توضیحات
دانلود رمان مست از تو نوشته نویسنده آرام و بنفشه pdf بدون سانسور
عنوان اثر: مست از تو
پدید آورنده: آرام و بنفشه
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 2037
معرفی رمان مست از تو
میگل، هجده ساله، تصمیم گرفت با ازدواج کردن، به سمت آرزوهایش حرکت کند. او با پسری ازدواج کرد که به نظر میرسید از هر نظر کامل است و برنده بختآزمایی زندگی است. اما میگل که ذاتاً آدم هیجانطلبی بود و عاشق امتحان چیزهای جدید، وقتی اتاق مخفی همسرش را دید، نترسید. چیزی که نمیدانست این بود که این تازه شروع یک بازی مرموز بود. بازی که کمکم سخت و سختتر شد و در نهایت، همه قواعد عوض شد.
بخشی از رمان مست از تو
-حالا تو قبول شو اون موقع یه فکری میکنیم اول عمران روزانه تهران ها رو بزن بعد شبانه و بعد آزاد… انگار منتظر بودم یکی پایه خلاف من بشه فرم رو پاک کردم و با رشته هایی که خودم میخواستم پر کردم…بی سر و صدا و خبر کردن بقیه ارسال کردم. برای اهورا نوشتم: سه ماه دیگه ممکنه زنده نباشم بیا سر قبرم. خندید و نوشت؟ تهران هارو زدی؟ براش نوشتم: اره همه رو. زنگ زد بهم موقعیت مناسب بود و جواب دادم. با حرارت گفت: جدا تهران هارو زدی؟ خندیدم و گفتم: خودت گفتی دیگه.بلند خندید و گفت: من گفتم فکر نمیکردم گوش کنی.منم بلند خندیدم و گفتم: چیه فکر نمیکردی انقدر کله خراب باشم…. اهورا گفت: نه حقیقتا . خوشم اومد خوشم اومد…انگار دیوونه بازی آدم ها رو بیشتر به هم نزدیک میکنه . اهورا برام گفت چند بار تو زندگی از این دیوونه بازی ها داشته و منم استقبال کردم چون خودم کم از این حرکات انتحاری نزده بودم. چت کردن ما بیشتر شد. مثل صمیمیت ما. دیگه در روز ساعت های زیادی چت میکردیم.
از همه چیز هم خبر داشتیم. کدوم پروژه رو میره. کی میره ، من کجام چی خریدم. مهرناز هم در پروسه آشنایی بود.بعد یکماه قرار شد عقد کنن. خانواده پسره اصرار داشتن جشن عقد بگیریم. مامان هم به لیست بلند بالا مهمون نوشته بود و خانم الهی و پسر هاشو هم دعوت کرده بود.بابا هم چون وصلت با خانواده خودش بود جز چشم چیزی به مامان نمیگفت. برای اهورا نوشتم: هفته دیگه عقد مهرنازه… شما هم دعوتین….برام نوشت: به به… پس خواهر عروسی…براش نوشتم: اره… میای تو هم؟ برام نوشت: فکر نکنم بشه یه پروژه مهم داریم اما اگر بتونم میام.دوست نداشتم اصرار کنم. پس دیگه هیچی نگفتم. از خریدم و کارا میگفتم. اما دیگه نمیپرسیدم تو میای یا نه… صمیمیت ما در حد این بود که برای هم استیکر بوسه بفرستیم.یا گاهی اهورا شوخی های بیشتری کنه اما وارد هیچ مسئله جنسی نمی شدیم.روز عقد رسید.مهرناز از استرس دوبار بالا آورد و من مدام در حال آروم کردنش بودم….
داماد اومد آرایشگاه دنبالش.مستقیم رفتیم محضر برای عقد و بعد باغ برای جشن تو محضر فقط فامیل های درجه 1 بودن باغ هم باغ شخصی پدر بزرگم بود. تو محضر برای اهورا عکس فرستادم. اونم نوشت: مبارکه انشالله عقد من و تو…تا اینجا اصلا در مورد عروسی و ازدواج حرف نزده بود.منم واسش نوشتم: فعلا که شما ازم خواستگاری نکردی منم جواب ندادم. واسم نوشت: یعنی خواستگاری کنم ممکنخ جواب رد بدی!؟براش نوشتم: هرچیزی ممکنه. شکلک خنده فرستادم. شکلک خنده شیطانی فرستاد و گفت .- بذار دستم بهت برسه.رسیده بودیم باغ . واسش نوشتم: فعلا که نمیرسه….بابا پارک کرد و ما پیاده شدیم. نگاهم رو از گوشی گرفتم و سرمو بلند کردم اولین چیزی که دیدم اهورا بود. با یک لبخند مرموز رو لبش کنار یه ماشین شاسی بلند ایستاده بود و خیره به من بود.دلم ریخت…چرا یادم نبود این آدم از نزدیک انقدر دلهره آوره… پشت گوشی اهورا همون پسری بود که من تو ذهنم دوست داشتم باشه….اما در واقعیت…









