توضیحات
دانلود رمان داستان ناگفته ها نوشته نویسنده کیمیا ذبیحی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: داستان ناگفته ها
پدید آورنده: کیمیا ذبیحی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 414
معرفی رمان داستان ناگفته ها
دوریلها،آفریدههایی دو رگه، پیوندی نادر از یک شیطان و یک فرشته، که در هر دو قلمرو به عنوان موجوداتی فوقالعاده و اسرارآمیز گرامی داشته میشوند و هدیهای از هر دو جهان را در دل دارند. روزگاری، در اعماق جنگلی انبوه، دوریلی به نام «سایه» همراه با همسر انساناش و کودکشان، خوشبختی را در آغوش گرفته بودند. اما این آرامش پایدار نماند! هیاهو و شورش مردم دهکدهی همسایه، زندگی آنان را به کام آتش کشید و نابود کرد. و حالا؛ سایه برای گرفتن انتقام بازگشته است. انتقام برای خانوادهای که از او دزدیده شد. این داستان، گویای زندگی پر فراز و نشیب و اسرار نهفته در سرنوشت سایه است…
بخشی از رمان داستان ناگفته ها
با دیدن اولین خونه ی روستا نزدیک جنگل خوشحالی بی پایانی زیر پوستم دوید. سر خوش به سمت خونه مون دویدم که متوجه حضور همه ی مردم روستا وسط میدون شدم همه حتی مامان و بابا هم دور میدان “قلب” جمع شده و اون طور که مشخص بود منتظر اومدن کد خدا بودن جلو رفتم و یه گوشه ایستادم هر کسی به چیزی میگفت و نظری درباره ی وضعیت الان میداد._بنظرت چه اتفاقی افتاده؟_میگن اون موجود برگشته یعنی چه اتفاقی میوفته؟_منظورتون کیه؟ کی برگشته؟ سایه برگشته بیدارش کردن کار پریهای سر به هواست کی بود؟ منظورشون از پری چی بود؟ داشتن درباره ی چی حرف میزدن؟ روم به عقب کشیده شد و چهره ی مادرم رو به روم نقش بست. با لبخند استرس واری جلوتر رفتم و آروم پرسیدم: مامان چی شده؟ مردم درباره ی چی حرف میزنن؟ سایه کیه؟ نگاهم خیره موند به عرق روی پیشونی مادرم عرقی که میتونست نشونه ی خیلی چیزها باشه خستگی شرم، شاید هم ترس.
-باید بریم برو باید هرچه هرچه زودتر از این روستا بریم جون تو و خواهرات در خطره جون همه ی ما در خطره…دستم رو گرفت و به پشت سرم بشنوم سمت خونه کشید صدای بلند کدخدا رو به راحتی میتونستم از دست زن و بچه هاتون رو بگیرید و یه چند هفته ای دور بشید از این منطقه زودتر این روستا رو تخلیه کنید…. تا اخر همین امشب باید بریم…صدای رعد و برق هایی که هر لحظه بلند تر میشدن مجالی برای شنیدن ادامه ی حرف های کدخدا نمی دادن_مامان یه لحظه وایسا ببینم… این جا چه خبره؟ بیا بریم تو خونه بهت توضیح میدم…نفسم رو از سر حرص به بیرون فرستادم و راهم رو ادامه دادم رسیدیم خونه و خواهر بزرگترم،پریسیما و خواهر کوچیکترم پرتو در حال جمع کردن وسایلشون بودنبرو وسایلت رو جمع کن… من بهت توضیح میدم این جا چه خبره گفت: پریسیما اشاره کرد تا کرد تا پرتو رو ببره اتاق کناری و با خنده ی مصنوعی با چشمش به اسباب بازی های پرتو جان مادر رو از اتاق کناری بزار تو کوله ات نشست کنار صندوق بزرگ گوشه ی اتاق که همه ی لباس هام رو میذاشتم داخلش و در حالی که پارچه ی سفید و بزرگی روی زمین برای ریختن لباس هام درش پهن می کرد شروع کرد به حرف زدن.
از راست و دروغ اینایی که میگم اطلاعی ندارم : بیا کمک دستم لباس ها رو تا کن منم واست تعریف کنم. رفتم رو به روش نشستم و سبد رو کنار صندوق لباس گذاشتم و شروع کردم به برداشتن لباس ها از داخل صندوق و گوش سپردم به حرف های مامان این افسانه رو از زبون مادر بزرگم مادر خانوم جانم شنیدم حدود صد و بیست سی سال پیش وقتی پدربزرگم یه پسر بچه ی کوچیک و کم سن و سال بوده این اتفاقات رو با جفت چشم های خودش دیده میگفت سایه نامی بود مردی زاده ی جهنم و زمین…پدرش از شیاطین و اجنه بوده و مادرش از تبار پری ها… یه عروس زمینی اختیار کرد و همین نزدیکی ها زندگی میکرد زندگی کل اهالی روستا به هم خورده بود رعب و وحشت تموم جونشون رو گرفته و ترس یه لحظه هم ولشون نمی کرد هر روز و هر روز مراسم جن گیری و فرستادن سایه به طبقه زیرین به راه بود…. تا وقتی که مردم عاصی شدن و دست به بیل و نیزه و شمشیرهاشون بردن و رفتن سربخت خونه ی سایه…..









