توضیحات
دانلود رمان رسم دلدادگی نوشته نویسنده بهار اشراق pdf بدون سانسور
عنوان اثر: رسم دلدادگی
پدید آورنده: بهار اشراق
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 3342
معرفی رمان رسم دلدادگی
رعنا دختری از شهری کوچک است که با امید و آرزو راهی تهران و دانشگاه میشود. اما سرنوشت، مسیر دیگری را برایش رقم میزند. دلباخته میشود، درس را رها میکند و برخلاف میل خانوادهاش همسر کامران میشود. کامرانی که بهخاطر این انتخاب، پیوندش با خانوادهاش گسسته میشود… ولی با حاملگی ناخواستهی رعنا و رها شدن توسط کامران، همه چیز فرو میپاشد.
بخشی از رمان رسم دلدادگی
با قدم های آهسته ای به سمت صندلی اش رفت . مگر چقدر حقوق میگرفت که بخواهد از آن هم کم کند . پشت سیستمش که نشست قطره اشکش چکید قبلا اگر می مرد ، جلوی چشم غریبه ها گریه نمی کرد ولی او دیگر آن آدم سابق نبود دلش به اندازه ی کافی از زمین و زمان پر بود نمی دانست بخاطر حاملگی و بالا پایین شدن هورمون هایش بود که دل نازک شده بود و زود گریه اش میگرفت یا از بس در این چند ماه اخیر اتفاقات ناگوار افتاده بود که او را اینگونه کرده بود دیگر. برایش مهم نبود اشک هایش را یک غریبه ببیند. با صدای فین فینش آقا مهدی نگاهی به طرف او انداخت و نچی کرد زیر لب با خودش غرغر کرد که چرا به زن حامله کار داده است اما غرغرش به حدی بلند بود که او براحتی شنید درست بود که بداخلاق بود اما غیر مستقیم هوایش را داشت . همین که نمی گذاشت پای دستگاه کپی بایستد برایش یک دنیا ارزش داشت. با اینکه روز اول استخدام گفته بود چون جای دیگری کار میکند همه ی کارهای مغازه تقریبا با اوست
اما مراعاتش را میکرد و کمک حالش بود.ساعت مانتیتور را نگاه کرد نزدیک یک بود آقا مهدی خیلی وقت بود که رفته بود مانیتور را خاموش کرد. بلند شد در مغازه را کلید کرد و برگه ی آویزان به در مغازه را پشت و رو کرد امروز صبح بخیر گذشته بود پسرک از جزوه اش خوشش آمده بود و او دیگر نگران کسری حقوقش نبود . لقمه ی داخل کیفش را درآورد و شروع به خوردنش کرد نگاهی به دست هایش انداخت انگشت های زیبا و کشیده اش که کامران همیشه می گفت عاشقشان است ورم کرده بود و رینگ ساده ای که در دوران دوستی اشان کامران برایش گرفته بود دیگر دستش نمی رفت. گاهی هم پاهایش ورم می کرد طوریکه انگشتش را در گوشت پایش فرو می کرد کمی زمان می برد تا به حالت اولش برگردد. ماه های آخر حاملگیش بود. این چیزها به نظرش طبیعی بود در این هشت ماه حتی یک بار هم دکتر نرفته بود . نمی دانست با خودش لج کرده است یا با بچه ی داخل شکمش حتی نمی دانست بچه اش پسر است یا دختر هنوز نیامده همه چیز به هم ریخته بود.
آن اوایل که کامران بود با وسواس خاص خودش در همان هفته ی اولی که قضیه را فهمیده بود سه دکتر متخصص عوض کرده بود.چه خیال ها بافته بودند برای نطفه ی داخل شکمش … چه فکر می کردند و !…چه شد آهی ناخواسته از دهانش خارج شد و قطره ی اشکی از چشمش چکید دلش برای طفل معصومش خون شد چه گناهی داشت که در تمام این مدت جز غم و غصه چیزی برای او نداشت بعد از رفتن کامران اشکش دم مشکش بود و سریع گریه اش می گرفت . دلش میخواست به قالب همان دخترک مغرور و محکم تبدیل شود که کامران عاشقش بود.حق ثمره ی عشق شیرینش این نبود قطعا اگر این بچه نبود این چند ماه هم دوام نمی آورد. این چند ماه برایش مثل کابوس گذشته بود رفتن. کامران از یک سو رفتار پدر و مادر کامران از سوی دیگر شیره ی جانش را کشیده بود.بعد از کامران به حدی حالش بد بود که رقت انگیز شده بود و هر کسی از راه می رسید دلش برایش می سوخت؛ ولی رفتار پدر و مادر کامران نمک روی زخم تازه اش پاشیده بود دلش نمی خواست تا عمر دارد دیگر با آنها روبرو شود اما…









