توضیحات
دانلود رمان ریسک نوشته نویسنده اکرم حسین زاده pdf بدون سانسور
عنوان اثر: ریسک
پدید آورنده: اکرم حسین زاده
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 3609
معرفی رمان ریسک
چشمانش با وسواس روی کارتها میلغزید، هر حرکت کوچک قلبش را تندتر میکرد. بازی به دور پایانی رسیده بود و سرنوشت همه چیز در این دست رقم میخورد. موسیقی بلند در فضا طنین میانداخت و هیاهوی جمع، حسی از آشفتگی ایجاد میکرد. نور چراغهای رنگی مدام تغییر میکرد، اما لامپ بالای میز، نوری ثابت برای تمرکز بازیکنان فراهم میآورد.-آرادخان، نوبت شماست!او کمرش را کمی به پشتی صندلی فشار داد، لبش کش آمد و آماده ریسک شد. کارت آسش را با ژستی پرطمطراق روی میز گذاشت، همه چیز روی یک لحظه تمرکز داشت.
بخشی از رمان ریسک
آسمان شب تنها چیزی که نداشت ستاره بود تیره و تاریک عین ذغال حتی نور ماه را هم کم داشت. آسمان خاکستری تهران با آن همه دود و دمش بیشتر از اینجا روشن بود. تنها تصویر پنجره تصویر کسانی بود که این سمت پنجره با آن نور کم سالن حرکت داشتند و تعدادی به رقص و تعدادی ایستاده دست به گردنش برد و کراواتش را کمی شل کرد نفس کشیدن مشکل شده بود. دستش روی شانه ی راستش نشست کمی بالاتر از قلبش چیزی داشت به شدت تیر میکشید و می سوخت. حس کرد فقط یک دقیقه ی دیگر آنجا بماند خفه می شود. قدم هایش را سرعت داد رد شدن از در سالن و پله و رسیدن به حیاط که نه پرت کردن خودش در حیاط خیلی زمان بر نبود.نفسش را بلند فوت کرد تا راه تنفسی اش باز شود. دوباره سر به آسمان داد تیره بود هنوز و بدون ماه و ستاره ولی قابل تحمل تر از آن تو-آسمون با ماه و ستاره ش قشنگه!نفس دوباره ای کشید و چشم روی هم گذاشت.
-حالا یه شب ماه و ستاره نباشه تکلیف چیه؟دست به گلویش کشید هوا گرم بود یا گرما از درونش بر می خاست؟سعی کرد یادش بیاید الان چه ماهی است؟ بهمن؟ وسط زمستان؟ وسط زمستان ترکیه چرا این همه گرم بود؟ صدای تیک موبایل از خلسه ی شب و زمستان و گرما به درش کرد موبایل را به دست گرفت و پیامک کوتاهش را خواند.«راه پله»موبایل را داخل جیبش سر داد و همراه با صاف کردن گلو دوباره اخم به پهنای صورتش برگشت. چرخید و سمت ساختمان رفت قدم داخل سالن پایین گذاشت سروصدای سالن بالا بیشتر شده بود و هر صدایی در این همه هیاهو گم بود کمی یقه ی بلوزش را مرتب کرد قدم های محکمش را سمت پله ها کشید. پا روی پله ی اول گذاشته بود با دیدن مردی که روی زنی خم شده بود انگشت روی لبش کشید تا شکل چندشی که به روی لبش حالت داده بود پاک کند پله ی دوم را هم بدون نگاه بالا رفت حرکت ناگهانی مرد نشان از ضربه ای بود که به تنش خورده بود. صدای زن هم آمد.
-گم شو اونور.روی همان پله ی دوم ایستاد دست به نرده گرفت و بر غلظت اخمش افزود هنوز دلش به کج کردن نگاهش نبود و همه ی آنچه دیده بود قهری و بی اختیار بود.برگشت و این بار روی نگاهش مستقیم سمت آن دو رفت. موهای کوتاه شرابی او چیزی نبود که از یادش برود آن هم وقتی که دقایقی بیشتر از دور میز نشستن شان نمی گذشت. حرکات مرد کاملاً بی تعادل و نشانه ی افراط بود. دست دختر باز روی سینه ی مرد ضربه زد.-اوف… به خودت بیا!پله ای را که بالا رفته بود پایین آمد و نگاهش دقت بیشتری گرفت مرد در حال خودش نبود و با صدایی کش آمده گفت: – چقدر خوشگلی. دختر سعی کرد از حصار بین او و دیوار فاصله بگیرد.- بکش کنار ببینم.مرد بازویش را گرفت و سعی کرد سرش را نزدیک دختر ببرد.-بیا بریم دوتایی بازی. پوفی کشید و قدمهای محکمش را سمت آنها کشید و قبل از هر اقدامی رو به دختر پرسید- آشنایین؟










