توضیحات
دانلود رمان جنون زادگان نوشته نویسنده آرزو هاشم آبادی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: جنون زادگان
پدید آورنده: آرزو هاشم آبادی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1206
معرفی رمان جنون زادگان
توحید، مردی ثروتمند که از زندگی اشرافی خسته شده، با ورود به روستایی محروم، شیفته قاصدک—دختری با قلب مهربان و عاشق حیوانات—میشود. اما به جای صداقت، نقاب میزند و هویت واقعیاش را پشت دروغهای پیچیده پنهان میکند. وقتی حقیقت برملا میشود، نه تنها عشق، بلکه اعتماد قاصدک را نیز از دست میدهد. آیا توحید میتواند با راستگاری، آنچه را که با دروغ به دست آورده بود، نجات دهد؟
بخشی از رمان جنون زادگان
کمک کردن به او را وظیفه ی خودش می دانست اما اصلا خوش نداشت هلک هلک دنبال او راه بیوفتد تابی به نگاهش داد و با دست به راهی که دقیقا مقابلشان قرار داشت اشاره کرد: کاری نداره همین راه اومده رو برگردین برین ! بنزین خواستین اینم ۴ لیتر ناقابل ! مطمئن باشین شما رو تا خونه ی کدخدا میرسونه.در جواب این سخنرانی گران بها پوزخند زد مطمئن نیستم تنهایی حتی به ماشین برسم چه برسه به خونه کدخدای ده با دست اشاره ای به دار و درخت های در هم تنیده کرد اینجا اونقدر شبیه به همه که اصلا نفهمیدم از کدوم مسیر اومدم که بخوام حالا برگردم دختر جون !دختر جون گفتنش عصبی اش کرد. درست مثل همیشه که بعضی ها او را بچه می پنداشتند.اما این مرد دوست و آشنا نبود که آنها را شسته و روی بند پهنشان کند.حاج بابا حتما دلگیر میشد اگر میفهمید با یک غریبه اینطور یکی به دو کرده وای که اگر غوغا میفهمید که دیگر هیچ صبح تا شب باید غرغر های زیر لبی او را تحمل میکرد.
پس نیش زبانش را قلاف کرد و بعد از بستن در کلبه ی دوست داشتنی اش ؛ باز هم بی تفاوت به حضور مرد پشت سرش؛ جلوتر از او در کنار سپیدار قدم برداشت.به ماشین که رسیدند ؛ توحید با عجله ، چهار لیتری را در باک ماشین خالی کرد و بعد از اطمینان از روشن شدن ماشین؛ مقابل او ایستاد و چهار لیتری خالی را به سمتش گرفت.-از کمکت ممنونم دختر جون بدون نگاه ملایمت آمیزی با همان نگاه بی تفاوتش آن را گرفت و تا میخواست قدمی به عقب بردارد ؛ توحید با فکر جبران زحمات او لب _مسیرمون که یکیه بیا بالا برسونمت.دخترک اینبار نتوانست پوزخندش را مهار کند. با خودش فکر کرد این مرد واقعا کجای کاره؟ !قرار بود مثل خیلی از دخترهای ده با دیدن ماشین گران قیمت و قد بالای مثلا رعنایش برایش غش ضعف کند و از خدا خواسته سوار ماشینش شود؟ !آن هم او؟ چه خیالات خامی.
پوزخندش خار شد به چشم مرد جوان-خیلی ممنون؛ بهتره زودتر برید به کارتون برسید !آنچنان جواب داد که گویا او را همچون پشه ای مزاحم میدانست !از دیدن آن پوزخند لعنتی به خودش بابت این تشکر دوستانه ناسزا گفت،این دختر بچه ی از دماغ فیل افتاده و مغرور اصلا لیاقت تشکر نداشت که دخترک بی حرف اضافه ای راه آمده را به عقب برگشت. هر لحظه دور و دورتر شد اما نگاه توحید و دستان مشت شده کنار پاهایش هنوز کوچکترین تکانی نخورده بود !تا به امروز هیچوقت کسی او را اینطور ضایع نکرده بود آن هم جنس مونث !اجتماعی او دل از کف داده و با سر به دنبال او می دویدند.تا به امروز با هیچ کسی بیشتر از چند کلام صحبت نکرده بود چه برسد به تشکر کردن !اما حالا… این دخترک روستایی ساده اما عجیب تمام معادلات ذهنی اش را به هم ریخته بود !















