توضیحات
دانلود رمان لهیب نوشته نویسنده سحر ورزمن pdf بدون سانسور
عنوان اثر: لهیب
پدید آورنده: سحر ورزمن
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 3042
معرفی رمان لهیب
هجده سال انتظار کافی بود تا یکان (آیکان) با قدرت، شهرت و عطش انتقام به ایران بازگردد. هدفش روشن است: یافتن قاتل پدر. اما هر قدم او به حقیقت، راز تازهای را آشکار میکند؛ رازهایی که سرنوشت آدمهای بیگناه را تغییر میدهد. فرین، دختر حاج حافظ بزرگمهر، در آتش خشم یکان میسوزد و عشق، جایش را به فاجعه میدهد. رمان «لهیب انتقام» داستان بهای سنگین کینه است.
بخشی از رمان لهیب
در اتاق که بسته شد ، به عادت همیشه با سری بالا نفس عمیقش را آزاد کرد گرما آزارش می داد همانطور که دکمه های پیراهنش را که باز میکرد به طرف حمام راه افتاد تا با دوش گرفتن به افکارش سرو سامان دهد. بعد از دوش با همان حوله که دور کمرش پیچیده بود جسم خسته اش را روی تخت رها کرد تا کمبود خواب این چنده روزی که فکرش درگیر بود را جبران کند. بعد از کلی کلنجار تا چشمانش گرم خواب شد گوشی به صدا درآمد با همان چشمان بسته گوشی را جواب داد برایش مثل روز روشن بود که چه کسی پشت خط است و چه گلایه هایی را آماده کرده. با صدایی خش دار که گرم خواب بود جواب داد: سلام تورال بانو_مادر فدای صدات بشه پسرم انقدر قابل ندونستی که یه راست رفتی هتل !؟ نزاشتی فرودگاه هم بیام پیشوازت. نمیگی من چشم به راهت بودم؟ کلی برای اومدنت تدارک دیده بودم مادر این بود رسمش؟ تنها برای مادر و خواهرش نرمش داشت و همیشه نازشان را خریدار بود.
_غم تو صدات نبینم تورال بانو قبل اومدنم بهت گفتم که تا کارای خونم تموم بشه هتل می مونم دیگه گلایه کردنت برای چیه؟ عزیزم یکم استراحت کنم میام ببینمتون وروجک کجاست صداش نمیاد؟_آنیل کلاس داشت الاناست که پیداش بشه از ذوق اومدنت نمیرفت کلاس با کلی بحث فرستادمش رفت. الان بیاد ببینه نیستی قیامت به پا میکنه پاشو مادر بیا تا این بچه نیومده آشوب به پا نکرده غذاهایی که دوست داشتی رو برات پختم. حاجی هم شنید رفتی هتل کلی اخم و تخم کرد که این پسر حرف منو حساب نکرده و جلوی حسین سنگ رو یخم کرده. مادرش انقدر برایش عزیز بود که حرفش را زمین نزند با انگشت شصت و اشاره اش چشمانش را فشار داد از تخت نیم خیز شد و گفت: به روی چشم الان راه می افتم میام. سوییچ ماشینی که قبل از آمدنش سفارشش را داده بود را از رسپشن گرفته و به سمت عمارت حرکت کرد.”فرین” همانطور که آبشار طلاییه موهایش را جمع می کرد و دکلمه ی فروغ را زیر لب زمزمه می کرد،
نگاهی به ساعت روی دستش انداخت هنوز زمان داشت. با همان صدای ظریفش که با فروغ همراهی می کرد سمت کمد رفت تا از رنگین کمان لباس هایش که مثلاحساساتش بود ست امروزش را انتخاب کند با صدای در به عقب برگشت_فرین مادر داری حاضر میشی جایی بری؟ مانتو و شالش رو روی تخت گذاشت _بله میرم گالری کارای افتتاحیه رو انجام بدم مامان تورال ، چطور کارم دارید؟ _آیکان داره میاد اینجا گفتم ناهار و دور هم باشیم نمیشه بعد ناهار بری مادر؟ لبخند روی لبش خشکید خاطرات گنگی از آیکان به یاد داشت. از پسر مغرور و جدی که همیشه در تماس های تصویری جز سلام و احوالپرسی سرد چیزی از او نشنیده بود. زمانی که او از ایران رفت خیلی کوچک بود و همان دوران اندکی که با هم در یک خانه زندگی می کردند، جز بی محلی چیزی از او ندیده بود. از فکر بیرون آمد با نوک زبان لبش را تر کرد و با لبخندی نمایشی گفت: خیلی کار دارم ، تو این چند روزه که کارام سبک شد حتما دور هم جمع میشیم.









