توضیحات
دانلود رمان معجزه من باش نوشته نویسنده ناشناس pdf بدون سانسور
عنوان اثر: معجزه من باش
پدید آورنده: ناشناس
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 432
معرفی رمان معجزه من باش
دختری تنها و بیدفاع، زیر بار فشار خانواده و اطرافیان، سرنوشتش را به دست دیگران میسپارد. عقدی تحمیلی، او را وارد بازی خطرناک انتقام میکند.و در این میان، پسری که کنارش قرار گرفته، برخلاف قصههای تیره و تار، مردی سرشار از عشق است. او برای شادی دل معشوقهاش، بر خواستههای قلبی خودش خط میکشد.
بخشی از رمان معجزه من باش
انقدر زدم و به در کوبیدم که دستام قرمز شده بود دیگه جونی توی بدنم نبود سرگیجه ام بیشتر شده بود و کم کم داشتم حالت تهوع میگرفتم به دیوار تکیه دادم و نشستم پاهام توی شکمم جمع کردم، من اینجا چیکار می کنم من که توی زیر زمین بودم یعنی منو دزدیدن؟! از حرف خودم خنده ام گرفت کی میخواد.منو بدزده!!!؟ اصلا کسی میدونه که من وجود دارم یا برای کسی ارزش دارم که بخوان منو بدزدن؟! نه من نه خاله دشمنى ندااااااااا ….. یه لحظه از فکری که به ذهنم رسید نفسم رفت چشمام تا آخرین حدش بزرگ شد، بدنم شل شد و وا رفتم نه امکان نداره توی ذهنم با خودم و فکرم درگیر بودم که در باز شد. زنده بودنم جایز نبود بووود به به خانم کوچولو… شنیدم خیلی سروصدا کردی؟ کنارم روی پاش نشست، سرشو نزدیک صورتم آورد نفس های داغش بصورتم میخورد و نفسش به بویی میداد مثل بوی الکل چیه لال شدی؟!
بدنم یخ کرده بود و مغزم با دیدن شروین هنگ کرده بود. قلبم هم جرأت تپیدن نداشت با صدایی که خشم و هوس توش موج میزد گفت میدونی توی این ۶ سال توی رویاهام چند بار تورو مال خودم کردم الان وقتشه که واقعاً این اتفاق بیفته برای تو رویا بود و برای من کابوس سیاهی و تاریکی خدایا کمکم کن من توان مقابله با شروین ندارم ته مونده انرژیم بدنم جمع کردم و شروع کردم.به التماس کردن: تو رو خدا آقا شروین هر کاری بگی می کنم بزار برم پاهاش چسبیدم: جون مامان فرزانه… جون آقای پناهی تورو هرکی دوست داری. چشماش دو کاسه خون بود انگار حرف ها و التماس های منو نمیشنید بطری که دستش بود پرت کرد کنار دیوار و دو طرفه یقه لباسم گرفت توی یه حرکت لباسم پاره کرد. من فقط جیغ میزدم و التماس می کردم”آرزو کن گوش های خدا پر از آرزوست و دست هایش پر از معجزه … معجزه”-شروین پاشو خودتو جمع کن باید فرار کنی. شروین که حالت طبیعی نداشت و هنوز داشت سعی میکرد لباس های منو در بیاره.
دوستش دستشو گرفت و پرتش کرد کنار دیوار و لیوان آبی که کنار تخت بود تو صورتش خالی کرد: زودباش پسر… نمیدونم پلیس از کجا اومده ولی دارن میان تو. من هنوز تو شک و بهت بودم نمیدونستم باید چیکار کنم دوست شروین در تراس باز کرد از اینجا برو پایین انوش تو کوچه منتظره شروین به نگاه به من کرد سیا پس زویا چی؟ تو چیکار می کنی؟ فعلا اونی که نباید گیر بیفته توییشروین از تراس رفت پایین و دوستش که اسمش سیا بود اومد سمت من مثل مجسمه گوشه اتاق خشکم زده بود فقط با یه تاپ بودم کتش در آورد و پرت کرد سمتم بپوش. نتونستم جونی توی تنم نبود به خاطر ضربه های شروین کل بدنم درد میکرد دست راستمو اصلا نمیتونستم تکون بدم: بجنب بچه.با دادی که زد تازه به خودم اومدم سعی کردم بلند شم ولی نتونستم دستمو گرفت و کشید که از دردش دلم ضعف کرد و چشمام سیاهی رفت…











