توضیحات
دانلود رمان جفت فراری آلفا نوشته نویسنده جنیفر ایو pdf بدون سانسور
عنوان اثر: جفت فراری آلفا
پدید آورنده: جنیفر ایو
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 632
معرفی رمان جفت فراری آلفا
ازش خیانت دیدم، رد شدم، حالا جفت مقدر برگشته و ادعا میکنه دوباره کنارم میمونه؟ هیچ وقت.شش سال قبل، وظیفهش از من مهمتر شد.بعد منو فروختن به دستای آلوده، هشت ماه زندونی بودم، با بچهش تو شکم. فرار کردم و عهد کردم هرگز گذشته رو دنبال نکنم. اما تقدیر مسیر دیگهای برام چیده.با یه طلسم منو تو قلمروش اسیر کرده.با قاطعیت میگه: «تو فقط مال منی.»مال اون؟ چه طنز تلخی.نامزد داره، و من یه بچه دارم که زندگی و آیندهش به من بستگی داره.پشیمونیش از چشماش میباره، ولی دیگه باورم نمیشه.این دفعه، من بازنده نمیشم. این دفعه، من میجنگم؛ برای خودم و برای بچهم.
بخشی از رمان جفت فراری آلفا
چند ثانیه منتظر تاکسی موندم ولی وقتی هیچ ماشینی رو ندیدم که کنار خیابون وایسه به سرعت دویدم قلبم به شدت به سینه ام میکوبید و صدای بوق های بلند رو خفه میکرد در حالی که به سمت کوچه ای میدویدم که منو از کوتاه ترین مسیر به آپارتمانم میرسوند.وقتی به چمن یه پارک کوچیک در طول مسیر رسیدم پاهام از قدم های ناامیدانه میسوخت و نفسم کوتاه و بریده بریده بود. شاخه های درختان به بازوهام چنگ میزدن و پوستم رو پاره میکردن اما نمی تونستم وایسم نمی خواستم وایسم.در عرض چند ثانیه نفس نفس زنان از در آپارتمان همسایه ام پریدم تو لئو و پرستار بچه هر دو پریدن، احتمالاً تعجب کرده بودن که چی شده اما وقتی برای توضیح دادن نبود. باید همین الان از اینجا میرفتیم و سریعبیا، لئو داریم میریم. دیدم که قیافه اش از تعجب به گیجی تغییر کرد. بعد دهنش رو باز کرد که حرف بزنه اما حرفش رو قطع کردم.«الان، لئو وسایلت رو بردار!»
پرستار بچه پرسید:لایرا، همه چیز خوبه؟نه نبود هشت ماه رو به عنوان اسیر در یکی از بی رحم ترین گروه های دنیا گذرونده بودم به سختی تونسته بودم فرار کنم به لطف دلسوزی یه نفر که به یه زن باردار که تحت شکنجه های جسمی و روحی بود، رحم کرده بود.پنج سال گذشته رو با پسرم شاد و آزاد گذرونده بودم و حالا، همه اینا داشت ازم گرفته میشد علامت روی دستم نشونه به طلسم پنهان سازی بود وقتی از اسارت فرار کردم جادوگری که کمکم کرده بود این علامت رو بهم داده بود تا مکانم رو از بلک وودها پنهان کنه و تا امشب مؤثر بود.خب این که اون علامت ناپدید شده بود، یعنی دیگه طلسم پنهان کننده ای وجود نداشت پیدامون کردن و الان دارن میان همین جا ،پس نه هیچ چیزی رو به راه نیست لئو داشت خیلی وقت تلف میکرد تا وسایلشو جمع کنه برای همین دستشو گرفتم و دویدم سمت.
آپارتمانم مستقیم رفتم سراغ همون تخته ی لق که یه ذره پس اندازی که جمع کرده بودم رو اونجا قایم کرده بودم این باید کافی باشه تا من و لئو رو سوار قطار کنه و از این شهر بزنیم بیرون قبل از اینکه بلک ودها بفهمن که رفتیم. کیف لئو رو برداشتم و توشو با چندتا پتو خوراکی و هر چیز دیگه ای که ممکنه موقع فرار بهش احتیاج داشته باشیم پر کردم.- مامانی، چی شده؟ صدای آروم لئو تو اتاق پیچید و منو از اون حال و هوای دیوونه وار درآورد. برگشتم دیدم زل زده به من نگرانی و گیجی تو صورتش موج میزد.-بیا اینجا لئو. بیا.وقتی نزدیکم شد خم شدم جلوش و بغلش کردم بعد که ازش جدا شدم دستمو گذاشتم رو گونهشتو به مامان اعتماد داری درسته؟ دو بار سر تکون داد. خوبه. بعداً همه چی رو برات توضیح میدم عزیزم ولی الان باید بریم هر چی میتونی از اتاقت بردار و بیا تو پذیرایی فقط زیاد وقت نگیر.»









