توضیحات
دانلود دوجلدی رمان اشوزدنگهه نوشته نویسنده آرمان آریا pdf بدون سانسور
عنوان اثر: اشوزدنگهه
پدید آورنده: آرمان آرین
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 112
معرفی رمان اشوزدنگهه
اشوزدنگهه، نماد شرافت و دلیری، در اوج قدرت توسط خیانت شاماش شوموکین (مغ سیاه) شکست میخورد. با ریختن آب مرگبار دوزخ به چشمانش، نه تنها بینایی خود، بلکه بخشی از امید سرزمینش را از دست میدهد. اما حتی در تاریکی مطلق، او باید رهبری نبرد علیه خیونها و اهریمنان دیگر را ادامه دهد. این داستان پرسشی بزرگ را مطرح میکند: آیا یک قهرمان واقعی برای هدایت دیگران به نور، نیاز به دیدن دارد؟
بخشی از رمان اشوزدنگهه
مرد که تاکنون در سکوت تماشایش میکرد، از زیر پنام زمزمه کرد هیچ چیز بر من کارگر نیست چیس و هوش… گرچه اگر هم بود مرا گرفتار عذاب ابدی دوزخ میکرد من میخواهم جادو را باطل کنم. باید دیگر جاودانه و رویین تن نباشم… تا بتوانم به مرگ طبیعی بمیرم. همین چیس و هوش کمی کش آمد و پشم های آویخته از بدنش پریشان شد. آن وقت مدتی سکوت کرد و در حالی که گردنش را در سینه فرو می برد گفت من نه!… کمکی از من نیست! من کاری بلد نیستم…مرد داشت عصبانی میشد مگر تو پادشاه جن نیستی؟! و ناگهان از جا برخاست و به سوی چیس و هوش رفت جن شاه به سرعت از شاخه ها بالا رفت و ملتمسانه فریاد زد یک راه گفتم یکی هست…قصد آزار جن شاه را ندارد عصا را از زمین بیرون کشید و…. ناگهان تمامی صداها بازگشت صدای گرگ ها دریا و باد ساحلی چیس و هوش در فضا بی رنگ میشد که مرد به سوی جنوب به راه افتاد فاصله ای طولانی را پیمود و بعد ایستاد و چشمانش را بست.
حرکاتش چنان مستأصل بود گویی در قفسی به بزرگای همه ی زمین گرفتار شده است.عرق پیشانی را با سرآستین سترد و بعد پنام اش را به زیر چانه کشید تا بتواند کمی آزادتر نفس بکشد…مرد جوان همان اشوزدنگهه بود سه سالی پیرتر از وقتی بود که نزد کوارسمن به سر می برد و یا در واقع نزدیک به سیصد سال پس از آن شب منفور پیشانی اش را بر دسته ی عصای بلندش فشرد و نفسهای عمیق کشید. چند ساعت قبل میپنداشت ماجرا بالاخره امشب به سرانجام خواهد رسید ولی افسوس به نظر که راه دوباره از پس سیصد سال تازه آغاز شده است فکر یافتن ورجم کرد ، با خشم در دل خندید و بعد چشم گشود و به راه افتاد. آیا چاره ی دیگری بود؟!به راهش ادامه داد و در میان درختان خشکیده و جنگل گرگ زده ناپدید شد.مرد ایستاد و جن دوباره فریاد زد یکی یکی نه برای رهایی کامل تو من فقط میتوانم این را بگویم… باید «ور» را پیدا کنی. ور را! ابروان مرد در هم رفت دیوانه شده ای؟! آن قصه ی لعنتی را چطور…
جن زوزه ای کشید تا مرد سکوت کند و بعد گفت: قصه نیست نیست… در «ور» را جمشید ساخت و کسانی که در آن زنده اند مثل تواند پیری آنها هر سال یک روز میشود…. فقط یک روز مرد مشتش را روی درختی که جن بر آن نشسته بود کوبید و گفت: باز هم جای شکر است در این بدبختی تنها نیستم! بعد نیشخندی زد و فریاد زد: وَرَجَمکرد !به درخت تکیه داد و نشست چیس و هوش هم آرام آرام به او نزدیک شد تا در کنارش روی زمین قرار گرفت. قدش به اندازه ی نشسته ی مرد جوان بود؛ غرید همین است… دیگر نمی دانم فقط همین…مرد بار دیگر تکرار کرد و رجمکرد عصبانی بود از اینکه در حساس ترین لحظات زندگی رهایی اش به مکانی افسانه ای پیوند میخورد تا باز هم سرگردان بماند.جن با لحنی شمرده تر ادامه داد جایش را کسی نمیداند ولی افسانه نه اهالی ور کمک تو میشوند… فقط خودشان لرزشی در صدایش بود که گویی میترسید عصبانیت این مرد آزادی او از این دایره ها را عقب بیندازد.









