توضیحات
دانلود رمان دلیما نوشته نویسنده نگین حلاف pdf بدون سانسور
عنوان اثر: دلیما
پدید آورنده: نگین حلاف
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 797
معرفی رمان دلیما
دلیما حکایت پیوند است؛ دختری که در اثر بیماری آکینتوپسیا توان دیدن حرکت را از دست داده. آزمایشهای بیرحمانه دانشمندان، او را تا مرز نابودی بردهاند. تنها امیدش، جراحی خطرناکی است که احتمال زندهماندن در آن کمتر از یک درصد است. اما در واپسین روزهای زندگی، آشنایی با شخصی مرموز همه چیز را تغییر میدهد. پیوند در میانهی تردید، مرگ و تولد دوباره گرفتار میشود.
بخشی از رمان دلیما
صبر امانم را بریده بود و جاهلانه نزد مدیر یتیم خانه رفتم. او با فهمیدن آن که یک مرد هر شب به حریم خوابگاه دخترانه دست برد می زند، ترسیده با پلیس تماس گرفت و تا چند روز با مأموران نیروی انتظامی زیر یک سقف میخوابیدیم، اما او همچنان نیامد. در هفده سالگی به نیامدنش یقین پیدا کردم سرزنشش میکردم و میگفتم او هم همانند والدینم مرا ترک کرده است. دیگر فقط خودم بودم با آرزوهایی شکست خورده و غبطه خوردن به دخترانی که بیرون یتیم خانه با والدینشان به خرید و بازار می رفتند. هجده ساله که شدم حتی یتیم خانه هم مرا ترک کرد. با دوستان نداشته ام خداحافظی کردم و به بیمارستان روانی منتقل شدم. آنجا هم همانند خوابگاه بود با این تفاوت که اتاق خودم را داشتم و قرص هایی به خصوص مصرف می کردم. پرستارهای آنجا با من خیلی مهربان بودند و به اسم صدایم می کردند. اسمی که مدتها پیش حتی طرز تلفظش را نیز از یاد برده بودم.
در نوزده سالگی بود که دوباره گذرش به راهم افتاد امیدم حال موهایش سفید و فرسوده شده بود با نگرانی دلیل حالش را از او پرسیدم. او پاسخ داد که دیگر به او اعتقاد ندارم برای همین این گونه شده است. از خود متنفر شدم؛ اما با یادآوری نبود چند ساله اش به او پرخاش کردم و در کمال تعجبم ذره ذره شد و به هوا پرواز کرد. گریه تنها چیزی بود که در یک هفته ی بعدش حال دگر گونم را بهتر می کرد. پرستارها دلیل حال بدم را میپرسیدند و من پاسخ می دادم امیدم رو از دست دادم و به دور از انتظارم آنها هم همانند من می گریستند. بعد از آن اتفاق زندگی ام رنگ تحول به خود گرفت. افرادی سفید پوش دورم را فرا گرفتند که پسوند دکتر و پروفسور را کنار فامیلشان به یدک می کشیدند. شمار قرص های رنگینم بیشتر شد و دیگر خود را افسرده ای بر روی تخت یافتم. حرف زدن را از یاد برده بودم و فقط در مقابل حرف دیگران سر تکان می دادم هر چند نمیتوانم
نبود هم صحبتی خیراندیش و کمبود موضوع برای بحث را ناگفته بگذارم. در تولد بیست سالگی ام تشنج کردم و به همان حالت تشنج کرده بر روی کیک صورتی رنگم افتادم از بعد آن تشنج چیزی به یاد نمی آورم اما پرستارانم میگفتند که همه جیغ میکشیدند و دکترها فقط کتاب در دهانم می گذاشتند. کتابی که از دکتر آذر هدیه گرفته بودم، باعث شده بود که زبانم را با دندان قطع نکنم. وضع حالم وخیم تر شد و برای . برای دیگر زنده نماندن هر کاری می کردم اما حتی حق ورود به به آن دنیا را نداشتم. از همه جا، طرد شده بودم.***بی میل به ظرف غذایم خیره میشوم سوپ مرغ دو شب مانده که از رنگ و رویش خفت میبارد از همان اوایل هرگز علاقه ی چندانی به سوپ مرغ نداشتم. از شانس بسیار عالی ام در این روان خانه هفته ای دوبار این سوپ دلپذیر را سرو میکردند و با اعتماد به نفسی که نمی دانستم از کجایشان سرچشمه گرفته است یک برگ جعفری هم بر رویش می گذاشتند.









