توضیحات
دانلود رمان قو نوشته نویسنده کیمیا pdf بدون سانسور
عنوان اثر: قو
پدید آورنده: کیمیا
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 309
معرفی رمان قو
سمت آسانسور راه کج کرد که صدای ضعیفی توجه اش را جلب کرد انگار کسی ناله میکرد بی اراده سمت صدا رفت و ناگهان خشک شد ، جسمی مچاله شده کنار در باز یک اتومبیل افتاده بود
بخشی از رمان قو
_الان شام رو میارن_خب چیکارم داشتید که انقدر مهمه. کاتیا به حامد نگاه کرد و وقتی دید او قصد صحبت کردن نداد گفت_من و پدرت هر دو خودمون رو بازنشسته کردیم و قراره از هفته ی بعد بریم ویلای زندگی کنیم. دانیال برای لحظه سکوت کرد اما تربیت جدی و خشک کاتیا او را آبدیده کرده بود_چطور انقدر بی مقدمه_بی مقدمه نیست چند ماه که دیگه بیمار جدید نمیگیرم مادرت هم دنبال کارهای بازنشستگیش بود، _ما هر دو داریم وارد هفتاد سالگی میشیم و دیگه جوان نیستیم وقتشه به خودمون زمان بدیم بیشتر کنارهم باشیم. دانیال لبخندی زد و گفت: پس هوس کردید مثل جوونی هاتون لیلی و مجنون بشید_ما همیشه عاشق هم بودیم فقط سرمون شلوغ بود و البته دلیلی نداره جلوی تو نشونش بدیم_فکر کنم تنها خصلت ایرانیها که روت تاثیر گذاشته همین باشه مادر_شام آماده ست خانم.
هر سه بلند شدن و سر میز رفتن_با اینجا چیکار میکنید_هیچی بالاخره گاهی لازمه تهران هم بیایم، اینجا میمونه همینجوری _سهام بیمارستان رو چی؟_اونم میمونه، البته قرار شده فعلا هفته ی یبار بیام بیمارستان برای ویزیت بیمارهام ولی دیگه جراحی نمیکنم_خوبه پس لازم نیست هر بار برای دیدنتون اینهمه راه پیام شما هفته ی یکبار میایید. شام در سکوت خورده شد و برعکس تصمیمی که داشت تا بعد از نیمه شب نتوانست از خانه ی پدر خارج شود ، زمانش به جدا کردن بعضی از کتابها و مقالات از کتابخانه گذشت و وقتی به خود آمد که داشت با پدر در مورد آخرین مقاله پیوند قلب صحبت میکرد_زمان از دستم در رفت ، من دیگه میرم.از جا بلند شد و دست سمت پدر دراز کرد بعد خم شد و گونه ی مادر را بوسید_شب بخیر._شب بخیر پسرم._شب بخیر دنی.این هم عادت دیگر مادر بود که نامش را مخفف میکرد.
ماشین را داخل پارکینگ برد و پیاده شد در صندق را زد تا کتابها را بردارد اما پشیمان شد فردا به سرایدار میگفت برایش بیاورد ، دوباره سمت آسانسور راه کج کرد که صدای ضعیفی توجه اش را جلب کرد انگار کسی ناله ی خفیفی میکرد بی اراده سمت صدا رفت و ناگهان خشک شد… جسمی مچاله شده در خود کنار در باز یکی از اتومبیلهای داخل پارکینگ افتاده بود سریع قدم سمتش برداشت و همزمان زنگ اضطراری روی ستون پارکینگ را که به مانیتور لابی من وصل بود را هم فشرد، پزشک بود و طبعا دست و پایش را گم نمیکرد، با احتیاط جسم مچاله شده را صاف کرد و چشمانش درشت شد دخترکی در بارانی قرمز با یقه ی بلوزی که تا نافش پاره شده بود و اندام زنانه اش که پر بود از جای زخمهای سطحی و کبودی پیدا بود نیمی از صورتش که معلوم بود مشت یا چیزی شبیه به آن خورده کاملا سیاه و ورم کرده بود روی پیشانیش خط اوریبی بود که رویش خون لخته شده بود دو تا از انگشتان دست راستش قطعا شکسته بود و…









