توضیحات
دانلود رمان ارتیاب نوشته نویسنده ب اسدپور pdf بدون سانسور
عنوان اثر: ارتیاب
پدید آورنده: ب اسدپور
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 3463
معرفی رمان ارتیاب
تافته ادیب، دانشجوی پزشکی، به خاطر اتهام نامزدش از خانواده طرد میشود و مجبور به ترک زندگی سابق خود است. سرنوشت او را به همخانه شدن با دکتر سهند نریمان میکشاند؛ کسی که دشمن قدیمی خاندان ادیب است و تافته از آن بیخبر است. زندگی تا مدتی آرام میگذرد تا اینکه نامزد پیشین تافته حضور او در کنار سهند را کشف میکند و…
بخشی از رمان ارتیاب
قطع میکنم و پلک روی هم میگذارم … زودتر از تخمینم به خانه میرسیم هزینه ها را با راننده حساب می کنم و ساک و چمدان را جلوی در میگذارد و می رود چشم میدوزم به ساختمان ظاهرش بد نیست یک سه طبقه ی کوچک جنوبی با کوچه ای باریک و سبز وارد راهرو می شوم و پله ها را بالا میروم آسانسور ندارد و مهم نیست … به طبقه ی سوم که میرسم در باز است و محسن و نیل در حال رنگ زدن دیوارها هستند. چند دقیقه بی صدا نگاهشان میکنم دوستشان دارم دوستان دوران دبیرستان من زیاد نبودند شاید به تعداد انگشتان یک دست نیل را از همه بیشتر دوست داشتم با محسن که دوست شد فکر کردم نیل را از دستش میدهم تا توانستم محسن را چزاندم … ولی چه خوب است که داشتمشان منکه دیگر خانواده ندارم منکه حالا به اندازه ی جیبم خالی ام … تنها دارایی ام این دونفر هستند. نیل را با بغض جاخوش کرده گوشه ی گلویم به نام می خوانم.
به سمتم بر میگردد و با لبخندی گشادی به سمتم می آید، بی اهمیت به اینکه سرتاپایش رنگیست همدیگر را به آغوش میکشیم و میزنم زیر گریه نیل دم گوشم میخواند: تموم شد تافته تموم شد گریه نکن آروم بگیر …دیگه منو محسن پیشتیم از هیچی نترس … دستشون بهت نمیرسه. گریه هایم که تمام میشود به سمت محسن برمی گردم و اشک های روی صورتم را با سرانگشتانم می گیرم.-خیلی زحمت دادما-نفرما خانم دکتر تو رحمتی. -حتما برای تشکر خدمت دکتر می رسم … بدجوری منو شرمنده ی خودشون کردن. می خندد. بابا سرش درد میکنه برای اینکارا … تفریح خوبی بود براش اینکه ببینه میتونه برات انتقالی بگیره یا نه. خانه را با لبخند نگاه میکنم نیل عکس های خانه را برایم فرستاده بود یک 45 متری تک خواب خوش نقشه و نورگیر که دیوارهایش کدر و کابینت های زرشکی رنگ قدیمی اش خیلی دلگیر بودند. ولی حالا نیل و محسن رنگ اتاق خواب را تمام کرده بودند.
و پذیرایی هم به نظر اواخر کارش بود و خانه بوی زندگی می داد. می گویم: نمی دونم چطوری جبران کنم براتون. نیل با خنده می گوید: اومدنت جبرانه اصلا دیدمت انگار برگشتم به دبیرستان انگار همین الان تو خیابون های اونجا داریم دوتایی قدم میزنیم و از آرزوهامون می گیم و درخت ها رو می شمریم. می خندم آخ که من و نیل چه روزهایی داشتیم. لباس هایم را از تن میکنم و هر سه شروع به رنگ کردن خانه میکنیم شب شده است که کارمان تمام می شود. کل خانه سفید است دیوارها کف پوش ها، درها و پنجره ها و حتی کابینت ها تنها چیزی که رنگیست ام دی اف چوبی روی کابینت هاست.خودم خواسته بودم پشت سرم یک سیاهی مطلق به جا گذاشته بودم و گفتم خانه را سفید کنید … سفیدترین سفیدی که در کل دنیا وجود دارد شاید سیاهی مرا بشوید و ببرد. رو به نیل میگویم: باید وسایل رنگی بخرم تا خونه از این یکنواختی در بیاد.









