توضیحات
داستان رمان خانه جوانان سالمند، درباره جوانان سرخورده ای که از زندگی در اجتماع خسته شده اند و هر کدام به طریقی با مردی مرموز مواجه میشوند…
اسم رمان: رمان خانه جوانان سالمند
نویسنده این اثر: حانیا بصیری
ژانر رمان: اجتماعی، طنز
گوشه ای از داستان رمان خانه جوانان سالمند
صدای آژیر ماشین آتش نشانی و سر و صدای مردم همه جا را فرا گرفته بود. باد شدید درحال وزیدن بود و فضای متشنج حاکم را مضطربانه تر جلوه میداد. آب دهانش را قورت داد و بینی اش را بالا کشید. از لبه پشت بام به پایین نگاه کوتاهی انداخت و ترسیده سرش را بالا گرفت تا چشمش به ارتفاء ترسناک پایین ساختمان نیفتد.
حتی خودش هم از تصمیمی که گرفته بود پشیمان بود اما جلوه بدی داشت اگر جلوی این همه جمعیت جا میزد. با تک سرفه ای صدایش را صاف کرد و داد زد: « ساکت باشید، ساکت، وگرنه خودمو از همین بالا پرت میکنم پایین» صدای همهمه مردم بیشتر شد و کسی به حرف هایش توجه نکرد.
عده ای از مردم تماشاچی ایستاده در پایین ساختمان گوشی به دست مشغول فیلم برداری از پسر جوانی بودند که قصد خودکشی از طبقه ششم ساختمان را داشت و از آن بالا برای خودش چیز هایی میگفت که صدایش میان سر و صدای مردم
دقیق شنیده نمیشد.















