توضیحات
دانلود رمان بازگشت نوشته نویسنده بلیک کراوچ pdf بدون سانسور
عنوان اثر: بازگشت
پدید آورنده: بلیک کراوچ
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 563
معرفی رمان بازگشت
وقتی هلنا اسمیت، متخصص مصمم علوم اعصاب، توسط مارکوس اسلید ثروتمند و اسرارآمیز برای رهبری یک پروژه تحقیقاتی انقلابی در مورد حافظه استخدام میشود، فکر نمیکند که کارش او را به قلب یک توطئه تاریک بکشاند. همزمان، کارآگاهی در نیویورک با یک پرونده خودکشی عجیب روبرو میشود: قربانی ادعا میکرد خاطراتی از یک زندگی کاملاً متفاوت دارد. این دو خط داستانی به طرز شگفتانگیزی درهم میآمیزند و یک سؤال هولناک را مطرح میکنند: اگر کسی بتواند خاطرات را در مغز شما بکارَد، آیا شما هنوز همان فرد هستید.
بخشی از رمان بازگشت
-اتفاق توی زندگیم افتاده. بری میپرسد: این زندگیتون چی؟ چیزی از این زندگیتون هست که براتون مهم باشه؟شاید بعضی ها فمس بگیرن و خاطرات فعلی شون رو به خاطرات کاذبشون ترجیح بدن اما من هیچ چیز این زندگیم رو دوست ندارم چهار هفته آزگار جون کندم دیگه نمیتونم به تظاهر ادامه بدم.قطرات اشک با خط چشمش در هم می آمیزد و ردی سیاه روی وی گونه اش به جا می گذارد پسرم هرگز وجود نداشته شما این رو درک میکنین؟ پسرم فقط به تکانه عصبی اشتباه توی مغز منه بری یک قدم دیگر به زن نزدیک میشود اما زن این بار متوجه می شود.«نزدیک تر نیاین»«شما تنها نیستین»من تنهای تنهام. من چند دقیقه بیشتر نیست که شناختمتون از اما اگه خودتون رو از این بالا پرت کنین من داغون میشم به اطرافیانتون فکر کنین که شما رو عاشقانه دوست دارن ببینین اگه این کار رو بکنین سر اون ها چی می آد.»
آن می گوید: «من جو رو پیدا کردم.»«کی رو؟»-شوهرم رو توی یه خونه مجلل در لانگ آیلند زندگی میکنه. کنه طوری باهام رفتار کرد انگار اصلا من رو نمیشناسه اما من میدونم که من رو میشناسه شوهرم به زندگی جدید تشکیل داده بود. نمیدونم با کی، اما ازدواج کرده بود طوری رفتار کرد انگار من دیوونه م.» «متأسفم آن.»«خیلی دردناکه»من هم توی یه مقطعی کاملا درک میکنم شما چی میگین من هم زندگیم میخواستم همه چی رو تموم کنم اما الان اینجا وایسادم و بهتون میگم خوشحالم که این کار رو نکردم خوشحالم که قدرت پشت سر گذاشتن اون مقطع از زندگیم رو داشتم. این روزهای سخت همه زندگی رو تشکیل نمیدن این روزها فقط یه فصل از کتاب زندگی شما هستن.چه اتفاقی براتون افتاد؟ -دخترم رو از دست دادم زندگی دل من رو هم شکسته آن به خط روشن افق نگاه میکند عکس های دخترتون رو دارین؟
هنوز هم با دیگران درباره دخترتون حرف میزنین؟-اره -پس لااقل دخترتون وجود داشته بری برای این حرف هیچ جوابی ندارد.آن دوباره از بین پاهایش به پایین نگاه می کند. یک لنگه از کتانی هایش را از پایش در می آورد.پایین افتادن کتانی را تماشا میکند.سپس لنگه دیگر را هم رها می کند.-آن! خواهش میکنم. توی زندگی قبلی من همون زندگی کاذب زن اول جو که اسمش فرنی بود از این ساختمون خودش رو انداخت پایین درست از لبه همین تراس پونزده سال پیش افسردگی داشت. میدونم جو خودش رو سرزنش میکنه قبل از اون که از خونه ش تو لانگ آیلند بزنم بیرون بهش گفتم من هم درست مثل فرنی میخوام امشب خودم رو از ساختمون پو بندازم پایین ابلهانه و بیهوده به نظر میرسید اما امیدوار بودم امشب اینجا پیداش بشه و من رو نجات بده. امیدوار بودم کاری رو که برای فرنی نکرد برای من بکنه…









