توضیحات
دانلود رمان شبی که خواستمت نوشته نویسنده زهرا بیگی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: شبی که خواستمت
پدید آورنده: زهرا بیگی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 623
معرفی رمان شبی که خواستمت
پشت هر ترک خانه داستانی نهفته است. رستا، قهرمان داستان ما، به امید یافتن آزادی و زندگی بهتر، زادگاهش را ترک میکند. اما شهر بزرگ با تمام وسوسهها و خطراتش، به او ثابت میکند که گریز از گذشته به این سادگیها هم نیست. وقتی عشقی ناخواسته وارد زندگیاش میشود، رستا باید تصمیم بگیرد آیا میتواند دوباره اعتماد کند؟
بخشی از رمان شبی که خواستمت
تماس را قطع کردم این جور که معلوم بود از مسعود برایم چراغی روشن نمی شد. حتماً از در افتادن با عمو میترسید دیگر خودم باید فکری میکردم امشب را اگر راحت صبح می کردم فردا به چند مشاور املاکی سر میزدم این همه دانشجوی دختر در این شهرها هستند من هم یکی مثل آنها جا که برایم قحط نبود در عرض خیابان مستقیم راه افتادم مدام دعواهایم با معین و مبین در سرم میپیچید و چقدر از دنیا دلگیر بودم از این سرنوشت اگر بابا نمرده بود ،عمو دختر عمو یا در واقع زن داداش بیوه اش را از سر غیرت عقد نمی کرد که یک عمر نان خورش شوم و جوانی مامان زیر تعصب کورکورانه ی یک فرد جاهل حرام شود و دم نزند. اگر خون خود عمو در رگ هایم نبود و تا این حد متعصب نبودم می دیدم و ندید میگرفتم و حالا آواره ی شهر غریب نشده بودم که این طور درمانده از بی جایی خیابان گردی نکنم،
خوشا به غیرت عمو که مردانگی اش باعث شد دختر برادرش نصفه شب در خیابان ها پرسه بزند. ساعت سه نیمه شب بود نمی دانستم در کجا هستم کوچه ها تاریک و پیچ در پیچ بود. ولی خدا را شکر خلوت بودند و هیچ رهگذری قصد کمک نداشت آخر کمک رسان های این شهر خیلی معرفت داشتند فقط و فقط برای دخترهای تنها دل می سوزاندند!چشم از در و دیوار غرق در تاریکی شب گرفتم و به رو به رو خیره ماندم. سه در توی کوچه ی دو متری قرار داشت و من نمی دانم چرا از این جا سر در آورده بودم کوچه بن بست بود و پرنده در آن پر نمی زد بی خوابی تمام تنم را خسته و بی حس کرده بود دیگر نای راه رفتن نداشتم چهار قدم باقی مانده تا ته کوچه را هم رفتم گوشه ی بن بست کنار دیوار سر خوردم و به ابتدای کوچه چشم دوختم خودم را کنج در کشاندم.
کمی عقب نشینی داشت و اگر کسی از سر کوچه رد میشد متوجه ام نمیشد لبخندی به تلخی سرنوشتم روی لبم نشست آخر بالاخره جای خواب پیدا کردم فقط یک کارتون کم داشتم که اسمم به لیست کارتون خواب های پایتخت اضافه شود!گوشی ام را روی ساعت شش کوک کردم تا قبل از روشن شدن هوا بیدار شوم پاهایم را در شکمم جمع کردم و سرم را روی زانوهایم گذاشتم و آن قدر خسته بودم که سریع خوابم برد.تازه چشم هایم گرم شده بود که متوجه افتادن سایه ای رویم شدم و چشم هایم را با شتاب باز کردم و از دیدن رضا درجا دو سکته را با هم زدم.به پشت سرش نگاه کردم عمو و معین و مبین هم بودند آن هم آن قدر خشمگین طوری نگاهم میکردند که فاتحه ام را خواندم آب دهانم را با ترس فرو خوردم و خودم را از روی زمین جمع کردم و تو کنج در کز کردم و ملتمس به رضا خیره شدم.









