توضیحات
داستان رمان کوچه ی چهل پیچ، روایت زندگی یک خانواده ی بزرگ است. حاج مجتبی فرهمند بازاری نامدار پدر خانواده می خواهد که همیشه تمام خانواده اش که شامل همسر، سه پسر و یک دخترش که جز پسر کوچکش بقیه ازدواج کرده و صاحب خانواده هستند در کنارش باشند. اما قصه ی اصلی ماجراها و دردسر هاییست که پسر کوچک حاجی و دو نوه ی پسری او ایجاد میکنند. همراه میشویم با یک رمان شلوغ پر از ماجرا و مانند همیشه عاشقانه..
عنوان کتاب: رمان کوچه چهل پیچ
نویسنده اثر: پرستو مهاجر
ژانر رمان ادبی کتاب: عاشقانه، اجتماعی
بخشی جذاب از رمان کوچه چهل پیچ
همانطور که خیره اش بود با انگشت اشاره گوشه ی لبش را به داخل دهان فرستاد و شروع به کندن پوست لبش کرد؛ جلوی آکواریوم بزرگ ایستاده و مشغول غذا ریختن برای ماهیهای رنگی بود. تردید را کنار گذاشت؛ دست از کندن پوست لب کشید و جلو رفت درست ترین کار همین بود؛ باید برای نجات خودش همینجا قال قضیه را میکند و ماجرا تمام میشد.
بی شک یکی از این حضار پا درمیانی میکرد؛ کنارش ایستاد:
-بابا
بدون اینکه نگاهش کند ظرف حاوی غذای ماهی ها را کنار آکواریوم گذاشت.
-چیه؟
-ببخشید.
با پشت انگشت سبابه به شیشه ی آکواریوم زد:
-آخر شب حرف می زنیم.
این لحن و این آخر شب گفتن یعنی بد عاقبتی در انتظار است؛ بزاق فرو داد و استیصال لحنش بیشتر شد:
-به خدا نمیخواستم یعنی…
از بین دندان های چفت شده آهسته غرید:
-گفتم آخر شب…
به حباب هایی که از دستگاه تهویه آکواریوم خارج میشد نگاه کرد چشم بست و باز کرد.
– اجازه بده بگم چی شده…
قصد داشت یک ریز و بی وقفه توضیح دهد اما سیلی که به صورتش خورد و سرش را چرخاند باعث شد ساکت شود؛ خودش را آماده ی این سیلی کرده بود که تعادلش را توانست حفظ کند.















