توضیحات
همهچی از همون روزی شروع شد که فهمیدم شوهرخالهم مثل همیشه با اخم و تخم همیشگیش صراحتاً گفته: «امیرحسین لیاقت دختر منو نداره.» راست میگفت… یا شاید هم نه. من فقط یه پسر ساده از جنوب شهرم، با جیبِ خالی و کلی رویا. اما دل که حساب و کتاب نداره. من عاشقِ شیدام. دخترخالۀ نازپروردهای که دستکم دنیای منو بههم ریخت. اون روزا سعی میکردم آدم بمونم، سمت خلاف نرم، وجدانم رو نفروشم… ولی خب، زندگی همیشه هم با آدمِ خوب راه نمیاد. وقتی قفلت از همهجا درمیمونی، وقتی میفهمی عشق فقط با دل نیست که جواب میده، یه راه بیشتر نمیمونه… وارد حرفهای شدم که همیشه ازش فراری بودم. اینکه اون حرفه چی بود؟ بذار خودت بخونی… شاید تو بهتر قضاوت کنی.
عنوان کتاب: رمان پایان تلخ
نویسنده اثر: Maryam 23
ژانر: عاشقانه
بخشی جذاب از رمان پایان تلخ
حتما همین بود… آره یه چیزایی از مشروب خوردنم یادم اومد… سرمو به نشونه تایید تکون دادم و گفتم: سرم خیلی درد میکنه! مشغول چیدن میز شد و گفت: بهتره یه دوش بگیری… بعد از صبحونه بهت یه مسکن میدم دردت کم بشه… سرمو به نشونه باشه تکون دادم و برگشتم سمت اتاقم تا دوش بگیرم… با اشاره مرد قوی هیکل و سبزهای که کنار مرد عرب سفیدپوش ایستاده بود روی صندلی نشستم این خودش غول تشنیه برا خودش بادیگارد میخواد برا چی دیگه؟! با اخم نگاش کردم که لبخند کریه ی زد و با لهجهای که داشت گفت: من راشد هستم… سری تکون دادم و حرفی نزدم که گفت: پولا آمادس… عذاب وجدان لحظهای ولم نمیکرد… اما من برای محافظت از جون مادرم، سروش و عسل مجبور به انجام این کار بودم… دیگه حتی خدایی نداشتم که ازش بخوام کمکم کنه… که بگم منو ببخشه…
و فقط درمونده به خونوادههایی فکر کردم که دربدر دنبال دختراشون بودن و دختراشون قرار بود تا سه ساعت دیگه از کشور خارج بشن… و من فقط با مخالفتای زیادم تونسته بودم خودمو از بردن دخترا تا لب مرز معاف کنم اما گرفتن پولا و رسوندنشون به دست بشیری به عهده من بود… و بشیری قبل از اومدنم سر قرار گوشیمو که توش ردیاب بود رو به دست یکی از افرادش داده بود و بازم تونسته بود پلیسا رو منحرف کنه به سمت یه قرار دروغین… و حتی کسیو برای این کار در نظر گرفته بود که لحاظ هیکل و قیافه بهم شباهت داشت… اونقدر حساب شده عمل میکرد که حتی حواسش به پیاما و تماسایی بود که از روی سیمکارت من چک میشدن… از طریق پیام و تماس با فردی که مثلا من بودم محموله ی دروغین رو هدایت میکرد… تموم لباسام و جای جای بدنم چک شد تا مطمئن بشه شنود یا ردیاب دیگهای جاسازی نشده…
با صدای راشد از فکر بیرون اومدم: دخترا کی میرسن؟ توی دلم از دخترایی که سرنوشتشون به تباهی کشیده میشد عذر خواهی کردم: منو ببخشین… اما ذرهای از عذاب وجدانم کم که نشد هیچ بیشتر بهم ریختم… بارها به این فکر کرده بودم که برم و به پلیس همه چیو لو بدم اما بدجوری زیر ذره بین بشیری بودم و اگر قدمی به طرف کلانتری نزدیک میشدم افرادشو میفرستاد سر وقت مامان… به خودم اومدم و با نفرت نگاهی به مرد رو به روم انداختم و گفتم: سه ساعت دیگه… خندید و رو به بادیگاردش جملهای به عربی گفت که باعث شد اونم بخنده… دستم مشت شد و نگاهمو با نفرت ازشون گرفتم… از جا بلند شدم و دستمو دراز کردم سمتش و گفتم: سوئیچ… پول کمی در قبال اون دخترای بیچاره تقدیم بشیری نکرده بود بایدم با ماشین مخصوص حمل میشد… اشارهای به بادیگاردش کرد
و اونم از توی جیب کتش سوئیچی در اورد و گذاشت کف دستم، ازشون دور شدم و به این فکر کردم که حالا میفهمم چرا بشیری اینقدر پولداره… روی خرابههای زندگی صدها نفر برای خودش پل میساخت و بالاتر میرفت… لحظهای به این فکر کردم که منم از راه حروم دارم درآمد کسب میکنم و عذاب وجدان وجودمو پر کرد… اما اون حس لحظهای بیشتر دووم نیورد و پوزخندی زدم و با خودم فکر کردم: خدایی که نگات نمیکنه چطور میخواد ببینه درآمدت حرومه یا حلال؟ بوقی زدم که در باز شد… لبخند اومد رو لبام! از روی بوق زدنم تشخیص میداد کی میام… از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در… کامل بازش کردم و دوباره برگشتم سمت ماشین سوار شدم و وارد حیاط شدم و زیر سقف پارکش کردم… پیاده شدم و همونطور که دزدگیرشو میزدم رفتم سمت در… بستمش و به طرف ساختمون راه افتادم…









