بار سریع خودمو جمع میکنم. چشاشو تنگ میکنه: اسم منو از کجا میدونی؟ لعنتی.”همه جا پخش شده تبریک بابت عروسیت.
” بر می گردم و قبل از اینکه آیدن گیرم بندازه در میرم شک ندارم بازجوییم میکنه و نمیتونم بذارم این اتفاق بیفته تازه جوابی هم براش ندارم من تو یه ماموریتم فقط باید تمومش کنم و خلاص می لغزم به اون ور باغ قدمامو تند میکنم انگار یکی دنبالمه. شایدم واقعاً هست.نفسمو میدم بیرون وقتی از دید آیدن دور میشم تو یه گوشه پشت باغ وایمیستم و خودمو جمع میکنم. نزدیک بود. یعنی وقتم تنگه و باید هر چه زودتر اینو تموم کنم. همون طور که انتظار داشتم اگنس و ایتن اینجان دور یه میز با کالوین رید دیپلمات و بابای اون دختر موسبز که قبلاً دیدم وایستادن. ساعتمو لمس میکنم همونی که همیشه همراهمه ساعت شانسمه که چند بار جونمو نجات داده. انگار اونی که بهم داده داره از یه جایی هوامو داره- بزن بریم. لبخندمو جفت و جور میکنم یه لیوان شامپاین از گارسون میگیرم کمرمو صاف میکنم و میرم سمتشون.
همین که میرسم به بچه ده ساله میپره به پای کالوین و حواسشو میخواد کالوین به اونا سر تکون میده، دست بچه رو میگیره و میره سمت خونه. ایتن و اگنس هنوز دارن با هم گپ میزنن فرصت طلایی. ایتن همون طوره که تو عکسای اینترنت دیدم موهای بلوطی روشن فک تیز و به هیکل بلند و ورزیده از دور خیلی شبیه عروس نیست ولی وقتی نزدیک میشم شباهت زیرپوستی معلومه بازوی اگنس رو لمس میکنم بالاخره پیدات کردم.چشمای بی رنگش بهم میافتن انگار اصلا رنگ ندارن؛ آبی کم رنگشون انگار شسته شده از ایتن درشت تره ولی تیزیش کمتره و ساکت تره تو چهل و خرده ای سالشه ولی هیکلش حسابی رو فرمه و یه جورایی انگار دست نیافتنیه.اولین بار که روش زوم کردم و فهمیدم کجاها صبح قهوه میخوره فکر کردم کارم سخت میشه که بهم محل بذاره، چون هیچ وقت قرار نمیذاره و حتی به زنا علاقه نشون نمیده. تعجب کردم وقتی همون روز صبح پیشنهاد داد پول قهوه مو بده.










