توضیحات
دانلود رمان تاروت نوشته نویسنده سروناز روحی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: تاروت
پدید آورنده: سروناز روحی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1379
معرفی رمان تاروت
رازک که از خانوادهای ساده و بیتجمل برخاسته، برای یک طرح دانشگاهی پایش به شرکت ساختمانی بزرگی باز میشود؛ شرکتی متعلق به خانوادهای ثروتمند. در نهایت، با وجود تمام مخالفتها، او با صاحب شرکت ازدواج میکند. اما زمانی که با ارائهی یک پروژهی منحصربهفرد زمینهی جهش مالی شرکت را فراهم میآورد، مادرشوهر زورگو و قدرتمندش او را در دام توطئهای میاندازد که به زندان ختم میشود. حکم طلاق غیابی و همزمانیِ مرگ مادر و بیماری پدر، او را درهم میشکند. سالها بعد، رازک با کمک دوستان دانشگاهیاش دوباره وارد همان شرکت میشود و این بار در مقابل مانفرد صاحبجم، مدیری تازهنفس و پدری برای یک دختر کوچک، قرار میگیرد…
بخشی از رمان تاروت
با این همه هول و ولا هنوز اصرار داشت … و اصرارش بی مورد بود نه توی فنجون اسپرسوش که پر از شکر کرده بود چیزی میدیدم نه توی کارت ها…..تیکه ای از موهای احمقم رو پشت گوشم فرستادم و به ساعت چوبی کنج کافه زل زدم تا سه و ده دقیقه هنوز وقت بود. کارتها رو دسته کردم و گفتم خب؟ من هر چی لازم بود بهت گفتم ته فنجونت سه وعده است… وعده هم معلوم نمیکنه ! میتونه ماه باشه…..هفته باشه… یا سال….چشمهای پر از خط چشمشو درشت کرد و گفت: سه سال؟ سری تکون دادم وزن با حرص گفت: اون دفعه که برام گرفتی خیلی همه چیش درست بود. امروزیه شاید شکرش زیاد شدهان؟ لبخند یخی زدم و گفتم: چه ربطی داره سوگل جان. موهای بلوندشو پشت گوشش فرستاد شلنگ قلیون رو لای لبهای بادکنکیش نگه داشت صدای قل قل قلیون بلند شد و میون دود موهیتوی مزخرفی که توی بینیم مینشست گفت میخوای یکی دیگه سفارش بدیم؟اخمی کردم که زود فهمید و گفت: مهمون من .لبمو گزیدم و گفتم: باشه دفعه ی بعد فعلا همین کارایی که بهت گفتم و بکن . تا ببینیم چی میشه…. سوگل با اخمی گفت: خیلی دوستش دارم دو ماه دیگه عروسیشه … !پوزخندی زدم و پیش خدمتی سراغم اومد کمی خم شد و زیر گوشم گفت: این بار چندمه میگم این کارتها رو جمع کن . این بار دیگه رشید و فرامرز کوتاه بیان من نمیام جل و پلاستو جمع میکنم پرتت میکنم از اینجا بیرون. پنجه هامو مشت کردم و قبل از اینکه قیافه ی خشنشو دوباره برای من رو نمایی کنه ،هر چی رو میز داشتم نصفش رو توی کوله ام ریختم. ساعت سه و ده دقیقه بود صدای زنگ… قدم های آروم… بوی عطر مردونه و چرخش سوئیچ و پرت شدن عینک دودی سیاه پیشخوان و زانوی راست نرسیده به سهراب… پای بالا اومده و تیک فندک و شعله ی کوری که نگاهمو سمتش میکشوند .سوگل از بی توجهیم کفری شد دست از قلیونش برداشت و گفت: انگاری تو هم دیگه کاری از دستت برنمیاد…هول کردم.داز مشتری های خوبم بود از اون گیرهایی که حاضر بودند برای هر دری وری ای که دوست داشتن بشنون، تراول تراول خرج کنند. لبخندی زدم و گفتم: این حرفها چیه… تو برو کارایی که بهت گفتم و بکن بعد اگر نشد بیا بگو رازک نشد. یه دونه بزن تو گوش من.
لبخند گرمی زد و گفت دورت بگردم به دونه ای به خدا. دلبری کردم و گفتم: تو جونمی عزیزم برو مراقب خودت باش. از جابلند شد و کیفشو روی شونه اش انداخت و گفت میزت با منه ها …. دست به جیب نشی! لبمو گزیدم و گفتم ای وای باز زحمتش افتاد گردن تو مرسی عزیزم. چشمکی زد و گفت زحمت همه چیز با تونه . فعلا .سری تکون دادم و توی دلم گفتم برو به درک .رومو به سمت پیشخوان چرخوندم تماشام میکرد . خیره… سیاه… عمیق ! لبمو گزیدم دود سیگارشو آروم از بینی بیرون فرستاد، تو بهت خیرگیش به خودم بودم که فرامرز جلوم ظاهر شد ، بغض کردم و کارتها رو چنگ زدم. فرامرز دستشو پشت صندلیم گذاشت و خم شد از بوی نیکوتینی که از لبهاش بیرون میزد با حال انزجاری صورتمو جمع کردم با صدای آرومی گفت : مثل بچه ی آدم کاسه کوزه اتو جمع کن و برو به درک… وگرنه مجبور میشم زنگ بزنم به اماکن اون وقته که حسابت با کرام الکاتبینه. لبهامو محکم گزیدم داشتم توی دلم تمام وجود و وجناتش رو به باد کتک وفحش و ناسزا میگرفتم…. حتی بخش هایی ازش رو لوله کرده بودم….










