توضیحات
دانلود رمان ردلاین نوشته نویسنده هانی زند pdf بدون سانسور
عنوان اثر: ردلاین
پدید آورنده: هانی زند
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 2937
معرفی رمان ردلاین
جاوید محتشم صاحب بزرگترین برند مادلینگ لباس زیر در جهان است؛ نامی که با قدرت، ثروت و خوشگذرانی گره خورده.اما همه چیز با ورود دختری جوان و بیپناه، که از قید و بندهای یک خانواده مذهبی گریخته، رنگ دیگری به خود میگیرد.لحظه نخست آشناییشان، آغاز جدالی پنهان میان خواستن و گریختن است.
بخشی از رمان ردلاین
تا بخواهد جواب بدهد صدای زنگ خانه بلند میشود. با شانه هایی آویزان مانده و وارفته توی گوشی لب می زنم: اومدن کارم تمومه…. وای ماهی… وای… الان…. با دستهای که نمیتوانم لرزششان را کنترل کنم گوشی را مقابل صورتم میگیرم و از همان فاصله جواب آخر را میدهم : خداحافظ، آیدا ! می گویم و بعد از آن انگشتم بی اختیار روی آیکون قرمز رنگ می رقصد و هول از جا بلند اتاق میشوم در به ضرب باز میشود.مادرم چادر به دست خودش را داخل اتاق می اندازد. لپ های گوشت آلودش از فرط هیجان حسابی گل انداخته دلم برای بوسیدن صورت مادرم پر میکشد.-وای خاک بر سرم تو اینجا چیکار میکنی…؟ بدو برو تو آشپزخونه… اومدن…. اومدن …. آن قدر از لحنش شور و هیجان لبریز است که دلم می خواهد برای خبر به مسلخ کشیده شدنم مشتلق بدهم و بالای سر آرزوهایم مشکی بپوشم و تا صبح پا بکوبم .باز چته عینهو اسبی که به نعل بندش زل میزنه هاج و واج موندی من و نگاه میکنی!مقابلش می ایستم و ناامید زمزمه میکنم: مامان ! حتی نگاهم نمی کند نمی کند.
– مامان و یامان الان بخوای روضه بخونی میزنم تو دهنت که روضه خونی از یادت بره ها ! بعد هول تای چادر صورتی و شیری را باز میکند و روی سرم می اندازد.خوب گوش کن ببین چی میگم بچه صدات که کردم چایی میاری چایی هات کف نکنه ها… توشون گل بنداز ببینن کدبانو بزرگ کردم. حواستم خیلی به چادرت باشه…. خان عموت حساسه… میشناسیش که…-مامان تو رو خدا! تو رو خدا…-تو رو خدا چی؟ وای ماهی چی میگی تو دختر؟ زهر به جیگر من کم بریز… بدو ببینم…-مامان من نمیخوام زن طاهر بشم… نمیخوام-تو غلط می کنی، خیره سر! دست توئه مگه؟-مامان این همه تو این جلسه ها رفتی و من و دنبال خودت کشوندی… از وقتی یادم میاد کتاب خدا دستت بوده… عقد زورکی باطله…. میخوای تا ابد حروم باشیم به هم…نمی خوامش…. از طاهر حالم به هم میخوره… آنچنان نیشگونی از بازویم می گیرد که دلم ضعف می رود. -این حرف و الان زدی دیگه نزدیا! چشم سفید…
طاهر پسر صالح و سر به راه خان عموت رو نمیخوای؟ لابد چشمت دنبال اون پسر فوکولیه ست که خشتک شلوارش وسط زانوهاش میرسید ها؟-مامان من هیچ کس رو نمیخوام اصلاً… فقط بذارید تو همین خونه بمونم طاهر من و زورکی نفرستید تو خونه طاهر…بی توجه به به آن چه گفته ام سمت در هلم میدهد . -کم حرف بزن ببینم…. بدو برو تو آشپزخونه تا صدات کنیم… بدو الان میان تو-قرص برنج میخورم به خدا… گناهش گردن شما! می خورم، حاج خانم…. شما بمونید و خدایی که من دیگه به خدایی قبولش ندارم اما شما همه عمرتون صداش زدید ! در جواب باز هم گوشت بازویم را میان دو انگشت با تمام توان میچلاند و در اتاق را باز میکند و لحظه آخر در گوشم پچ میزند: به خداوندی خدا ماهی غلط اضافه بکنی چشمم رو به همه چی میبندم و میسپرمت دست معین اون وقت و نمیگیرم شهید تم بکنه جلوش دیگه قاتل جون ما نشو انقدر بعد من لمس شده را به بیرون اتاق می کشاند و سمت آشپزخانه هدایت میکند.









