توضیحات
دانلود رمان تقاص عشق نوشته نویسنده نازنین تاتار pdf بدون سانسور
عنوان اثر: تقاص عشق
پدید آورنده: نازنین تاتار
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 921
معرفی رمان تقاص عشق
نازنین برای جلب توجه بنیامین (پسرعموی دوستداشتنیاش) نقشه میکشد: خود را مشغول رابطهای دیگر نشان میدهد! اما این ترفند کودکانه وقتی پیچیده میشود که بنیامین نه تنها حسادت نمیکند، بلکه به نظر میرسد از این “رابطه جدید” استقبال هم میکند! حالا نازنین باید بین اعتراف به احساسات واقعیاش یا ادامه این نمایش مسخره یکی را انتخاب کند…
بخشی از رمان تقاص عشق
خودشو توی آینه برانداز کرد. دستی به موهای کچلش کشید و با خنده گفت : نگران نباش… زود بلند میشه اثراته سربازی رفتنه ! بی ریخت شدم؟چشمام گرد شدم…. متعجب نگاهش کردمو گفتم : تو کی رفتی سربازی؟!خونسرد گفت : ۲ سال پیش اومدم ایران ولی تهران نیومدم…رفتم خرمشهر…اونجا سربازیمو رفتم… دلم میخواست ببینمت اما نمیشد…سخت بود. پوفی کشیدمو تکیمو به صندلی دادم…میلاد : ناراحت شدی؟!نازنین : نه بابا…موهاتم خوبه… بهت میاد…میلاد : نگران نباش با این موها خواستگاریت نمیام…خندیدم : کسی نگفت بیا….مکثی کرد و گفت : اون پسره چش بود؟!متعجب گفتم : کدوم؟!میلاد باباد همون که به اسمه سوسولی داشت دیگه.. پسر داییت؟اخم کردم و گفتم : منظورت بنیامینه…میلاد : آها آره…چرا سریع رفت ؟!…اصن محلمم نداد…چقدر دوروورت میپلکه؟! با همون اخم جوابشو دادم: چون پسر داییمه….شیطون خندید گفت : فقط پسر دایی؟ چشمامو بستم و سرمو روی فرمون گذاشتم.
گفتم : آره…. جایه داداشمه…میلاد از این به بع خودم دورو ورت میپلکم…صندلیشو داد عقب…چشماشو بست و گفت : از عکسه پروفایلت خوشگلتری. بی توجه به حرفش سرمو از روی فرمون برواشتم و با جدیت گفتم : میلاد؟! چشماشو باز کرد.میلاد : جان؟نازنین : فعلا نمی خوام کسی از رابطمون چیزی بدونه…… جز فرهادو نیلوفر و آراد و صحرا کسی نباید چیزی بفهمه….خواهش میکنم…فعلا نگو که با هم دوستیم…توی جاش نیمخیز شد…اخم کرد و گفت : دمت گرم… بعد از چهار سال اومدم پیشت اونوقت تلبکار میگی نمی خوام کسی چیزی بدونه؟!..اتفاقا من میخوام همه جا جار بزنم تو نامزد می… خسته شدم بابا…سعی کردم باهاش نرم تر برخورد کنم.لبمو با زبون تر کردم و با لحنی مهربون گفتم میلاد جونم… عزیزم…چرا نمی خوای بفهمی؟!حالا زوده…تو تازه اومدی..بذار یکم بگذره بعدا به همه میگیم! چیزی نگفت و فقط عصبی نگاهم کرد… موهامو دادم پشته گوشم،
و گفتم اگر میخوای منو خوشحال بشم برای دله من اینکارو بکن…مکث کردم مرگه نازنین ! اگر دوسم داری قبول کن اخماش یکم از هم باز شد…اما بازم جدی بود…دوباره تکیه داد و خشک گفت : باشه…اما فقط به هفته ها… میلاد گیر داده بود که امروز و با هم بریم بگردیم منم الکی کلی براش بهونه آوردم که اصلا حوصله ندارمو حالم خوب نیس… اونم با هزار بدبختی و چون و چرا قبول کرد که امروز و جایی نریم نیلوفر کنار دستم نشست. ترمز دستی رو دادم پایین و راه افتادم گواهی نامه نداشتم…اما داشتم میگرفتم… رانندگیم خوب بود… اما اصلا حوصله ی رانندگی نداشتم…ماشینو نگه داشتم…و قبل از این که نیلوفر بتونه حرفی بزنه از ماشین پیاده شدم… رفتم سمته دره شاگرد و بازش کردم و گفتم حوصله ندارم تو رانندگی کن…نیلوفر بدونه مکث کردن پیاده شد و رفت نشست. منم نشستم …. ماشین راه افتاد… سرمو به پنجره تکیه داده بودم چه روزه بد و مسخره ای بود امروز !









