توضیحات
دانلود رمان از جنس اقلیما نوشته نویسنده شقایق علیزاده pdf بدون سانسور
عنوان اثر: از جنس اقلیما
پدید آورنده: شقایق علیزاده
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 764
معرفی رمان از جنس اقلیما
اقلیما شانزده سال بیشتر ندارد، اما قربانی انتخابهای پدرش میشود. او را در قمار میبازند و به دست سیاوش میسپارند؛ مردی که خشونت برایش عادت است و ترس سلاح همیشگیاش. روزهای اقلیما میان درد و اجبار میگذرد، تا اینکه سیاوش برای تسلط بیشتر، صیغهاش میکند. اما پشت این اجبار، زخمی عمیقتر نهفته است؛ زخمی که آرامآرام پرده از چهرهی واقعی سیاوش برمیدارد.
بخشی از رمان از جنس اقلیما
با آب سردی که تو صورتم پاشیده شد چشمام رو باز کردم. نمیتونستم جایی رو ببینم چندباری پلک زدم تا یکم تصویر واضح تر شد . یکی از محافظا با یه سطل توی دستش رو به روم ایستاده بود و نگاه متاسفشو به من دوخته بود. اولین چیزی که نظرمو جلب کرد چهره ی بدون عینکش بود واقعا جذاب بودن خواستم از جام بلند شم که کل بدنم از درد سوت کشید و جیغ خفه ای زدم و سعی کردم بی حرکت بمونم محافظ به زانوشو روزمین گذاشت و با نگاه نگرانی پرسید: خیلی درد داری؟ از شدت درد اشک توی چشمام جمع شدو به بخت خودم لعنت فرستادم و با پلک زدن حرفشو تائید کردم.کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت: اگه جونتو دوست داری دیگه هیچوقت حاضر جوابی نکن. آقا عصاب درست درمونی نداره سری دیگه بی بی ام نمیتونه به دادت برسه. سری برای تائید تکون دادم خواست چیزی بگه که بوی تلخ عطر فرخ تو فضا پیچید.
از ترس دستو پامو جمع کردم صدای قدم هاش شنیده میشد. مردتیکه روانی انگار از اعضای ساواک بود به اطراف نگاهی انداختم. به نظر میومد انباری باشه پسری وسایل کهنه ولی سالم توش بود. صدای قدم هاش نزدیک تر میشد و قلبم داشت میومد تو دهنم. دیگه از بوی تلخ عطر این مردهم میترسیدم چه برسه به بقیه چیزاش یه تیشرت جذب سفید تنش بود که اندامشو کاملا به نمایش میذاشت. با یه شلوار خونگی مشکی که به رد سبز کنار جیباش داشت و دوتا بندونک از جلوش اویزون بود. دستاشو تو جیباش کرد و نگاهی بهم انداخت . محافظ از جلوم بلند شد و عقب رفت چند قدم دیگه نزدیکم شد که خودمو عقب کشیدم و به دیوار تکیه دادم که از درد صورتم جمع شد. براندازم کرد و بادیدن ضعفم چشماش برقی زد و لبخندی رو لباش نشست با اشتیاق نگاهی بهم کردو رو پاشنه چرخی زد و در حالیکه دور میشد گفت: پیمان درو ببند. خبری از غذا نیست تا این خانوم کوچولو بابت زبون درازش عذرخواهی نکرده. محافظ که فهمیدم اسمش پیمانه دنبالش رفت و گفت : اما سیاوش…مابقی حرفش با دستی که فرخ تو هوا تکون داد تو نطفه خفه شد.
فرخ با قدم های سریع از انبار خارج شد. پیمان نیم نگاهی بهم انداخت و زیر لب چیزی مثل متاسفم زمزمه کرد و از انبار بیرون رفت. باورش سخته که این ادم همونیه که با مشت و لگد به تن منوچهر میکوبید. اما سیاوش کی بود؟ مگه این عوضی اسمش فرخ نیست؟ کلافه از فکرای بیهوده مشغول نگاه به اطراف شدم انبار خیلی سرد بوداروم زیر دیوار جمع شدم و به سختی نشستم و زانوهامو بغل کردم پیشونیمو روی دستام گذاشتم که از دردش آه از نهادم بلند شد و اروم اروم اشک ریختم نمیدونم چقدر تواون حال مونده بودم که خوابم برده بود و باصدای در و نوری که توانبار از درز در افتاده بود بیدار شدم کل تنم یخ بودو انبار خیلی سرد بود. خیلی گرسنه بودم و دلم ضعف میرفت بزور سرمو بلند کردم و به یه جفت کفش سیاه و براق جلوم خیره شدم و اروم اروم رد نگاهمو بالا بردم پیمان بود.اروم زمزمه کرد خوبی؟ خواستم بگم آره از زخم کنار لبم حرفم تو گلوم موند و به پلک زدن بسنده کردم.









