توضیحات
دانلود رمان شاید نوشته نویسنده لیلی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: شاید
پدید آورنده: لیلی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 3736
معرفی رمان شاید
زانوها در آغوش پاها. چانه بر سکوِ دست ها. چشم ها دوخته به بیرنگیِ ناخن های شست پا. می خواستم فرار کنم از حرف های فریده. از آن کلمات آزار دهنده. صدای هق هق مادر. اشک ها جاری بود. و من…بغضی سخت، گلویم را فشرده بود.
بخشی از رمان شاید
فریبا گوجه و کارد به دست سالاد درست کردن را متوقف کرده بود و به حمایت از منی که دورتر از بقیه زیر پنجره ی باز آشپزخانه نشسته بودم و خیار خرد میکردم گفت آخه با اون رتبه ش مگه قرار بود این طرفا درس بخونه؟ حقشه بهترین دانشگاه ها باشه.هم باهوشه هم این همه زحمت کشید. می دونین چقدر هم برای آینده ش بهتره؟مامان در قابلمه ی پلو را توی دمکنی گذاشت و برگشت و گفت کی میگه این که آدم بره مشهورترین دانشگاه ها برای آینده ش بهتره؟ اولا که همه چیز به خود آدم ربط داره نه به دانشگاه و این چیزا مگه سارا همین جا درس نخوند و حالا به قول خودت بهترین دانشگاه قبول شده؟ حتا کلاس کنکور هم نرفت. بعد هم این که آدم نزدیک خونواده ش باشه و تحت حمایتشون برای آینده ش بهتره یا دور شدن و تک و تنها توی اون شهر … شهر بی در و پیکر زندگی کنه به خاطر یه دانشگاه بزرگ؟
نگاهش دلگیر به سمتم چرخید من بهش گفته بودم همین دوروبر رو انتخاب کنه گفته بودم، نگفته بودم؟سرم را پایین انداختم گفته بود «همین اطراف را بزن و من فهمیده بودم اصل منظورش را که تهران را انتخاب نکنم یک بار توی زندگی ام جسارت به خرج داده و کاری را که فکر میکردم بهترین است و دلم آنقدر آن را میخواست انجام داده بودم میدانستم که مامان اهل مخالفت عملی نیست، دلش هم بالاخره راضی میشود اگرچه وقت جسارت به خرج دادن در مورد راضی بودن بابا شک داشتم که برخلاف انتظارم هیچ چیزی جز خوشحالی و موافقت قطعی به خاطر قبولی ام نشان نداده بود.فریبا که تمام تلاشش را میکرد تا آن بخش رضایت قلبی مامان را برایم جلب کند گفت: آخه خاله اگه سارا نره کی باید بره توی بهترین دانشگاه ها درس بخونه؟ حق ساراست توی کل فامیل باهوش ترینه.تلاش کرده و زحمت کشیده و لایقش هم هست. بعد هم این همه آدم هستن که میرن تهران درس میخونن چه سختی ای داره؟تازه تهران که خوبه و راحت میشه رفت و اومد.
این همه آدم میرن یک کشور دیگه برای درس خوندن،حمایت خونواده که فقط به فاصله ربط نداره.حمایت اصلش معنویه جمله ی آخرش فریده را که تیرهای طعنه ای را که فریبا توی جملات اخیرش به سمت او پرتاب کرده بود، خوب فهمیده بود به خنده انداخت. چشم های درشتش را بازتر کرد و رو به من ادای او را درآورد حمایت اصلش معنویه فریبا چشم غره ای به سمتش رفت. فرزانه هم که تا حالا ساکت ایستاده بود از حرکت فریده که همه ی حرکاتش ذاتا تو دل برو و بانمک بود، خندید و با نگاهش قربان صدقه ی خواهر ته تغاری اش رفت. فریبا ادامه ی چشم غره اش را به سمت خواهر بزرگش روانه کرد.خاله دیس های چینی گل سرخی اش را از کابینت بالا برداشت و روی کابینت پایین گذاشت و رو به فرزانه گفت بیا اون دیس عقبی رو بده.دستم نمیرسه و بعد رو به مامان :گفت آبجی دلت رو صاف کن دیگه بذار این بچه با دلخوشی بره.









