توضیحات
دانلود رمان مارگاریتا نوشته نویسنده ملیکا شاهوردی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: مارگاریتا
پدید آورنده: ملیکا شاهوردی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 2623
معرفی رمان مارگاریتا
سه روز مونده بود به عروسیم که سرنوشت منو با داریوش گره زد. اون شب، تولد چهل سالگیش بود و من تازه فهمیدم که این مرد مرموز فقط یه دوستپسر سادهی صاحبکارم نیست. تو ظاهر، مسئول یه خیریه در آنتالیا بود، اما در واقع یکی از خطرناکترین گنگسترهای استانبول به حساب میاومد؛ مردی که همه با اسم «مارگاریتا» میشناختنش! مارگاریتا منو انتخاب کرده بود، مثل طعمهای وسط تارهای یه عنکبوت لعنتی. و درست روز عروسیم، وقتی داماد با زنش سر عقد وارد شد، فهمیدم بازی تازه شروع شده…
بخشی از رمان مارگاریتا
_شوهر تو مثل مردای اینجا نیست که زن شکم و پهلو بیاره بگه بیخیال مهم نیست چند ساله داره اون ور زندگی میکنه با اولوژی ها خو گرفته. مقابلش ایستاد._کاری نکن یه ماه از عروسی نگذشته پیله کنه طلاق میخوام حواست به خورد و خوراکت باشه مادر نداری بالاسرت اینارو بهت بگه منم دل خوشی ندارم ولی بزرگترتم… سیب گلویش محکم بالا و پایین شد. حرفی تا نوک زبانش آمد تا بگوید؛ ولی نگفت و تنها سر پایین انداخت._چشم. کاش می شد که چیزی بگوید؛ ولی او نیز به نوبه ی خودش حق داشت. حق داشت که اینطور سختگیر باشد وقتی دختری در سن او تا یک سال پیش قرص قند مصرف میکرد. _کله صبحی چی داری واسه خودت بلغور میکنی نعیما؟ با شنیدن صدای شاد و پرانرژی زن عمویش ناخواسته او نیز لبخند زد و چشم به او دوخت_زن که میگی باید دو پاره گوشت تو تنش باشه چهل گرم یک پیاده روی استخون به چه درد می خوره؟ موهای شرابی اش را پشت گوشش داد و نزدیک شد.
_پسر اگه پسر منه اگه من بزرگش کرده باشم باهات شرط میبندم چیزی که میخواد به دختر تپله نه استخون که دست بزنی بهش بشکنه. دو جاری، عقاید متفاوتی داشتند و همین باورهایشان هم سر دخترک پیاده میکردند. نعیما منفعی می کرد از دور به او رژیمهای مختلف دهد تا به قولی فرشته فیت و خوش هیکل باشد. در عوض ناهید وادارش میکرد غذاهای چرب و شیرینی بخورد تا وزنش زیاد شود و به قول خودش دو تیکه گوشت اضافه کند. اما او همین حالا هم به نسبت قدی که داشت تو پر بود و دقیقا مثل گره ی کور طناب بین نعیما و ناهید مانده بود._دو تیکه گوشت منظورت همون دنبه و چربیه؟ لیش را با استرس گاز گرفت و به سرعت از کنارشان گذشت. به سمت گاز رفت و خودش را مشغول درست کردن املت صبحانه نشان داد تا در تیرراس آنها قرار نگیرد. تخم مرغ ها را هم زد و آهسته در ماهیتابه ی رژیمی ریخت. وسطش هم لابه لا ترکیب گوجه و فلفلی که خورد کرده بود را اضافه کرد.
همزمان گوشش را تیز کرد و صحبتشان را گوش داده_مگه تو میدونی دنبه و چربی چیه؟ فکر میکردم جز کرفس و لیمو چیز دیگه ای بلد نیستی. خودش به حرفش به حرفش بلند بلند خندید و سیبی از جامیوه ای برداشت. نکنه انتظار داری مثل تو آبگوشت بذارم جلوم؛ یع سنگک کامل هم تیلیت کنم توش با پیاز بخورم؟ همانطور که تخم مرغ را لایه لایه می ریخت و رول می کرد؛ زیر چشمی به پشت سرش نگاه کرد.نعیما اخم آلود بود و ناهید خنده روی لب هایش _این ترکیب بهشتی خوردنش لیاقت میخواد که تو یکی نداری._ همون بهتر که ندارم دوروز دیگه شوهرت ولت کرد رفت، میفهمی دنبه های آویزون و آبگوشتی که چهار لپی میخوری چه طعمی داره. لبش را محکم گاز گرفت و با استرس ماهیتابه را کنار گذاشت. حرفش سنگین بود؛ ولی ناهید کوچک ترین اهمیتی نداد و برعکس خندید._تو که واسه شوهرت همه چی تموم بودی پس چرا بهت خیانت کرد و رفت با یکی؟ هوم؟









