توضیحات
دانلود رمان سازی که صدایش تویی نوشته نویسنده هنگامه امیدی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: سازی که صدایش تویی
پدید آورنده: هنگامه امیدی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 6219
معرفی رمان سازی که صدایش تویی
من آزادم، آزاد ابتکار.
همه مرا به عنوان نوازندهای مشهور میشناسند، مردی که سالها در سفر بود و هیچ قلبی را برای خود نگشود.اما هیچوقت فکر نمیکردم روزی در میهنم، اسیر نگاه دختری شوم.خزان…او مثل پاییز، پر از رمز و راز است. پشت سکوتش، طوفانی از درد و ترس نهفته. و من، بیاختیار، میخواهم این پردهها را کنار بزنم، میخواهم بفهمم چه چیزی او را چنین میلرزاند.و سرانجام درمییابم که سایهی سنگین شوهرخواهرش، دلیل همهی آن وحشتهاست.
بخشی از رمان سازی که صدایش تویی
در حالی که تلاش میکردم لرزش شدید دست هایم را از نگاه ها مخفی نگه دارم به اجبار فشار دست فراز روی کمرم به سمت جلو قدم برداشتم با هر قدمی که به میز نزدیک تر میشدیم قلبم نامنظم تر میکوبید و لرزش دست هایم بیشتر میشد، تا جایی که مطمئن شدم دیگر نمیتوانم از کسی مخفی شان کنم. در نهایت نزدیک میز ایستادیم سرم را پایین انداخته بودم اما میتوانستم سنگینی نگاه پدرم را روی صورتم حس کنم و این آزارم میداد. شاید اگر هر دختر دیگری به جای من بود بعد از سال ها با دیدن پدرش تمام ناراحتی هایش را به فراموشی میسپرد اما دردی که من بخاطر این مرد کشیده بودم آنقدر بزرگ بود که جای هیچ بخششی را در دلم باقی نمیگذاشت. فراز : خب اینم از خزان خانم ما. فراز با خنده ای که روی لب هایش بود گفت و من می دانستم که از عمد این جمله را به زبان آورده تا سکوت جمع را بشکند و اینطور هم شد. عمو و زن عمویم به دنبالش لبخند زدند و نگاهشان را به من دوختند،
حتی این دو نفر را هم چند ماهی میشد که ندیده بودم.-خزان عزیزم حالت خوبه؟ ماشالله چقدر خوشگل شدی امشب. زن عمویم بود که گفت و بعد با بلند شدن از روی صندلی اش برای بوسیدن و در آغوش گرفتنم پیش قدم شد. قدمی جلو رفتم و کوتاه در آغوشش کشیدم و در جوابش به گفتن “ممنونم” آهسته ای اکتفا کردم. سلام و احوال پرسی مختصری با عمویم کردم و بعد مانتویم را از روی شانه هایم برداشتم و روی صندلی که فراز لحظه ای پیش برایم عقب کشیده بود نشستم. سرم را پایین انداخته بودم تا نگاهم به نگاه پدرم نیفتد در دلم لحظه شماری میکردم تا زودتر از پشت میز بلند شود و برود تا بتوانم نفس بکشم اما شنیدن صدایش همان اندک توانم برای نفس کشیدن را هم از من سلب کرد.-حالت خوبه بابا؟ یخ کردم، ناخودآگاه سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم.
غبار پیری روی صورت و موهایش نشسته بود اما نتوانسته بود کمر صلابت و غرور چشم های روشنش را خم کند. هنوز هم همان بهمن بهاور سابق بود همان قاضی پر آوازه ای که نامش رعشه بر تن هر مجرمی می انداخت. همان بهمن بهاوری که عدالتش به بهای از دست دادن زندگی ام تمام شده بود. می خواستم جوابی به سوالش بدهم میخواستم دهن باز کنم و بگویم هنوز از زخمی که روی قلبم گذاشته ای آنقدر زمان نگذشته که خوب باشم هنوز هم دست هایم میلرزند، هنوز هم عزادار مادرم هستم هنوز هم کابوس میبینم و یک شب خواب راحت ندارم هنوز هم مشت مشت قرص میخورم اما نتوانستم کلامی به زبان بیاورم، نتوانستم و نتیجه ی این نتوانستن شد در سکوت خیره ماندن به چشم هایش. -نیلی آبجی خزان اومدی؟ شنیدن صدای بلند نیلی سرانجام باعث شد تا نگاهم را از چشم های پدرم بگیرم و به سمت صدا سر بچرخانم









