توضیحات
دانلود رمان پیله شیطان پروانه شد نوشته نویسنده فاطمه عبدی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: پیله شیطان پروانه شد
پدید آورنده: فاطمه عبدی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 535
معرفی رمان پیله شیطان پروانه شد
شروع به دست و پا زدن کردم بچه های هم سنم قهقهه می زدند و می خندیدند؛ فکر می کردند این هم یک بازی است قطره های اشکم روی گونه هایم می ریختند، قفسه سینه ام از بی هوایی می سوخت دست هایم آن قدر به طناب پوسیده چنگ زده بودند که ناخن هایم زخمی وخون مرده شده؛ شدیدا می سوختند، دوباره دست از عقب بردن طناب که کشید پاهایم که به زمین رسیدند عمیقا هوا را به سینه های تشنه از هوایم کشیدم همین باعث سرفه های عمیقم شد نمی دانستم چرا خواهرم این کار را با من می کند، چرا مرا مثل ماهی از آب بیرون می اندازد و نفس های آخرم که می شد مرا دوباره زنده می کرد و به دریای بیکران اکسیژن بر می گرداند چرا بچه های دیگر می خندیدند کسی او را سرزنش نمی کرد! شاید بخاطر این که دردم را حس نمی کردند…
بخشی از رمان پیله شیطان پروانه شد
لب های کوچکم را ماهی وار به هم فشردم تا عصبانی نشود اشاره زد تا خواهرانم مرا بیرون ببرند مرا مثل گوسفندی که به سمت قصاب می رفت بیرون بردند الحق که شوهرم هم چیزی از قصاب کم نداشت پسر قاتلی که هر کس با شنیدن نامش به لرزه می افتاد تازه معنی حرف های آن زن را می فهمیدم میخواست مرا به جهنم معروف روستا ببرد به خانه پسر دلی احد مردی که کابوس تمام مردم روستا بود حتی از خوخان هم ترسناک تر چون بزرگ ترها بیشتر از شنیدن نامش وحشت زده می شدند.دم در همه با لباس های مجلسی و رنگین منتظر ایستاده بودند با دیدن من شروع به دایره زنی کردند همان زن که آن روز مرا از بند دار نجات داده بود به دخترانی که کنارش ایستاده بودند اشاره زد تا با سینی حاوی پارچه و شال اوزیک بود برقصند مهلا سقلمه ای از پهلویم گرفت جانم رفت اما آخ هم نگفتم حتما از این که ازدواج می کردم و او همان طور ترشیده میماند؛
ناراحت بود کاش می توانستم این دم آخری قبل از مرگ کرم بریزم و آتشش بزنم حس می کردم گوشت پهلویم را با سنگ له کرده اند که این قدر درد می کرد دستش همیشه سنگین بود زنی که نامش را هم نمی دانستم جلو آمد._حاضری عروس؟ سرم را بی صدا تکان دادم اخم هایش در هم شد اما میان آن همه جدیت لبش خندید و صورت سفیدش بیشتر به چشم زیبا آمد. _زبون نداری نکنه لالی چیزی هستی انداختنت به ما؟ شهلا هول زده برای تحریکم ضربه ای به کمرم زد من اما یک کلمه هم حرف نزدم شاید اگر فکر میکردند عیب و ایراد دارم از خیر من می گذشتند. با نیشگون عمیقی که مهلا گرفت صدای آخم بیرون آمد و لو رفتم مکثی کرد خم شد و دم گوشم با نفرت گفت: حرف بزن یتیم مونده. با بغض لب از لب باز کرده اجبارا جواب دادم. _چی بگم؟_گلین خانم عیب چرا میذاری روش نترس سالمه دیدی که زبونشم درازه.
دست مهلا هنوز روی کمرم بود آن قدر کتکم زده بودند که هر کس حتی اگر یک دست ساده هم روی تنم میگذاشت درد تا مغز استخوانم می رفت گلین دستم را کشید سمت خودش از مهلا که جدا شدم نفسم را راحت فوت کردم چه حس خوبی داشت دوری از بزرگ ترین کابوس مثل رسیدن زندانی به رهایش یا قربانی از دژخیم گلین دست دور شانه ام انداخت خیلی سال میشد که گرمای دستی را برای محبت روی خود احساس نکرده بودم برای همین به او اعتماد نداشتم هر بار که خانواده خودم قصد محبت به من را داشتند سر از قاشق داغ و طناب داری در می آوردم با دقت او را زیر نظر داشتم صورتش کاملا جدی بود جوری که می ترسیدم از او سوال و جواب کنم از طرفی دلم می خواست بدانم این جانب داری هایش واقعی است یا دروغ _دیگه نمی ذارم به این خونه برگردی لازم نیست شما دو تا بیاید. _آخه _همین که گفتم. سر برگرداندم به مهلا و شهلا که با حرص مرا نظاره می کردند خیره شدم…









