توضیحات
دانلود رمان مرگ با آرزوی زندگی نوشته نویسنده رضوان pdf بدون سانسور
عنوان اثر: مرگ با آرزوی زندگی
پدید آورنده: رضوان
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: ۲۴۵
معرفی رمان مرگ با آرزوی زندگی
روایت ما قصهی دختریه که زندگی آسونی نداشته؛ مسیرش پر از مانع و رنج بوده. اون از عشقش دور میشه و سالها تنهایی رو تجربه میکنه. اما دست سرنوشت کاری میکنه که دوباره کنار هم قرار بگیرن. با این وجود، پسر نه تنها عشق گذشته رو انکار میکنه، بلکه حتی وجود دخترو نمیپذیره… ولی دلیل این انکار چیه؟
بخشی از رمان مرگ با آرزوی زندگی
-هی خدمتکار.دندونامو از حرص بهم میفشردم چقدر حقیر بودم من برگشتم که متوجهش شدم که تو یک قدمی پشت سرم ایستاده بود سرمو بلند کردم که متوجه چشمای خشمگینش شدم از تو جیبش چاقوی کوچیکی در آورد و قفلشو زد و جلوی صورتم نگهش داشت هر ثانیه به صورتم نزدیک ترش میکرد و من با عجز تماشاگر این مرد بی رحم بودم چاقو رو صورتم نشست و من جیغ خفه ای کشیدم و چشامو محکم بستم یهو درد خیلی بدی تو بازوم پیچید. پسره ی روانی دستمو زخمی کرده بود.خون از بازوم روون شده بود و زخمش میسوخت. بمیرم برا خودم که برای هیچکی مهم نیستم دلم خیلی گرفته بود لبه ی حوضچه نشستم و خون بازومو شستم اما انگار خون قصد بند اومدن نداشت چاره ای نبود اجازه نداشتم زیاد بیرون بمونم شالمو پاره کردم و به بازوم محکم بستم واقعا خیلی زیاد خون میومد خواستم بلند شم که زیر دلم تیر خفیفی کشید دستمو رو شکمم کشیدم و گفتم-نگران نباش عزیزم مامانی خوبه.
تو فکر سبحان بودم و بچه ای که از وجودش تو شکمم بود. یعنی از حالا به بعد حتی نمیتونستم همسرمو ببینم؟ آخه چرا؟ ای خدا همش بخاطر یه عشق پوچ و قدیمی اخه؟ رفتم تو اتاقکم و یه پتو و بالشت برداشتم و تو حیاط گذاشتم هه خانزادمون حتما میخواست دستور بده شبو تو حیاط بخوابم نمیدونه من خودم عاشق زیر آسمون خوابیدنم دستم واقعا خیلی درد داشت و نمیتونستم تکونش بدم. تو آشپزخونه نشسته بودم که کلی ظرف آوردن و گفتن همشو بشورم-من دستم زخمیه نمیتونم بشورم-خب باز کن دستتو یه لحظه-میسوزه زخمم-اینجا از این حرفا نداریم دستور دستور بیتا خانومه و گفته باید انجام بدی بدو تا هممونو از نون خوردن ننداخته-بیتا دیگ کیه؟ـنامزد شاهین خان یعنی نامزدش که نه دوستش یعنی هنوز معلوم نیست چی بشه بینشون -فهمیدم بسه نکش خودتو خب حالا اون پارچه رو بازش کن بیا سر کارت.-نمیشه اینبار شما بجای من بشوری؟ قول میدم جبران کنم.
تا خواست حرف بزنه صدای بمی از پشت سر گفت: شما میتونین برین اتاقتون با توجه به رنگ پریده و خونی که از دست دادین لازم نیست امروزو کار کنین. برگشتم و متوجه آرش شدم که دلخور و عصبی نگاهم میکرد باشه ای گفتمو تشکر کردم و رفتم تو اتاقم که اونم بلافاصله اومد-مگه بهت نگفتم هر کاری رو که شاهین میگه انجام بده؟-چی میگی تو هان؟ میفهمی غرور یعنی چی؟ چرا آوردینم این خراب شده من عمارت خودمونو میخوام.-اینکه چرا اینجایی رو خودت خیلی خوب میدونی یکم رام شو مطیع شاهین باش هر چی که گفت بگو چشم باید بتونی و گرنه همیشه وضعت همینه.بتوچه اصلا؟- من نمیخوام افسرده شی-آرش. -بله؟-لازم نیست نگران من باشی و ممنون میشم دیگه نیای اتاقم من یه زن متاهلم و تو مجردی نمیخوام حرفی باشه پشت سرم خب حرف مردمو…سرمو انداختم پایین و ادامه ندادم پوفی کشید و از اتاق بیرون رفت زخمم میسوخت آخه مگه من چیکارش کرده بودم که انقدر نسبت بهم عصبی بود.









