توضیحات
دانلود رمان التیام نوشته نویسنده م کمالزاده pdf بدون سانسور
عنوان اثر: التیام
پدید آورنده: م کمالزاده
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 2746
معرفی رمان التیام
در روز خاکسپاری مادر، رعنا چشمش به زنی افتاد که کنار مهراب ایستاده بود؛ گلنار، آبدارچی مدرسهای که حالا زن پدرش شده بود. در همان لحظه، زخمی عمیق در دلش نشست و تصمیم گرفت انتقام را به شیوهای غیرمنتظره بگیرد. او دست به یک ازدواج قراردادی با شاهرخ زد؛ مردی که از جوانی پس از مرگ پدر، ستون خانوادهی پنج نفرهاش شده بود. شاهرخ همیشه روی اصولش زندگی کرده بود، اما وسوسهی رعنا مرزهایش را شکست. برای او، این ازدواج فرصتی بود برای دوستداشتن بیقید و شرط، اما برای رعنا چیزی جز یک بازی بیاحساس نبود.
بخشی از رمان التیام
با دستانش صورتش را پوشانده بود و سعی می کرد اتفاقات رخ داده را حلاجی کند. مهرابش را دیده بود.آن جوان قدیمی و عاشق همیشگی اش را پیدا کرده بود. هر چند در این بیست و چند سال مهراب پیرتر از سنش به نظر میرسید اما بی شک بهتر از خودش بود. دستانش آرام از صورتش سر خوردند و کنار بدنش افتادند. چهره ی زن میانسالی در صفحه ی استیل سماور به او دهن کجی کرد تصویرش به او نشان میداد که اگر کسی در این میان بیشتر از سنش به نظر برسد یقینا خود اوست.آهی کشید و اشک چشمان عسلیش را پر کرد چشمان بادامی ای که مهراب ستایشش می کرد دیگر فروغ گذشته را نداشت. اشک هایی که روز به روز در فراغ او و عزیزانش می ریخت عسلی چشمانش را کدر کرده بود. چین و چروک ها و لکه های قهوه ای روی پوستش گونه ی فرو رفته و خطهای کنار لب باریکش سنش را ده سال بیشتر نشان می داد.دستی به زیر چشمانش کشید و پوزخند تلخی زد. حتی دستانش که آنقدر مهراب از سفیدی و طراواتش تعریف می کرد
خشکیده و تیره شده و سر انگشتانش از تماس مداوم با آب شقه شقه شده بود.چرا اجازه داده بود مهراب او را ببیند؟ اصلا با واکنش متعجب خود به او باور داده بود که همان گلناری است که او می شناخته. باید خود را به ندیدن میزد باید چشم از چشم مهراب می گرفت و سر به زیر می انداخت. از کجا معلوم… شاید او را نمی شناخت. سرش را بالا آورد و نگاهش به صفحه ی آینه مانند سماور افتاد مهراب پشت سرش در درگاه اتاق ایستاده بود. نفسش در سینه حبس شد و چشمانش مواجتر شدند. شاید اگر پانزده سال پیش او را میدید از سر عشق و ناچاری ای که گرفتارش بود خود را بی تردید به آغوشش می سپرد. اما حالا دیگر دیر شده بود.تمام راه های رفته را رفته بود. همه به بیراهه می خورد.دیگر مهراب . هم نمی توانست برایش کاری کند. صدای مهراب به زمزمه بیشتر مانند بود-گلنارم. هقی ناخواسته از میان گلویش بیرون آمد و تازه متوجه ی بغض گلو و صورت خیسش شد.تنها چهره ی مهراب پیر شده بود و قامتش به همان محکم گذشته بود.
دستان مهراب تا نیمه بالا آمد تا بازویش را لمس کند اما کنار کشید. پوفی کلافه در هوا کرد و دستی محکم به صورتش کشید. موبایلش را از جیبش بیرون آورد و به سمتش گرفت:شمار تو بزن…. دیگه نمی خوام گمت کنم. با دستانی لرزان موبایل را گرفت نگاهش به روی صفحه ی گوشی اش خیره ماند. صفحه ی ساده و آبی رنگ آن او را به یاد عکس فرزند چهار ساله اش انداخت که عکس آن همیشه به روی صفحه ی گوشیش بود. ناگهان واقعیت زندگی مهراب مانند آوار بر سرش خراب شد. داشت چه میکرد؟ با یک مرد متاهل و پدر یکی از دانش آموزان مدرسه در آبدارخانه ی خلوت مدرسه چه می کرد؟ می خواست به او شماره بدهد؟ به چه قصدی؟ آشنای قدیمی یا عاشقان قدیمی؟باید احساساتش را مهار میکرد بیست و پنج سال گذشته بود. از زمانی که همه چیز بینشان تمام شده بود این همه سال گذشته بود.در این دو دهه و اندی سال تکرار آن حس عاشقی بیهوده به نظر می رسید باید این حس به دور دست های محو سپرده می شد









