توضیحات
دانلود رمان دالاهو نوشته نویسنده نگار رازقندی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: دالاهو
پدید آورنده: نگار رازقندی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 2165
معرفی رمان دالاهو
یاسر، مردی از تبار کورد، پس از مرگ صمیمیترین دوستش “طاهر”، مسئولیت خانوادهی او را بر عهده میگیرد. او “آفاق”، بیوهی طاهر، را به عقد خود درمیآورد. اما جنجال هنگامی آغاز میشود که “آهو”، دختر طاهر، دلش میلرزد و مرد جدی که یک ایل از او حساب میبرند، به عاشقی دلباخته به دختر خواندهی خود تبدیل میشود… “جنجال عشقی ممنوعه بین مرد میانسال و دختر آفتاب و مهتاب ندیدهی کورد”.
بخشی از رمان دالاهو
ضربه ای به بازوم زد و از توی کیفش کارت عابرش رو بهم داد و دم گوشم پچ زد: -نزاری یاسر حساب کنه خودت کارت بکش سری تکون دادم و از آشپز خونه بیرون اومدم-بریم دیگه من آمدم.یاسر از جاش بلند شد سوئیچ و پالتوش رو برداشت.جلوتر از من راه افتاد که پشتش حرکت کردم و به محض نشستن توی ماشین دست هام رو بهم هم مالیدم-از کی تا حالا انقدر هوا سرد شده؟ نیم نگاهی بهم انداخت و به لباسم اشاره کرد.-از وقتی با یا تیکه پارچه نازک میای بیرون. متفکرانه دست زیر چونه م گذاشتم: به نکته خوبی اشاره کردی اما من از لباس گرم پوشیدن خوشم نمیاد. شونه بالا انداخت. -بخاری ماشین منم خرابه مجبوری تحمل کنی.دست به سینه دلخور نشستم.بیشتر انگار داشت باهام لج و لجبازی می کرد. تا جایی که یادم می اومد همین دیروز بخاریش روشن بود و سالم کار می کرد.-اشکال نداره تو هم منو مظلوم گیر اوردی دیگه .
همچنان که خیلی سوت و کور داشت رانندگی می کرد و هیچ حرفی نمی زد به گمونم داشت صبر و تحمل منو می سنجید ولی دقیقا برعکس این بود چون منو به هیچ جاش هم حساب نمی کرد. از بعد فوت با با خیلی بی حوصله شده بودم طوری که گوش دادن به آهنگ هم منو عصبی می کرد اما از سکوت سنگین ماشین بهتر بود.-تا ریجاب هنوز کلی راهه آهنگ نداری؟سری به نشونه نفی تکون داد و گفت- اگه حوصله ت سر می رفت چرا اومدی؟دست به سینه شدم: قبلا هم می اومدم چون بابام گوشیش رو بهم میداد زیاد حوصله م سر نمی رفت.من گوشی نداشتم. یعنی تو خانواده پدری من رسم نبود که دختر قبل از ازدواج گوشی داشته باشه و از این چرندیاتی که خودشونم به سختی کنار می اومدن و سر همین هم بابا از ترس حرف فامیل برای من گوشی نخریده بود ولی در عوض هر وقت می خواستم مال خودش رو بهم میداد تا عکس بگیرم یا آهنگ گوش کنم.
-گوشی منم چیزی نداره که سرت رو گرم کنه.لبخندم کش اومد.-دوربینش با کیفیته؟…از اون نگاه هایی که تهش میگن هعی بگی نگی بد نیست بهم انداخت که روی هوا زدمش-پس میدی باهاش عکس بگیرم؟ سری تکون داد و خودش برام رمز رو زد و دوباره به جاده خیره شد. انقدر با ژست های مختلف از خودم عکس گرفتم که شاتر گوشیش دیگه داشت زار میزد و با رسیدن به ریجاب بالاخره دست برداشتم.یاسر با دقت به آدرسی که مامانم بهش داده بود رفت و درست جلوی داروخونه ایستاد.-بشین تا برم برگردم.گوشیش رو بهش برگروندم. -نچ تو نمیدونی که باید چی بگیری من خودم فوت آب میرم …. جلدی بر میگردم.حتی اجازه ندادم مخالفت کنه و از ماشین پیاده شدم…*یاسر*گوشی رو توی دستم فشار دادم.هر دفعه نگاه کردن به آهو و شیطنت هاش باعث می شد پی ببرم که چقدر پیر شدم برای همین به آزادی و بی پرواییش حسرت می خوردم…










