توضیحات
دانلود رمان تنهایی لیلا نوشته نویسنده سالیان pdf بدون سانسور
عنوان اثر: تنهایی لیلا
پدید آورنده: ساربان
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 208
معرفی رمان تنهایی لیلا
این قصه از دختری میگوید که در جنگ کردستان همه چیزش را از دست میدهد؛ پدر، مادر و آرامش. او دوبار به اجبار سرنوشت به عقد دیگران درمیآید، اما سومین بار، دلی عاشق پیدا میکند؛ عاشقِ پسر برادر شوهرش…
بخشی از رمان تنهایی لیلا
حاج آقا مشغول اعمال بعد از حمام بود. رسیدگی هایش را دوست داشتم کمتر مردی در این سن دیده بودم که آبرسان بعد حمام بزند و بادی اسپلش های مارک استفاده کند من به همان شامپو بدن قناعت کرده بودم باید برای خودم ارزش بیشتری قائل میشدم زیادی بی خیال بودن هم خوب نبود. همیشه که قرار نبود بیست ساله بمانم…از اتاق که بیرون زدم خط بوی عطری اشنا در هوا مانده بود عطر حاجی که نبود عطر ارسلان خان هم نبود چون عطرش را میشناختم. این سه مرد هر کدام بویی مخصوص خود داشتن که در این چندماه بوی هر کدام را می شناختم، این بو….. بوی…بوی دشمن جانم بود…قدم هایم راه شتاب زده برداشتم و تا زودتر دلنیای غرق خواب جلوی مبل را ببینم و وای بر من…تشک دخترم خالی بود… پیش تر رفتم تا اگر غلت زده و از تشک بیرون رفته ببینمش ولی زهی خیال باطل دختر کم نبود هراسان شدم بدون اینکه فکر کنم غریبه نمیتواند وارد شده باشد و پاره تنم را ببرد.
انقدر هول شده بودم که دلم میخواست روی مبل رها شوم…!!!کسی دخترم را ربوده بود…!!! ولی همان خط بوی به جا مانده خبر از اشنا بودن رباینده داشت. مثل تیر از کمان جهیده از میل کنده شدم و به طرف پله های کنار سالن دویدم. چند باری پایم گیر کرد و وقت بود کله پا شوم که با گرفتن نرده های چوبی خودم را نجات دادم حالا چهار در مقابلم بود. درهای راست و چپ که حمام و توالت بود. درهای وسط هر کدام اتاق ارسلان خان و سالار… ان خط بو مخصوص در روبرویی سمت راست بود…پشت در که رسیدم گوش چسباندم تا مگر صدایی کودکانه بشنوم…سکوت محض بود.هنوز امید داشتم، فقط کافی بود دستگیره را پایین بیاورم…ارام دستگیره را حرکت دادم میترسیدم با صدای دستگیره دختر کم پروانه وار پر بزند و از آن اتاق برود….!! دیدن سالار بچه به بغل و دختر کم در حال خوردن شیر به آخر رسیده و دهان باز مانده ی سالار قطره اشکی که از طبقه پایین به سختی نگهش داشته بودم را رها کرد.
چشم هایم اشکی بود و لب هایم ناخواسته کش آمده بود. ارام ارام جلو رفتم و مقابل سالار نشسته لبه تخت زانو زدم و عطر فرزندم را استشمام کردم…سر بلند کردم تا تشکر کنم از دشمن جانم دشمن جانی که اینگونه جانم را به بغل کشیده بود.دهانش هنوز هم باز بود شاید او هم مثل من شوک زده بود…شاید …چند ثانیه ای خیره به چشمانش در کمترین فاصله بی حرکت بودم. که سکوت پر حرف بینمان را شکست: بیدار شده بود ….. داشت گریه میکرد….. من براش شیر درست کردم. از …. از روی قوطی شیر دستور درست کردنش رو خوندم اب کتری روی گاز ولرم بود. نوشته بود با آب ولرم و من هنوز خیره به چشم های خمار و لب های گوشتی که به هم میخورد و طرز درست کردن شیر خشک را توضیح میداد. شیشه شیر تمام شده را از دهن دلنیا بیرون آورد و روی زمین کنار پایش گذاشت. چشمان خیره سرم را به دختر کم انداختم تا کمتر هرز برود.زمزمه کردم…ـ-بمیرم برات دختر قشنگم.









