توضیحات
دانلود رمان بیوه برادرم نوشته نویسنده راحله dm pdf بدون سانسور
عنوان اثر: بیوه برادرم
پدید آورنده: راحله dm
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 2487
معرفی رمان بیوه برادرم
مرگ ناگهانی شوهر، نازگلِ باردار را در روستا تنها میگذارد. هنوز از شوک بیرون نیامده که خان روستا راه آیندهاش را تعیین میکند: ازدواج با برادر شوهر. مردی خشک، سختگیر و تا حد افراط غیرتی. مخالفتهای نازگل، بیرحمیهای پنهان و آشکار او را بیدار میکند و این شروع یک تقابل نفسگیر است؛ تقابلی میان زنی که میخواهد خودش تصمیم بگیرد و مردی که به هیچ قیمتی اختیار را از دست نمیدهد.
بخشی از رمان بیوه برادرم
زیر لب تشکری میکنم و پشت میز میشینم.جسمم اونجا بود ولی تموم فکر و ذکرم پی حرفای خان عمو.کاش اینجوری نمیشد یا کاش کمی بهم فرصت میداد تا فکر کنم آخه فردا؟ نه… نه من نمیتونم همچین چیزی رو قبول کنم خودم مراقب پسرم هستم.نمیدونم چه مدت غرق فکر بودم با گذاشتن بشقاب پر غذا جلوم سر بلند میکنم و تشکری میکنم.انگار کارشون تموم شده بود که شب بخیری میگن و از آشپزخونه میزنن بیرون.کمی از غذام و که میخورم حس میکنم کسی پشتم و ایستاده. متعجب سرکج میکنم و کامران و میبینم انگار اون مقصر همه این اتفاق ها باشه اخمی بین ابروهام میوفته و پر حرص قاشق و تو مشتم میفشرم نزدیک میشه و پارچ آب روی میز و برمیداره و با لیوان من کمی برای خودش آب میریزه و یجا سر میکشه.بی توجه مشغول خوردن بودم که صندلی جلوم کشیده میشه و میشینه پشت میز.کلافه چشم میبندم:میشه تنهام بذاری؟
سرم پایین بود و حالت صورتش و نمی تونستم ببینم_فکر نکن منم عاشق چشم و چالتم که این وصلت و قبول کردم، نه برعکس من اصلا حسی بهت ندارم اگه میبینی بخاطر این ازدواج قید آلمان و زدم و اومدم تو این روستا فقط بخاطر برادرمه چون نمیخوام زن و بچش بدون حامی باشن.نمیتونم اجازه بدم برادر زادم بی پدر بزرگ بشه فهمیدی؟پس بهتره مسخره بازی و بذاری کنار و عاقل باشی، خودت که بهتر مردم این روستا رو میشناسی. بهتره بخاطر پسرتم شده مخالفتی نکنی، چون تو این خونه همیشه حرف حرف خان بوده و بس.از لحن تند و سرد صداش دلم می گیره.کامیار مهربون من کجا و کامران بی احساس و مغرور کجا. چطور می خواستم با این آدم زندگی کنم؟دوباره صداش سوهان روحم میشه: درضمن خیال خام نکن لابد پیش خودت گفتی حتما کامران هم منو میخواد که سکوت کرده نه برعکس تو آلمان انقدر دختر ترگل ورگل بودن که تو در برابرشون اصلا به چشم نمیای،
پس ادا اصول نیا ،برام من هنوز انقدر بی غیرت نشدم که یادگار و ناموس برادرم و تنها ول کنم. الان هم برو بگیر بخواب که برای فردا سرحال باشی.حرفش و میزنه و میره.حس کردم قلبم به درد اومد.چشم بستم و لب گزیدم. از سر شب همینطور حرف شنیده بودم و کارم فقط شده بود سکوت و بس اینکه من یه زن بیوهم و با کلی نگاه آلوده رو خودم.اینکه نیاز به مرد دارم و نمیتونم تنهایی از پس بچم بربیام.به باقی مونده ی غذام نگاه میکنم.دیگه میلم نمی کشید. بیخیال میشم و از پشت میز بلند میشم و با قدم های آروم و بی جون میرم سمت اتاقم. میخوام برم سمت تخت که قاب عکس کامیار رو میز توجهم و جلب می کنه.لبخند تلخی میزنم و برمیدارمش. رو تخت دراز میکشم و با حسرت به عکسش نگاه میکنم.رو به دوربین از ته دل داشت میخندید.چقدر دلم براش تنگ شده چقدر زود رفت و تنهام گذاشت.اشک از چشمام سرازیر میشه و من پلک رو هم میذارم تا دیدم تار نشه.دیدم که واضح تر شد بوسه ای به عکسش میزنم و تو بغلم میگیرمش.









