توضیحات
دانلود رمان نفس گرگ نوشته نویسنده محبوب ت pdf بدون سانسور
عنوان اثر: نفس گرگ
پدید آورنده: محبوب ت
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: ۶۳۵
معرفی رمان نفس گرگ
نیلو دختری است که به طور ناگهانی شاهد تغییراتی در جسم و روح خود میشود. این تغییرات، که هیچ توضیح روشنی برایشان وجود ندارد، او را به جستجو برای کشف حقیقت وادار میکند. در این مسیر، پسری به نام سموئل به او میپیوندد. سموئل که با دنیای اسرارآمیز آشناست، تصمیم میگیرد از نیلو محافظت کند. در کنار هم، آنها نه تنها با چالشهای شخصی بلکه با تهدیدات بزرگی نیز روبهرو میشوند که مسیر زندگیشان را برای همیشه تغییر خواهد داد
بخشی از رمان نفس گرگ
با خروج بابا از خونه در رو بستم و به در تکیه دادم سه ماه بدون بابا… چه شود نیشم خود به خود شل شده بود و نمی تونستم جمعش کنم از اون جایی که مثلا من آدمی هستم که استفاده از وقت فوق العاده برام مهمه پس فرصت ها رو از دست نمی دیم. یه بار دیگه ساعت مچیم رو چک کردم هشت صبح بود و تا شب وقت دراز با سرخوشی گوشیم رو از جیبم بیرون آوردم و پی ام همیشگی رو برای همه ی مخاطب هام فرستادم وقت خوش گذرونیه بچه ها همراه فراموش نشه ” گوشی رو داخل جیبم گذاشتم و به صورت نمایشی قولنج گردنم رو شکوندم با آخرین ولوم صدام داد زدم: پونه؟! از پنجره ی رو به حیاط سرش رو آورد بیرون و گفت: بله؟ – من میخوام برم بیرون پونه آخر شب بر می گردم. البته شاید.عاصی شده گفت: باز چه نقشه ای سرته نیلو؟یکم جدیت لازم بود تا تو کارهای من دخالت نکنه-پونه وقتی میگم میرم بیرون یعنی میرم یبرون بچه نیستم که سوال پیچم میکنی.
بهش برخورد و بی حرف به سمت داخل چرخید شونه ای بالا انداختم و گوشیم رو چک کردم تا ببینم چه جواب هایی دریافت کردم. چند دقیقه بعد صدای پونه تو کل عمارت پیچید که داشت عصبانیتش رو با داد و بیداد سر بقیه خالی می کرد. طبق قراراهای بی موقع این طوری بچه های می دونستن مهمونی تو ویلایه همیشگیه اون جا رو من و سام باهم خریدیم یه پاتوق شریکی و همیشگی اساس مهمونی هم اون جا بر پا بود و نیاز نبود کار خاصی انجام بدم. فقط باید زود تر میرفتم تا بتونم به اوضاع مصلت بشم می موند غذا و خوراکی که با یک زنگ به رستوران همه چی حل شد. بعد از انجام سفارشات سریع به اتاقم رفتم و لباس خونگیم رو با یک تاپ دکلته صورتی مات و شلوار لی عوض کردم موهام رو شونه کردم و ساده دورم ریختم فقط محض خوشگذرونی بچه ها رو دعوت کردم پس نمیخواستم با آرایش و لباس سنگین خودم رو خسته کنم. سریع خودم رو رسوندم پاتوق اولین کاری که کردم یه موزیک خارجی پلی کردم.
بعد از وصل کردن باند صدا رو تا آخر بردم بالا طولی نکشید که سر و کله بچه ها هم پیدا شد. اول از همه سام و بعد نسترن و بعد هم بقیه بچه ها اومدن سفارش ها هم رسید منم مشغول جا به جایی و چیدنشون روی میزها شدم نسترن هم به کمکم اومد با خنده زد رو شونم و گفت: باز چیشده که هوای مهمونی زده به سرت؟ صدای سام از پشت سرمون اومد: معلومه دیگه باباتو پیچوندی. به سمت سام برگشتم و گفتم: نه…. نه بابام خودش پیچیده شد. نسترن از جمله ای که به کار برده بودم زد زیر خنده سام هم تک خنده ای کرد و گفت: یعنی چی که پیچیده شد؟ کف دست هام رو به هم مالیدم و گفتم: یعنی این که برای سه ماه بخاطر یکی از پروژه هاش رفت مالزی.دوباره مشغول چیدن نوشیدنی ها شدم که نسترن گفت: اگه من جای تو بودم با بابام می رفتم. برای لحظه ای دست از کارم کشیدم نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و گفتم: ولی من نمیخوام نقش سر خرو داشته باشم نسترن سام ازمون جدا شد و به سمت در ورودی رفت.









