دانلود رمان حس ماندگار

60,000 تومان

سرنوشت من،ترنم، با مرگ خواهر دوقلویم تبسم، به تاریکی گرایید. دخترش که مرا از فرط شباهت، مادر خود می‌پنداشت، پدرم را بر آن داشت تا مرا به اجبار به عقد مهرداد درآورد. مهرداد، که روزی نگاهش به من پر از احترام برادری بود، ناگهان چشمانش را از حقیقت بست و در من تبسم را جستجو کرد. او تمکین می‌خواست، نزدیکی می‌طلبید و هویت مرا نادیده می‌گرفت. من قربانی شباهتم شدم؛ محکوم به مادری و همسری، برای کسی که روزی شوهر خواهرم بود.”

 

توضیحات

دانلود رمان حس ماندگار نوشته نویسنده ناشناس pdf بدون سانسور

عنوان اثر: حس ماندگار

پدید آورنده: ناشناس

زبان نگارش: فارسی

شمارگان صفحات: 1657

معرفی رمان حس ماندگار

سرنوشت من،ترنم، با مرگ خواهر دوقلویم تبسم، به تاریکی گرایید. دخترش که مرا از فرط شباهت، مادر خود می‌پنداشت، پدرم را بر آن داشت تا مرا به اجبار به عقد مهرداد درآورد. مهرداد، که روزی نگاهش به من پر از احترام برادری بود، ناگهان چشمانش را از حقیقت بست و در من تبسم را جستجو کرد. او تمکین می‌خواست، نزدیکی می‌طلبید و هویت مرا نادیده می‌گرفت. من قربانی شباهتم شدم؛ محکوم به مادری و همسری، برای کسی که روزی شوهر خواهرم بود.”

بخشی از رمان حس ماندگار

صدای پا متوقف شد. حضور مهرداد رو حس کردم. دلم نمی خواست چشم هام رو باز کنم میدونستم اگه باز کنم نگاه مهرداد مثل قبل نیست. توی من دنبال عشقش تبسم میگرده و این برای من چقدر سخت بود…اما تا چقدر !!؟ چشم هام رو از سنگینی نگاهش باز کردم خیره شدم به چشم هایی که درست توی چند قدمیم وجود داشت غم و ناراحتی توی چشم هاش بیداد می کرد زوم به من بود یهو چشم هاش اشکی شد…لباش تکون خورد. -تبسم… ناباور بودم مهرداد هم انتظار مو براورده کرد و منو تبسم دید سرم رو تکون دادم.مهرداد به خودش اومد سرش رو پایین انداخت. اشکاش دونه دونه از هم پیشی میگرفتن و روی زمین فرود می اومدن ستایش با ذوق خودش رو کشید سمت مهرداد و گفت : بابایی…از ترس اینکه بیوفته منم خودم رو کشیدم جلو و نزدیک مهرداد شدم قلبم داشت می اومد تو دهنم‌مهرداد سرش رو بلند کرد نگاهی بهم انداخت بیش از حد نزدیکش بودم.این نزدیکی رو نمی خواستم مهرداد هنوز داداش من بود بزور گفتم : بچه رو بگیر داداش مهرداد.

مثل همیشه صداش زدم داداش مهرداد. نگاه عمیقی بهم کرد و بعد دستش رو جلو آورد که ستایش رو بگیره دستش به دستم خورد لرزیدم حتی دست خوردن الان مهرداد گناه بود چون اون منو تبسم میدید نه ترنم انگار که ترنم تو این خانواده مرده بود نه تبسم ستایش رو بهش دادم و مثل برق گرفته ها خودم رو عقب کشیدم دیگه نتونستم اینجا رو تحمل کنم روی پاشنه ی پا چرخیدم و خواستم برم سمت پله ها که صدای ستایش باز مانع شد: مامانی…از حرکت ایستادم دستی روی قلبم گذاشتم نگاه اشکیم روی هم اومد اخ خدا چرا با من اینکار رو می کردی کاش ستایش نبود. اشک هام رو سریع پاک کردم و برگشتم. بدون اینکه نگاه به صورت مهرداد کنم. زل زدم به صورت ستایش خودش رو کش داده بود و میخواست بیاد تو بغلم… -مامان بیا…ترس به هفته نبودن تبسم رو خوب فهمیده بود.دست هاش رو باز و بسته می کرد. یه لحظه نگاهم به صورت مهرداد افتاد سرخ شده بود..از خشم…از بغض..نمی دونم شایدم از حسرت…

بازم بخاطر ستایش رفتم جلو… اون الان جز من کسی رو نداشت. به مهرداد و ستایش که رسیدم بی وفقه ستایش رو کشیدم توی بغلم دستش رو دور گردنم انداخت و سرش رو روی شونه گذاشت. درد بی مادری سخت بود،موهای ستایش رو نوازش کردم. نیم نگاهی به مهرداد انداختم همچنان خیره به من بود.نگاهش به مثل قبلا نبود. رنگ نگاهش شده بود همون نگاهی که وقتی تبسم رو میدید.. باید می گفتم که من تبسم نیستم من ترنمم…بغضمو قورت دادم و لب زدم : داداش مهرداد این بچه منو با مادرش اشتباه میگیره تو…به وسط حرفم پرید و گفت : اشتباه میگیرم دست خودم نیست…اینو گفت و از کنارم مثل باد رد شد.موقع رد شدن شونه اش به شونه ام. ام خورد اما مهم نبود من هنوز مات اون حرف بودم…نمی دونم چقدر توی شک بودم اما وقتی به خودم اومدم دیدم صورتم از اشک خیسه صدای قدمی به گوشم رسید فکر کردم باز مهرداده. با ترس نگاهم رو بالا آوردم … بابا بود. او نگاهی بهم انداخت و با تعجب گفت : چرا اینجا وایسادی بابا مگه نهار نمی خوای!!خودم رو جمع و جور کردم … با همون صورت اشکی گفتم :چرا بابا میخواستم…بابا نگاه عمیقی بهم انداخت….

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
سرنوشت من،ترنم، با مرگ خواهر دوقلویم تبسم، به تاریکی گرایید. دخترش که مرا از فرط شباهت، مادر خود می‌پنداشت، پدرم را بر آن داشت تا مرا به اجبار به عقد مهرداد درآورد. مهرداد، که روزی نگاهش به من پر از احترام برادری بود، ناگهان چشمانش را از حقیقت بست و در من تبسم را جستجو کرد. او تمکین می‌خواست، نزدیکی می‌طلبید و هویت مرا نادیده می‌گرفت. من قربانی شباهتم شدم؛ محکوم به مادری و همسری، برای کسی که روزی شوهر خواهرم بود."  
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: حس ماندگار
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: ناشناس
  • ویراستار: نگاه دانلود
  • تعداد صفحات: 1657
  • منبع تایپ: dlnegah.com
لینک کوتاه:
برچسب ها
موضوعات
ورود کاربران

درباره ما
نگاه دانلود
توضیح کوتاه درباره ما
آخرین نظرات
  • هانیسلام من نویسنده این رمان هستم و درخواست حذف آن را دارم....
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نگاه دانلود " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!