دانلود کتاب مرثیه ای بر یک رویا

  • ۲۹ تیر ۱۴۰۴
  • ۱۸:۱۴

رایگان

مرثیه ‌ای بر یک رؤیا داستان نابودی چهار نفر، سه جوان و یک فرد مسن، بر اثر اعتیاد است. در این داستان، سلبی از کسانی خبر می‌دهد که اعتیاد دارند: به مواد، به امید، به رؤیای بچگانهٔ بهشت روی زمین. حتی وقتی که شخصیت‌های داستان به اوج می‌رسند، سقوط کابوس‌گونهٔ آن‌ها قابل‌پیش‌بینی است؛ اما دانستن این موضوع خواننده را در برابر رنج تحمل‌ناپذیر، خواری و فراموشی‌ای که برای قشر ناتوان، بهای داشتن رؤیاست، محافظت نمی‌کند. کتاب درواقع دربارهٔ پیروزی اعتیاد بر روح انسان‌هاست.

توضیحات

دانلود کتاب مرثیه ای بر یک رویا نوشته نویسنده هیوبرت سلبی جونیور pdf بدون سانسور

عنوان اثر: مرثیه ای بر یک رویا

پدید آورنده: هیوبرت سلبی جونیور

زبان نگارش: فارسی

سال نخستین انتشار: تیر 1404

شمارگان صفحات : 383

معرفی کتاب مرثیه ای بر یک رویا

مرثیه ‌ای بر یک رؤیا داستان نابودی چهار نفر، سه جوان و یک فرد مسن، بر اثر اعتیاد است. در این داستان، سلبی از کسانی خبر می‌دهد که اعتیاد دارند: به مواد، به امید، به رؤیای بچگانهٔ بهشت روی زمین. حتی وقتی که شخصیت‌های داستان به اوج می‌رسند، سقوط کابوس‌گونهٔ آن‌ها قابل‌پیش‌بینی است؛ اما دانستن این موضوع خواننده را در برابر رنج تحمل‌ناپذیر، خواری و فراموشی‌ای که برای قشر ناتوان، بهای داشتن رؤیاست، محافظت نمی‌کند. کتاب درواقع دربارهٔ پیروزی اعتیاد بر روح انسان‌هاست.

خلاصه کتاب مرثیه ای بر یک رویا

سارا نگذاشت او ادامه دهد و گفت: «کی میدونه من چقد وقت دارم به پسرم کمک کنم؟ اون آخرین نفر از خونواده منه آخرین نفر از خاندان گلد فارب. چجوری میتونم ازش مجرم بسازم؟ اگه اون رو لو بدم میبرنش پیش آدمای بد و کلی کارای ناجور یاد میگیره اون جوونه. هرولد من پسر خوبیه؛ فقط یه کم شیطونه. یه روز یه دختر خوب یهودی پیدا میکنه و سروسامون میگیره و واسه م نوه می.آره خدانگهدار آقای «رابینوویتز همان طور که به سمت در میرفت دست تکان داد و گفت: «سلام من رو به خانم رابینوویتز برسونین پسرا از در که میرین بیرون مراقب باشین.

ابی رابینوویتز سارا را تماشا میکرد که بیرون میرفت و دو تا پسر تلویزیون را هل میدادند بعد دید که به آرامی به سمت خیابان ،رفتند از پشت پنجره کدر مغازه او گذشتند از دید خارج شدند. او در حالی که سر تکان میداد :گفت وای که عجب زندگی ای امیدوارم به خونه برسه من دلم سوپ سرد نمیخواد مردی به سن وسال من غذای گرم واسه معده ش و آب گرم واسه پاهاش نیاز داره وای .پاهام آخخ عجب زندگی ای… بدبختی… بدبختی… .»

بعد از این که پسربچه ها رفتند سارا گلدفارب دوباره تلویزیون را با زنجیر به رادیاتور .بست آن را روشن و آنتنش را تنظیم کرد و بعد روی صندلی اش نشست و تبلیغات پروکتر اند گمبل و قسمتهایی از سریالی آبکی را تماشا .کرد وقتی میدید مردم دندانهای خود را مسواک میزنند و زبانشان را روی دندانها میکشند تا مطمئن شوند مشکلی وجود ندارد لبخند میزد و از این که توی دندانهای پسربچه کوچولو اثری از پوسیدگی ،نبود احساس خرسندی کرد؛ ولی به نظر میرسید پسر زیادی لاغر است و نیاز به یک پرده گوشت روی استخوانش دارد خدا رو شکر که پوسیدگی نداره ولی باید یه کم گوشت به تنش بشینه مثل هرولد من؛ اونم خیلی لاغره بهش میگم غذا بخور، من میتونم استخونات رو ببینم؛ ولی میگه ای خدا اینا انگشتامن؛ میخوای از انگشتام حلقه چربی آویزون باشه؟ میگم من فقط میخوام تو سالم باشی نباید اینقد لاغر باشی.

باید شیر مالت دار بخوری نمیدونم دندونای هرولدم پوسیدگی داره یا نه دندوناش زیاد خوب به نظر نمیرسیدن اون خیلی سیگار میکشه پسربچه دوباره دهانش را باز و دندانهایش را نمایان کرد سارا با خودش گفت: «چه دندونای سفید قشنگی شاید اونم بزرگ بشه و مثل هرولد من سیگار بکشه و دندوناش زرد بشن. اون دندونا نباید پوسیدگی داشته باشن» و بعد به تلویزیون چشم دوخت جعبه شوینده ها منفجر و به لباسهای سفید خیره کننده ای تبدیل میشد؛ بطری پاک کننده های خانگی هم تبدیل میشد به شخصیتهایی که تمام اثرات وجود انسان را از دیوار و کف زمین پاک میکردند.

بعد شوهر خسته در پایان یک روز کاری سخت به خانه میآمد و آن قدر تحت تأثیر لباسهای تمیز و کف درخشان زمین قرار میگرفت که تمام نگرانیهای دنیا یادش میرفت و همسرش را روی دست بلند میکرد. وای چقدر لاغره باید مراقب باشی نشکنه ولی قیافه شیرینی داره دختر خوبیه خونه رو تمیز نگه میداره هرولد من باید همچین دختری پیدا کنه؛ یه دختر یهودی خوب مثل اون شوهر همسرش را بلند کرد و توی هوا چرخاند و هر دو کف آشپزخانه درخشان و خیره کننده ولو شدند سارا روی صندلی اش به جلو خم شد. فکر میکرد شاید قرار است اتفاق جالبی بیفتد؛ ولی آنها فقط به انعکاس تصویرشان در کف پوشها خیره شدند بعد سوروسات شام به طرز هنرمندانه ای روی میز چیده شد و وقتی مرد با اشتیاق به زن گفت که چه دستپخت خوبی دارد زن به سارا لبخند زد یک جور لبخند رمزآلود سارا خندید و چشمکی زد و با خودش نگفت که این فقط شامی تلویزیونی است.

زوج خوشبخت به چشمهای یکدیگر خیره شدند و شامشان را خوردند و سارا برای آنها خوشحال بود بعد کیف پولش را بررسی کرد و متوجه شد مجبور است چند روز را بدون ناهار سر کند؛ ولی پس گرفتن تلویزیون ارزشش را داشت این بار اولی نبود که سارا به خاطر تلویزیونش بیخیال غذا میشد بعد صحنه تغییر کرد: ماشینی به سمت بیمارستان رفت و مادری نگران از راهروهای ضد عفونی شده و ساکت گذشت. به سراغ دکتر موقری رفت که درباره وضعیت پسرش و کارهایی که باید برای نجاتش می کردند، حرف میزد سارا روی صندلی اش به جلو خم شد و مشتاقانه گوش داد با مادر همدردی میکرد و وقتی دکتر با جزئیات دردناکی احتمال شکست را توضیح میداد هر لحظه نگران و نگران تر میشد وای خدا خیلی وحشتناکه… خیلی دکتر توضیحاتش را درباره تمام راهکارهای پیش رو به پایان رساند و بعد به مادر نگاه کرد که داشت با خودش کلنجار میرفت که آیا اجازه عمل بدهد یا نه سارا تا جایی که میتوانست روی صندلی خم شده و دستهایش را به هم قلاب کرده بود. بهش اجازه بده عملش کنه… آره آره اون دکتر خوبیه. باید میدیدی دیروز واسه اون دخترکوچولو چکار کرد. عجب جراحیای اون پسرت رو نجات میده؛ میفهمی؟

دارم بهت میگم جراح خوبیه سارا به تلویزیون خیره شد و در همان حال چهره زن بزرگ و بزرگتر شد ترس و تنش توی چهره اش آنقدر واضح بود که باعث شد سارا کمی به خود بلرزد. وقتی صحنه تغییر کرد و اتاق عمل پدیدار شد سارا فوراً نگاهی به ساعت انداخت و نفس راحتی کشید؛ چراکه خیلی زود مادر لبخندزنان و شاد به پسرش نگاه میکرد و دکتر به او میگفت که کار تمام است و حال پسر خوب خواهد شد و یک دقیقه بعد از آن بیرون بیمارستان را میبینیم که این بار پسربچه همراه مادرش تا ماشین قدم میزند ـ نه، نه؛ پسر روی صندلی چرخدار است و وقتی او سوار ماشین ،بشود همه خوشحال اند و در حالی که دکتر آنها را از پنجره مطبش نگاه میکند به راه میافتند. سارا تکیه داد و با علم بر این که همه چیز درست خواهد شد لبخند زد هری او گاهی شیطنت میکند؛ ولی پسر خوبی است همه چیز درست خواهد شد یه روز یه دختر خوب رو میبینه و سروسامون میگیره و واسه م نوه میآره خورشید پایین رفته و شب فرا رسیده بود؛ ولی هری و تایرون از نوری که انگار به چشمهایشان خنجر میزد و آنها را میشکافت و مردمک چشمشان را به سیخ میکشید ناراحت بودند. آنها حسابی به عینکهای آفتابی خود چسبیده بودند

وقتی خورشید میدرخشد و نور آن از پنجره ها ماشینها و ساختمانها منعکس میشود و پرتو لعنتی آن مثل دو تا انگشت بزرگ مردمک چشم را می فشارد صبح حسابی اعصاب خردکن میشود و آدم مشتاقانه منتظر شب است تا کمی از حمله صبح در امان باشد و وقتی ماه در آسمان پیدا میشود کمی جان بگیرد؛ ولی معمولاً هیچ وقت آن آسودگی را که به دنبالش هستید و پیش بینی میکردید، پیدا نمیکنید وقتی مردم بی خاصیت به خانه های خود می روند و با همسر و فرزندانشان شام میخورند کم کم احساس میکنید که رخوت روز از بین میرود؛ آن هم با همسری که با آن موهای ریخته شده توی صورت، و باسن شل و وارفته اش شبیه ضعیفه ای توسری خور است که همان غذای آب زیپوی همیشگی را روی میز میگذارد و بچه ها سر این که کدامشان تکه گوشت بزرگتری دارند، چه کسی کره بیشتری دارد و برای دسر قرار است چه بخورند فریاد میکشند و دعوا میکنند و بعد از شام مرد خانه شیشه آبجویی به دست میگیرد و جلو دودکش مینشیند و خرناس میکشد و میگوزد و با ناخن دندانهایش را تمیز و به این فکر میکند که باید برود بیرون و زن خوشگلی تور بزند؛ ولی خیلی خسته است و بالاخره همسر پیرش وارد اتاق و روی مبل ولو میشود و همان حرفهای هر شبش را تکرار میکند که هیچ وقت هم عوض نمیشود داری چی نگاه میکنی عزیزم؟ تا وقتی این صحنه در سرتاسر شهر پخش شود خیابانها کمی جان گرفته اند؛ ولی آن نورهای لعنتی هنوز وجود دارند ،بله نورها مایهٔ عذاباند؛ ولی خیلی بهتر از خورشید هستند هرچیزی بهتر از خورشید است؛ مخصوصاً وسط تابستان.

تایرون به هری گفت: «حس میکنم باید برم یه گوشه تاریک درست و حسابی و یه زندگی عادی راه بندازم و شاید با یه دختر خیلی خوشگل زندگی کنم.» هری امان از دست تو واقعاً فقط به دختر بازی فکر میکنی اصلاً میتونی به بالاتر از ناف فکر کنی؟» تایرون چی داری میگی پسر؟ این که تو یه جوری رفتار میکنی که انگار پایین تنه نداری به من ربطی نداره. لعنتی بزن قدش.» هری با کف دستش به دست تایرون زد
هری گفت: «خب پسر میخوای تمام شب همینجا بشینی و ماشینایی رو که رد میشن بشمری یا بریم یه جایی که بتونیم یه حرکتی بزنیم؟»
تایرون «منظورت چیه پسر؟ میدونی من شمردن بلد نیستم.»

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
مرثیه ‌ای بر یک رؤیا داستان نابودی چهار نفر، سه جوان و یک فرد مسن، بر اثر اعتیاد است. در این داستان، سلبی از کسانی خبر می‌دهد که اعتیاد دارند: به مواد، به امید، به رؤیای بچگانهٔ بهشت روی زمین. حتی وقتی که شخصیت‌های داستان به اوج می‌رسند، سقوط کابوس‌گونهٔ آن‌ها قابل‌پیش‌بینی است؛ اما دانستن این موضوع خواننده را در برابر رنج تحمل‌ناپذیر، خواری و فراموشی‌ای که برای قشر ناتوان، بهای داشتن رؤیاست، محافظت نمی‌کند. کتاب درواقع دربارهٔ پیروزی اعتیاد بر روح انسان‌هاست.
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: مرثیه ای بر یک رویا
  • نویسنده: هیوبرت سلبی جونیور
  • ویراستار: نگاه دانلود
  • تعداد صفحات: 383
  • حجم: 41.2 مگابایت
  • منبع تایپ: dlnegah.com
لینک های دانلود
لینک کوتاه:
برچسب ها
موضوعات
ورود کاربران

درباره ما
نگاه دانلود
توضیح کوتاه درباره ما
آخرین نظرات
  • هانیسلام من نویسنده این رمان هستم و درخواست حذف آن را دارم....
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نگاه دانلود " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!