توضیحات
دانلود رمان بی معرفت نوشته نویسنده محدثه اکبری pdf بدون سانسور
عنوان اثر: بی معرفت
پدید آورنده: محدثه اکبری
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 517
معرفی رمان بی معرفت
دختری از جنس عشقِ بیقرار، عشقی آمیخته با اشکهای تلخ و شیرین؛ پسری فرهادصفت، که حاضر است برای معشوقهاش جهان را به پا بکند – شکافتن کوه، کاری است آسان در برابر عشق او! اما آن پیام ناگهانی، تیغی میشود بر جان فرهادِ عاشق… آن خبر چه بود؟ آیا این آتش، شعلههای عشق او را خاموش میکند؟ آیا او برای دلبندش میجنگد، یا رهایش میکند تا در آغوش شادی بخندد؟
بخشی از رمان بی معرفت
اونها رو که رسوندم خودم هم به خونه رفتم.با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. دستشویی رفتم و دست و صورتم رو شستم بیرون اومدم یک مانتو آبی بلند بایه شلوار مشکی همراه مقنعه مشکی پوشیدم یک کوچولو هم ارایش کردم و رفتم بیرون توی آشپز خونه نشسته بودم و میخواستم لقمه ای که واسه خودم گرفته بودم رو بخورم که بابام اومد توی آشپزخونه از جام بلند شدم و گفتم: سلام بابایی صبح بخیر.لبخندی بهم زد و گفت: سلام دخترم صبح توهم بخیر رکسانا بابا من امروز ماشین تو رو میبرم اخه ماشین خودم خراب شده خب؟ میخواستم بگم نه ولی نمیشد پدرمه مگه میتونستم همچین کاری بکنم؟ گفتم: چرا که نه باباجونی-ممنون. خنده ای کردم و گفتم: خواهش میکنم.بلند شدم برم که بابام گفت: صبر کن من می رسونمت.-نه بابایی خودم میرم ممنون خدا حافظ.مهلت حرف زدن بهشون ندادم و سریع از خونه بیرون زدم کنار خیابون وایساده بودم منتظر تاکسی لحظه به لحظه هم بیشتر دیرم میشد اه کاشکی با بابام رفته بودم.
توی همین فکرها بودم که یک ماشین با سرعت جلوی پام ترمز زد. توی ماشین رو که نگاه کردم چشم هام چهار تا شد این اینجا چیکار میکنه؟ فرید بود رو کرد سمتم و گفت: سلام خوشگل خانومم بیا سوار شو.اخمی کردم و گفتم: حرف دهنت رو بفهم برو رد کارت. اون هم متقابل به من اخمی کرد و گفت : با زبون خوش دارم میگم بیا سوار شو. داد زدم: منم میگم نمیخوام مزاحم نشو-سوار میشی یا با زور ببرمت؟!انگشت اشاره ام رو به نشونه تهدید بالا بردم و گفتم: ببین اون روی من رو بالا نیار برو و گرنه جیغ میزنم. روم رو کردم اونور بعد چند ثانیه اومد با زور من رو برد سمت ماشینش در رو باز کرد و تو ماشین هلم داد و در رو هم بست. خواست بیاد سوار شه که در رو باز کردم اومدم بیرون دوباره دستم رو گرفت و خواست دوباره هلم بده تو ماشین. که اینبار بیشتر مقاومت کردم آخر سر داشت قدرتم کمتر میشد و هل میخوردم تو ماشین که یک نفر فرید رو کشید عقب.
و شروع کرد به کتک زدنش ایول حقشه بزنش آفرین نه نه یه لحظه صبر کن ببینم اصلا این فرشته نجات کیه؟ قشنگ که دقت کردم فهمیدم آرشام امیریه بد جوری دعواشون شده بود بعد اینکه فهمیدم اونه اولین مشتی که آرشام خورد اشکم در اومد خدا لعنتت کنه فربد. بیشعور، دوست داشتم یه جوری به دعواشون خاتمه بدم کمی فکر کردم تا اینکه نمی دونم چرا ناگهانی این حرف از زبونم پرید بیرون: آقای امیری اون نامزدمه. این حرف رو که زدم سریع دستم رو گذاشتم روی دهنم من… من چرا همچین حرفی رو به عشقم زدم؟ چرا؟ هق هقم اوج گرفته بود آرشام هم بعد اون حرف دستهاش شل شد.به غم عظیم رو توی چشم هاش میدیدم ( خدا لعنتم کنه چرا گفتم؟ چرا ؟) دیگه کاری نکرد دست هاش رو انداخت همون موقع فرید به مشت دیگه گذاشت تو صورتش که زمین افتاد.دست راستش رو تکیه گاه بدنش قرار داد و پای راستش هم دراز کرده بود پای چپش خم بود و آرنج دست چپش هم روی زانوش بود و کف دستش رو روی گونش گذاشته بود فربد هم من رو انداخت تو ماشین و خودشم نشست و حرکت کرد.









