توضیحات
دانلود رمان سنت شکن نوشته نویسنده الناز محمدی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: سنت شکن
پدید آورنده: الناز محمدی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 593
معرفی رمان سنت شکن
در گذر روزهای کهنه، ردپای اشتباهات را میبینیم. اشتباهاتی بزرگ و کوچک که سایهشان گاهی تا ابد با ما میماند، درست مثل سایهی مرگ، سرد و وحشتناک… داستان یک زن، یک مرد، یک کودک و یک قوم بار دیگر تکرار میشود. هرکس دنبال حرمت خود است؛ یکی برای دل، دیگری برای خون و پیوند خویشاوندی. قصه ساده آغاز میشود، اما امروز شاید معنای سادگی فرق کرده است، چون بغض و دلتنگی همیشه با هم میآیند. دو روایت از دو زمان متفاوت داریم؛ گذشته و اکنون که در هم تنیده شدهاند و نقطه اتصالشان زندگی و آینده را شکل میدهد. این رخدادها چشمها را باز میکنند و حقیقتها را آشکار میسازند و یادآور میشوند که همه سنتها درست نیستند.
بخشی از رمان سنت شکن
مقابل آینه کمی کلاه رنگ را بالا داد تا موهایش را چک کند. چشم هایش را کمی ریز کرد بلکه بتواند بهتر ببیند اما بازهم این روزها بخاطر استرس تاری دیدش برگشته بود عینک هم مشکل را حل نمیکرد و همین بیشتر عذابش میداد نفس کلافه اش را بیرون فرستاد و کنار آمد پیله کردن های النا نبود در این آشفته بازار به فکر رنگ کردن مو هم نمی افتاد لباس هایش را آماده میکرد تا به حمام برود که سروصدای بچه ها را از بیرون شنید. با این که سر و وضعش نامرتب بود اما ترجیح داد اول به مادر شوهرش خوشامد بگوید بعد به حمام برود.همین که به درگاه اتاق رسید محکم به آریا برخورد پیشانی اش را گرفت و آخ گفت به لحظه نکشیده آریا در آغوشش گرفت و صورتش را بوسید:آخ آخ… چی شدی مامان؟ ببخشید…مریم خودش را کمی عقب کشید سربلند کرد حرفی بزند اما بادیدن چهره ی جدید او حرفش یادش رفت. چهره اش کاملا تغییر کرده بود. آریا خنده اش گرفت و دستی کف سرش کشید: خوبه مامان؟
دخترکش شدم نه؟با اینکه بغض عجیبی روی قلبش سنگین شد اما سعی کرد لبخند بزند. تو در هر شرایط و ظاهری جذاب و شیکی عزیزم فقط کاش میذاشتی بعد از مراسم الی که… آریا میان حرف مادرش دست بالا گرفت و بلند گفت: الی بی مراسم شه به حق نفس حق من. النا از پشت سر ضربه ای محکم به او زد و گفت: به حرف گربه سیاه اونم از نوع کچلش بارون نمی باره… سلام مامان. مریم باخنده جواب سلامش را داد و از کنارشان گذشت: پس مادر بزرگتون کو؟ایستگاه اول… ورودی نشیمن راهروی سمت راست. در اول… اونم از نوع فرنگیش و….دستشویی مامان جان دلم میخواد ببینم چقدر این حرف مردم درسته که میگن پسرا برن سربازی مرد میشن-اینو دخترا واسه دلخوشی خودشون میگن پسرا در صورت دیگه ای…آریا یک دفعه ساکت شد و چشم گرد کرد: الی بذار این لامصب بسته باشه.وقتی در رفت النا بلند خندید و کنار گوش مادرش گفت: ببین بچه پر رو خجالت کشید. روش نشد بگه در چه صورتی مرد میشن.
مریم لب گزید و ضربه ای آرام به بازوی او زد :نذار دختر پسرا لحن حرف زدنشون تو جمع دوستانه خودشون عوض میشه بعد خیلی هنر میخواد سربه سرش نذار تو خانواده خودشونو کنترل کنن حرف خاصی نزنن-وا… یعنی چی مامان؟حالا خودت ازدواج کنی بعدا می فهمی.النا لب هایش را بالا کشید و سرتکان داد به کلاه رنگ مریم نگاه کرد. لبخند زد و گفت: مبارکه چرا نذاشتی من بیام؟-برای اینکه تو خیلی معطلم میکنی منم هنوز نصف کارام مونده.حالا واجب بود امشب شام بمونن؟ قرارمون یه مهمونی ساده بود. مهمونی ساده برای جلسه ی اول و آشناییه امشب ظاهرا مهمونی ابتداییه اما خودت که می دونی اینطور نیست. شاید حرفامون طولانی تر شه. النا لبخند زد . مریم دست به صورت او کشید و با لحن آرام تری گفت: فقط به حست اکتفا نکن النا منطقت رو هم به کاربنداز همه چی و در نظر بگیر بعد جواب بده این بله گفتن با هر جوابی که تو زندگیت دادی فرق میکنه عزیز دلم چشماتو خوب باز کن.









