توضیحات
دانلود رمان شوهری که فکر میکردم مرده برگشته نوشته نویسنده ناشناس pdf بدون سانسور
عنوان اثر: شوهری که فکر میکردم مرده برگشته
پدید آورنده: ناشناس
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 314
معرفی رمان شوهری که فکر میکردم مرده برگشته
پنج سال از بدرقهی اوا (ایوا) به میدان جنگ میگذشت؛ جایی که همه تصور میکردند همسرش دیگر بازنخواهد گشت. ماه عسلشان همچون جرقهای کوتاه خاموش شده بود و چهرهی او از حافظهی اوا محو شده بود. شاید همین بود که در مراسم خاکسپاری حتی قطرهای اشک نریخت.اما سرنوشت ورق خورد… درست زمانی که برای انتظار بیپایان آماده میشد، او از دل مرگ بازگشت!
بخشی از رمان شوهری که فکر میکردم مرده برگشته
دعای یکنواخت کشیش بالاخره به پایان رسید و نشان از نزدیک شدن به اتمام مراسم تدفین داشت همانطور که آخرین هجاهای دعا با زمزمه ای شبیه پشه طنین انداز شد لمسی کند و گزنده در پهلویش باعث شد اوا کمرش را سفت کند.-شوهرت در میدان نبرد سوخت و مرد حتی یک قطره اشک هم نریختی. پدر شوهر متوفی کنت دپاردو که پدر خودش نیز بود با صدایی چنان آرام صحبت کرد که فقط یک نفر میتوانست بشنود. ابروهایش کمی تکان خورد و چشمان خاکستری اش با تحقیر تنگ شد.اینطور نیست که نخواهم گریه کنم….کاش اشک ها مثل شیر آب جاری میشدند اما اوا هرگز کسی نبود که نوسانات عاطفی زیادی از خود نشان دهد و ریختن اشک برای شوهری که درست بعد از ازدواج سیاسی شان به جنگ رفته بود، فراتر از توان او بود. رابطه آنها به چند روز ملاقات رو در رو محدود شده بود. علاوه بر این درون او آنقدر لطیف نبود که بتواند صرفاً از سر ترحم اشک بریزد.چشمانی که نظاره گرند را فراموش نکن.
کنت مثل همیشه مردی بود که تا زمانی که به خواسته اش نمی رسید، از نگاه های حیله گرانه و زبانی مارگونه استفاده میکرد نگاه نافذ او که هرگونه غیبت پس از مراسم تدفین را ممنوع میکرد با تیزی اش صورت او را گزید. این خاطره ای قدیمی را زنده کرد روزهای کودکی اش که سیب زمینی پوشیده از کپک آبی را به زور میخورد با وجود طعم تند و ترش از اینکه چیزی وارد دهانش میشود آسوده خاطر بود.ناجیان او اکنون پدرش کنت دپاردو مارکی های رده بالاتر دوک ها و امپراتورها بودند گذشته هایی تغییر ناپذیر حتی در مرگ گذشته ای که آرزو داشت فراموش کند. با این حال هرگاه نیاز به تظاهر به سوگواری پیش می آمد، خاطرات مانند جزر و مد باز می گشتند و یک قطره اشک بی نقص نه زیاد و نه کم نه زشت و نه نابجا از گوشه چشمش می افتاد اشکی که صرفاً متوجه چشمان دیگران بود.اگرچه در استعداد بازیگری کم توان بود اما مدت طولانی زندگی به عنوان دختر خوانده یک خانواده اشرافی این مهارت را در او تقویت کرده بود و امروز به وضوح می درخشید.
کنت دپاردو بالاخره نگاهی را که با چشمانی شبیه ماهی پهن به او می انداخت پس گرفت.اگه قرار بود بین من و تو یکی رو انتخاب کنم که بدبخت تره کی رو انتخاب میکردم؟ تویی که به عمر تو میدون جنگ بودی یا من که باید تو خونه کنت اسیر بشم و هیچ وقت نتونم فرار کنم؟ اوا اینو تو دلش گفت در حالی که به جای جسد سفید و پودر شده. شوهرش به پرتره رنگ روغن لوکس اون خیره شده بود با اینکه وقت این فکرا تو مراسم خاکسپاری نبود. اما افکار بی هدف تو ذهنش پرسه میزدن.تا قبل از اینکه پرتره برسه فقط به یاد مبهم از صورت شوهرش داشت، انگار تو یه مه غلیظ سرگردون بود – بالاخره زمان کمی رو با هم گذرونده بودن.فقط یادش بود که هیکل قوی پوست تیره و ویژگی های صورت برجسته ای داشت. تازه الان فهمید که چشمای قرمزی داره که از خود خون هم تیره تره. اولش خیلی ترسناک به نظر میرسید اما پرتره اون رو زیادی مهربون نشون میده.











