توضیحات
دانلود رمان کلنجار نوشته نویسنده زکیه اکبری pdf بدون سانسور
عنوان اثر: کلنجار
پدید آورنده: زکیه اکبری
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 703
معرفی رمان کلنجار
ماجرای این کتاب دربارهی چند دوست خانوادگی است که رابطهای نزدیکتر از آنچه عادی تلقی شود با یکدیگر دارند؛ رابطهای آمیخته با محبت و همیاری.اما سرنوشت حادثهای را پیش پایشان میگذارد که انسجام این گروه را محک میزند. هرکدام از اعضا با دیدگاهی متفاوت به رویارویی با مشکلات و عواقب آن برمیخیزند.یک روایت سرشار از دغدغههای انسانی، تصمیمگیری و آزمونهای سخت زندگی.
بخشی از رمان کلنجار
نگاهم به بخار آرام و گرم ماگ نسکافه بود تمام شب گذشته را با گریه های فرشته صبح کرده بودم. منتظر سامان بودیم اما نیامده بود. اگر می آمد جای تعجب داشت سامان و منت کشی؟ همیشه خود فرشته دست از پا درازتر به خانه برمیگشت و تا مدت ها سوژه ی خنده امان جور بود .پلک های خواب آلودم روی هم افتاد با صدای قدم های اولین مراجعه کننده ی امروز؛ چشم های بی حالم باز شد و نگاهم بالا آمد با دیدن استاد نجفیان ایستادم و لبخند کمرنگی زدم. طبق عادت دستی به ریش های بلند و سپید چانه اش کشید و عینک گرد دور طلایی و آویزان از گردنش را برچشم زد. نگفته می دانستم بجای سلام و صبح بخیرچه میشنوم: یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش میسپارم به تو از چشم حسود چمنش لبخندم عمیق تر شد و با خوش رویی گفتم: صبح بخیر هنرجوتون توی راهه.در حالی که به سمت اتاقش میرفت دف آویز شده ی روی دیوار” را برداشت و گفت : من “راه” تو را بسته تو راه مرا بسته امید رهایی نیست،
وقتی همه دیواریم.”نگاه خوشحالم را بدرقه ی راهش کردم تا زمانی که در را پشتش ببندد از وقتی که با مادر در این آموزشگاه مشغول به کار شده بودیم روحیه ی هر دوامان هزاران مرتبه بهتر شده بود و دلیلش هم همین آدم های اهل ذوق و هنر اطرافمان بودند .تمام این حس های خوب را مدیون سامان و فرشته بودم و برای همین بود که تا این حد دوستشان داشتم خلاهای زندگی ما با وجود هم پر میشد .سیستم را روشن کردم و کم کم خودم را برای برخورد با سایر اساتید و هنرجوها آماده کردم. با پیچیدن صدای پاشنه های کفش زنانه سرم را از مقابل مانیتور کنار کشیدم و مادرم را با کیس سازش حاضر و آماده دیدم مرتب، تمیز خوش بو و خوش پوش انقدر خوب و با شخصیت که حتی سپیدی یک دست موهایش هم حالا دیگر به جذابیت هایش اضافه میشد نه که نمادی از رنج و سختی زندگی اش.انقدر خوب بود که دیگر سوختگی های پراکنده ی روی دستش هم به چشم نمی آمد.
وقتی که مضراب ها را به دست میگرفت و ماهرانه مینواخت فرصتی نبود تا نگاه مخاطب به آنها بیفتد. زشتی ها به چشم نمی آمد وقتی که مات و مبهوت زیبایی ها می ماندند هیچکداممان هرگز تصور نمیکردیم که روزی در قالب یک استاد در یکی از بهترین آموزشگاه های تهران موسیقی تدریس کنیم تمام این شان و منزلت را هم مدیون سامان بودیم و بس شاید تمام دنیایی که من و مادر برای خودمان تصور میکردیم همان بزم های اجباری و تحمیلی بود….. که مادر بنوازد من بخوانم و برقصم و اگر سرپیچی میکردیم… !الو؟ نگاه خیره و ماتم را از نگین روسری اش گرفتم و به چشمان پشت شیشه اش دوختم: جان؟- میگم سامان نیومده؟-نه.سرش را به افسوس تکان داد و مقابل میزم فرشته تا الان گریه کرد.سرم را بالا انداختم و در حالی که میز را مصلحتی مرتب میکردم گفتم: میدونم.-با سامان صحبت بکنم نکنم… چیکار کنم ؟ سرم را مجدداً بالا انداختم و در حالی که حاضری استاد نجفیان و مادر را وارد سیستم میکردم گفتم: بار اوله ؟!









