توضیحات
در داستان بیست و هشت گرم می خوانیم که راحیل با خانواده عمش زندگی می کنه. شوهر عمش بخاطر دزدیده شدن ۲۸ گرم طلا راحیل قرار بندازه زندان و راحیل مجبور میشه خونش بده اجاره و با وارد شدن شاهرخ خسروانی داستان وارد معمایی میشه که…
عنوان کتاب: رمان بیست و هشت گرم
نویسنده اثر: هانیه وطن خواه
ژانر رمان ادبی کتاب: عاشقانه، معمایی
بخشی جذاب از رمان بیست و هشت گرم
شبیه آدم های منگ و بی سوار حرف می زدم. مجتبی دست به پیشانی اش کشید. یک چیزی درست نبود. مجتبی وقتی به استرس می افتاد، یعنی یک چیزی می داند و بنا به مصلحتی نمی گوید. مجتبی استرس داشت. دست به پیشانی می کشید و من این میان نمی دانستم قرار است، چه بر سر بیچاره ام بیاید؟
من زیر دست حاجی بزرگ شده بودم. حاجی اگر قاشقی بیشتر از سر سفره اش کم می شد، زمین و زمان را یکی می کرد. آپارتمانم را می گرفت. تنها دارایی این همه سال در سر زدنم را. تنها میراثی که از بابای خدا بیامرز ساده و بینوایم برایم مانده بود.
– من نمی دونم…به خدا نمی دونم.
صدایم می لرزید و دست هایم بدتر از صدایم.
حاجی – چته دختر؟…چرا می لرزی؟…حتما حواست نبوده یه جا گذاشتی.
– من از هیچ کدوم به جون عمه استفاده نکردم.
ابروهایش بیشتر در هم کشیده شد.
حاجی – تقصیر همین عمته دیگه…اگه چاربار یادت می داد سر و برت چی بندازی اینقدر شبیه کودنا وای نمیسادی جلوم ندونی طلا و دستبند و انگشتر چه شکلیه…















