توضیحات
دانلود رمان سقر محقر نوشته نویسنده مینا ت pdf بدون سانسور
عنوان اثر: سقر محقر
پدید آورنده: مینا ت
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 2391
معرفی رمان سقر محقر
اگر ازم بخواهند بگویم عجیبترین منظرهای که دیدهام چیست، اول از همه به خودم اشاره میکنم. چگونه با ردّی که یک رمان حقیقی در دلم گذاشت، به لانهٔ خوناشامها راه بردم؛ چگونه نزدیکشان شدم و در روزی که تراژدیِ تبدیلم به خوناشام رقم خورد، کشته شدم و پا به جهانِ آتشین و جادویی «سقر» گذاشتم. اکنون من آنجا هستم — در برابر پادشاهِ مغرورِ جهنم، با لبخندی رازآمیز و حرصی برای بازپسگیری اسارت. بمانم و پیوند بخورم یا بازگردم و دگرگون شوم؟ یا نکند راهی پیش آید که ما عاشق شویم؛ من قاتل، او مقتول؟
بخشی از رمان سقر محقر
یک روز که بدرقه اشم دختری از ماشین پیاده شد و با کفشهای پاشنه ده سانت و مانتوی کوتاه به همراه شالی که حیرون روی سرش مونده بود به سمتم اومد و پرسید: دل آرا خانم؟ نگاهش کردم و تو شیشه عینک آفتابیش انعکاس خودم رو دیدم.- بله خودمم.عینکش رو بالا داد و نیم نگاهی به پشت سرم انداخت. مشتاق بودم ببینم کی هستین که دخترم تعریفتون رو میکنه. اخم کردم و گفتم: من یک مربی ساده هستم و با بچه ها اکثر اوقات وقتم رو میگذرونم. طبیعیه از من بخوان تو خونه تعریف کنن. دقیق نگاهم کرد و ابرویی بالا انداخت: درسته.چون دخترم یاسمن هم دقیقا حرفهای شما رو تصدیق کرده. لبخند مصنوعی زدم و ترس به دلم اومد. این دختر وحشی ترین خوناشام حال حاضر هست… انار پرسید: خواهری برادری ندارین؟ چرا یک برادر دارم که بیماره. یاسمن از تو ماشین گفت: مامانی بریم گرسنمه. و یهویی یادم اومد به یاسمن دروغ گفتم که خواهر کوچکتر هم داشتم.
البته یک خواهر کوچیک هم داشتم که فوت کرد. از من چشم گرفت و دست توی کیفش کرد؛ یک کاغذ در آورد و به سمتم گرفت: بهم زنگ بزن عزیزم مایلم در مورد موضوعی باهم حرف بزنیم. این رو گفت و رفت. نگاهی به شماره انداختم. بالاخره داره شروع میشه. سریع برگشتم داخل و خودم رو مشغول کردم. شب که رسید به شماره زنگ زدم و بعد از چند بوق برداشته شد. سریع گفتم: سلام شبتون بخیر. و در کمال تعجب شنیدم:سلام دل آرا جان؛ شب شما هم بخیر. دستی به گردنم کشیدم و قرص های برادرم رو به دست مامان دادم و گفتم: فرموده بودین زنگ بزنم در خدمتم. جابجا شد و گفت: بله من برای دخترم دنبال مربی خصوصی میگردم که داخل منزل باهاش کار کنه میخواستم ببینم میتونم روی شما حساب باز کنم یا نه؟دفکر به اینکه وارد عمارت خوناشام ها بشم دیوونه ام کرد و قلبم دیوانه وار زد دلم نمیخواد درخواست شما رو رد کنم ولی من اونجا بزور تونستم استخدام بشم. و جواب داد: حقوقی که میدم شما رو راضی میکنه رفت و آمد هم با خودم هست.
پول؟ نه بابا کار من و داریوش از پول گذشته من فقط میخوام برادرم خوب بشه مگه نمیگن خون خوناشام باعث خوب شدن میشه؟ من همون رو میخوام. -بله حرفتون متین حالا میتونم بپرسم چرا مربی خصوصی میخواین؟ و اون گفت: هر زمان اعلام همکاری کردین بیشتر با هم صحبت میکنیم. گوشی رو قطع کردیم و من یک قدم فاصله دارم تا اون چیزی که تو ذهنمه برادرم یک شکارچی بی رحمه که زهر یک مار اون رو فلج کرده.اگه خون خوناشام بتونه خوب بکنش پس ما هم یک خوناشام شکار میکنیم و با فروش خونش به بازار سیاه و دارک وب زندگیمون رو تغییر میدیم…فقط همه چیز بستگی به اون دختر صورت سوخته و مامانش داره…! فقط همه چیز بستگی به اون عمارت و شناسایی خوناشام ها داره..!اینکه بتونم بقیه رو تحت تاثیر خودم قرار بدم حتی شده با اندامم یا قیافه و زبون بازی…کنارم داداشم نشستم و به رد دو سوراخ کوچک روی گردنش نگاه کردم دقیقا اثر نیش مار بود.









