توضیحات
دانلود رمان سنجاقک آبی نوشته نویسنده الهام ندایی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: سنجاقک آبی
پدید آورنده: الهام ندایی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1763
معرفی رمان سنجاقک آبی
«سراب» پس از سالها زندگی در غربت و تحمل عذاب وجدان، تصمیم میگیرد به وطن بازگردد. هدف او یافتن «آیه»، دوست دوران کودکیاش است؛ شاید با این کار بتواند از سنگینی گذشته رها شود. اما سرنوشت، ماجرایی دیگر در پیش دارد. سراب در زیرزمین خانهی پدری با رازی پنهان مواجه میشود که مسیر زندگیاش را تغییر میدهد. در همین حین، آشنایی با مردی جنتلمن، چالشی تازه را رقم میزند — مردی که سراب نمیتواند ضعفش را تحمل کند…
بخشی از رمان سنجاقک آبی
یعنی میخواست همینطور سر سفره به عق زدن ادامه بدهد و حال مردم را خراب کند؟ نباید مثل فیلم ها میدویید به سمت دست شویی؟ گرا رو به سیما: قربونت برم چی اذیتت میکنه آخه؟ لقمه نزدیک دهانم بود که انگشت سیما به سمت ظرف کشک بادمجان عزیزتر از جانم دراز شد شوخی اش گرفته بود یعنی؟ مامان پری با هول از جا بلند شد: وای دختر گلم کشک بادمجان حالت رو بهم زده من نمی دونستم ، کاشکی میگفتی درست نمی کردمش. سارا رو به مامان پری گفت: ما خودمونم همین الان فهمیدیم زن عمو جان به کشک بادمجان حساس شده اگر از روی سفره برش دارین خوب میشه. چی؟ ! اصولا کسی که باید از سر سفره بلند میشد و غذا را کوفت دیگران نمیکرد خانم خانما نبود؟؟ پری با هول و ولا گفت: راست میگی سارا جان؟ الان برش می دارم. دست دراز کرد و ظرف کشک بادمجان را که با عشق تزیینش کرده بودم به همراه بشقابم از جلویم برداشت. در هوا دستم را بند بشقاب کردم؛
_وا پری چرا غذای من رو بر میداری؟مامان که انتظار این عکس العمل را نداشت ، همان طور که بشقاب را سمت خودش میکشید برایم چشم و ابرویی آمد و گفت: سراب جان ، مگه نمیبینی حال عروسمون خوب نیست؛ بده من فردا، برات گرم میکنم بخوری. رو به سیما که هنوز بینی اش را پوشانده و گراهونی که پشتش را با عشق نوازش میکرد کردم_خب سیما جان برو حیاط هوای آزاد بخور بلکه حالت جا بیاد… بی توجه به گراهونی که با دهان باز این درام را تماشا می کرد و نگاه خصمانه سارا بشقاب را سمت خودم کشیدم.سارا که مشخص بود بدجور به او برخورده گفت: سراب جان از شما بعیده ، ماشالله دوتای سیما سن داری؛ نمیتونی مراعات زن داداش حامله ات رو بکنی؟! دختره ی جولق؛ با من بود؟ دو برابر سن سیما ؟!!! گلی با چشمهای از حدقه درآمده دستش را به سرعت روی پایم گذاشت و فشار داد. با تشر رو به سارا گفتم: شعور که به سن و سال نیست؛
کافیه یه ذره داشته باشی تا بفهمی نباید تو صورت مردم عق بزنی و تو خونه شون طلبکار باشی.مامان پری داشت سکته میکرد؛ این را از لرزش بشقابی که بند هر دویمان بود فهمیدم سیما از زیر انگشتانش با همان مظلوم نمایی و صدایی که واضح نبود گفت: وای تو رو خدا ببخشید سراب جان. الان میرم بیرون شما غذاتون رو بخورید. حاضر بودم سر نصف عمرم شرط ببندم که فیلم بازی میکند؛ یک انتقام کوچک بابت بی محلی هایم از زمان بازگشت.از جایش نیم خیز شد ولی گرا دستش را کشید_بشین سیما جان هوا بیرون سرده_آخه سراب دلش کشک بادمجان. هنوز جمله اش کامل نشده بود که گرا بدون اینکه که نگاهم کند رو به یک فرد خیالی با تشر گفت : والا خجالت داره بحث سر چیه؟ کشک بادمجان.بشقاب به شدت از دستم کشیده شد و نگاهم بند صورت سرخ از عصبانیت پری ماند!!گرشا با پوزخندی که معنی اش را فقط خود آدم فروشش میدانست به من زل زده بود .









