توضیحات
دانلود رمان پیچک نوشته نویسنده چاوان مقدم pdf بدون سانسور
عنوان اثر: پیچک
پدید آورنده: چاوان مقدم
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات : 1760
معرفی رمان پیچک
نگاهِ مرد به قدری سرد و غریبه بود که مانع باز شدن بغلِ فیروزه شد و تنها دستش،روی بازوی سِفت و عضله ای اش نشست -سلام پیمان جان…بهتری؟… خالت برات بمیره این-اومدی.خونه دیگه پروانه نداره کاش خیلی زودتر می شنیدن نامِ پروانه کافی بود تا جگرش از نو بسوزد!
بخشی از رمان پیچک
«خیلی کثافتی آذین … گوه زدی به اعتماد و دوست داشتنم … حالم از این صورت به ظاهر معصومت به هم میخوره … چشماتو که میبینم دلم میخواد بالا بیارم … برو برو خداتو شکر کن که نمیذارم بفهمن چه نکبتی هستی»حرف های حسام یک دم از گوشهایش بیرون نمی رفت.چشم های عسلی درشتش از شدت گریه پف دار ، باریک و سرخ شده بود.چهار روز بود که دیگر حسامی نبود.چهار روز حبس در چهار دیواری اتاقش…چهار روز فکر و خیال و بی خوابی… چند بار شماره اش را گرفته بود؟ آنقدر زیاد که از دستش در رفته بود. بی پیام پشت پیام.خواهش… التماس… قربان صدقه… پرخاش… فحاشی…. همه بی فایده.همه بی جواب.” !چرا؟” یک چرای بزرگ بی جواب.دستش را بند شال زیتونی کرد و روی سر انداختش،روی پا ایستاد. کلید را در قفل چرخاند و در را باز کرد. از طبقه پایین صدای تلویزیون و بوی غذا می آمد. نگاهش به روبرو بود.
اتاق پروانه طرف دیگر سالن بالا و مقابل اتاق خودش بود. فکر میکرد که نحسی پاقدم برادر پروانه یقه ی او و خوشبختی اش را گرفته است. مقابل درب اتاقش ایستاد و چند تقه به در زد.صدای نزدیک شدن قدم هایش آمد…بوی عطر خنک و مجذوب کننده اش زیر بینی اش پیچید… یک جفت کفش مردانه پیش نگاهش نشست… نگاهش بالا رفت….شلوار پارچه ای مشکی اش خوش دوخت و اتو کشیده بود. عضلات بازو و سینه ی فراخش به پیراهن آستین کوتاه مشکی فشار می آوردند و قصد دریدنش را داشتند.گردنبند مردانه ی کارتیر روی پوست برنزه اش خوش نشسته بود.آماده بود و یحتمل جایی می رفت.پیمان با نگاهی کیفور پای تا سرش را از نظر گذراند و در دل گفت: عجب ماتم زده ای.پیراهن حریر نباتی رنگ شب خواستگاری هنوز هم تنش بود. مشتاق و خسته از سکوت او به حرف آمد: داره حوصلم سر میره عروس خانوم! … بگو چی می خوای؟
آذین سرش را کمی به عقب زاویه داد تا کوتاهی قدش جبران شود و چشم در چشم مرد شود.بغض سمج و سنگینش صدایش را می لرزاند و بین کلمات فاصله می انداخت: اون شب … ب … به حسام چی گفتین؟برق تعجب برای لحظه ای کوتاه از چشمانش گذشت.اخم بر چهره نشاند و جدی پرسید: چیزی باید می گفتم؟!چشمانش میسوخت و نگاهش تار بود.صدایش بالا رفت: حسام رفته! … بی حرف … بدون توضیح … اونم درست بعد از اینکه پای صحبت با شما نشست. حنجره اش بوسیدنی بود. قدمی رو به جلو برداشت که آذین متقابل دو قدم عقب رفت و پیراهن بلندش زیر پایش ماند. از افق و به چشم حقارت نگاهش کرد: خیلی حقیری آذین درخشان … پروانه مرده روز خاکسپاریشم ندیدم این درد و عذاب رو تو صورتت… نتوانست مانع ریزش اشکهای درشتش شود: واسه همین … یه کاری کردین که … حسام بره؟









