توضیحات
دانلود رمان بهار رسوایی نوشته نویسنده حدیث ورمز pdf بدون سانسور
عنوان اثر: بهار رسوایی
پدید آورنده: حدیث ورمز
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1582
معرفی رمان بهار رسوایی
عمران، مردی پرخاشگر و سرسخت در رینگ بوکس، کینهای دیرینه از بهزاد به دل دارد. او برای ضربه زدن به دشمنش، راهی جز دست گذاشتن روی بهار، خواهر بهزاد، نمییابد. بهار دختری است که از دیرباز نشان پسرعمویش بوده، اما با دخالت عمران سرنوشتش تغییر میکند. وقتی عمران با بیاحترامی قدم در زندگی او میگذارد، خانوادهها مجبورش میکنند با بهار ازدواج کند. این ازدواج تحمیلی، بهجای خاموش کردن کینه، آتش انتقام عمران را شدیدتر میسازد.
بخشی از رمان بهار رسوایی
لبه ی پله های تازه جارو شده ی ایوان نشسته بودم و گیسوان بافته شده ام را تک به تک از بند یک دیگر رها کردم برس را آرام آرام درون موهایم به رقص در آوردم بوی گل های همیشه بهار خان جون و خاک نم خورده ی حیاط کمی سرحالم می آورد.با صدای کوبیده شدن در بی هوا از جا پریدم.پله ها را پایین رفتم و چنگ به چادر خان جون که همیشه ی خدا لبه ی نردها آویزان زدم و بر سرم انداختم.-بله؟در را باز کردم و با دیدن عاطفه خانم مادر مریم حسابی جا خوردم-سلام… با نشستن دست ظریف اما پر قدرت اش روی گونه ام چشم هایم درشت شد. کف دستم را روی گونه ام گذاشتم و لب هایم لرزید.مگر چه کرده بودم که این گونه باید مجازات میشدم تا به حال خان جون دست رویم بلند نکرده بود و این سیلی ناگهانی که دلیلش را نمی دانستم درد داشت. با صدای زهرا خانم که اخم هایش در هم بود به خودم آمدم.-های خانم چیکار میکنی؟
نگاهم را بالا کشیدم جز ما مردی نیز سر کوچه ایستاده بود و تماشاچی این اتفاق ناگوار بود دستم را بالا آوردم و چادرم را روی از روی شانه هایم بالا کشیدم. مادر مریم شروع کرد به داد و بیداد و نسبت دادن انواع و اقسام حرف های زشت و رکیک به من منی که حتی نمی دانستم چه کرده ام. بحث شان بالا گرفته بود که نمی دانم بهزاد به یک باره از کجا سر در آورد. از شرم حرف های عاطفه خانم سر به زیر بودم و اشک هایم را پاک می کردم. مرا متهم می کرد به ناپاکی و… بهزاد مردانه جلویش قد علم کرده بود و با همان لحن کوبنده اش سعی در آرام کردن عاطفه خانم داشت.-بهار؟صدای بلندش هشداری بود برای اتمام اشک هایم و دفاع از خودم خودی که خوب فهمیده بودم دلیل این بلبشو چیست.از ترس نگاه از چشمان طوفانی اش گرفتم و به تیشرت سیاه رنگش زل زدم: ببینم مگه تو نگفتی اون روز رفتی خونه ی دوستت مریم؟ آب دهانم را به سختی قورت دادم اما لب هایم باز نشدند به معنای واقعی کلمه لال مونی گرفته بودم.
جلوتر آمد. صدای قدم هایش در آن دم گوش خراش ترین ریتمی بود که گوش هایم را آزار می داد می ترسیدم از رسوایی و فاش شدن اشتباهی که مرتکب شده بودم اگر بهزاد سر از کارم در می آورد به سیم آخر میزد فقط خدا بود که می توانست آرامش کند. این برادر همیشه عصبی در اوج آتش فشانش هیچ کس و هیچ چیز جلو دارش نمی شد.-پس چرا مادرش میگه اون روز دخترش رو که با هم گفتید میرید کلاس قرآن رو تو پارک با یه پسر دست تو دست گرفتن؟از آن چه می ترسیدم بر سرم آمد عاطفه خانم بی ملاحظه داد و بیداد میکرد و نمی گذاشت افکار گسیخته ام را در دست بگیرم بی فکر همانند کودکی هایم که در اوج خراب کاری از مهلکه می گریختم با عجله خود را از آن جو و چشمهای منتظر که میخواستند جواب قطعی و قانع کننده از من خطا کار بشنوند ، دور کردم. حالا که وسط پذیرایی از استرس به این سو و آن سو می چرخیدم مدام در ذهنم جواب های مختلف برای محکمه ی برادرم آماده میکردم اما…









