توضیحات
دانلود رمان آن سوی من نوشته نویسنده مریم اباذری pdf بدون سانسور
عنوان اثر: آن سوی من
پدید آورنده: مریم اباذری
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 200
معرفی رمان آن سوی من
کیمیا اسیر توهماتش بود.دیوار بین چیزی که واقعی بود و چیزی که فقط در سرش وجود داشت، داشت برایش خراب میشد و محو میشد. همین مسئله هم داشت باعث میشد حوادث عجیبی در زندگیش رخ بدهد.
بخشی از رمان آن سوی من
جعبه ابزار کارش را از دستش گرفتم و گذاشتم یک گوشه ی آشپزخانه آنقدر با محبت و خون گرم بود که موقع حرف زدن با من حتی وسایلش را روی زمین نمی گذاشت تا حواسش پرت چیز دیگری نشود. همین جور که وسایل شام را آماده می کردم نیم نگاهی هم به پدرم داشتم خستگی از سر و رویش می بارید. روی مبل سه نفره ی قهوه ای رنگمان که دیگر رنگ و رویی نداشت نصفه و نیمه لم داده بود. معمولا دوست نداشت کسی خستگی اش را ببیند. حیف این پدر که بچه هایی مثل ما داشت…-سلام حاج احمد آقا خسته نباشی- درود بر تو آنگاه که بانو دشمن را-رو اون که صد البته کیمیا پس هنوز پهن نکردی که سفره -اینا دیگه مامان پهنه حواست نیستا-پس دیس برنجش کو؟ قابلمه ی خورشتی-بجز اونا بقیه اش حله، اونارم الان اکی میکنم.-نمی خواد خودم الان غذارو میکشم. بعد از پدرم تنها چیزی که در این خانه دوست داشتم رابطه ی عمیق و دوستانه ی حاج احمد آقا و کتایون خانم بود. داستان عشق و عاشقی شان در جوانی را همه ی اهالی بخش کوچکشان می دانستند.
این که بعد از سی و چند سال زندگی هنوز هم بدون هم ناهار و شام نمیخورند، یعنی عشقشان واقعی بود پس چرا ماها اینطور نشدیم؟!-سلام بابا-سلام بابا جان خوبی؟-ای اگه بذارن-انقد با مادرت کل کل نکن مسعود گناه داره-باشه بیخیال-رفتی مغازه ی آقا کرمی بابا جان؟-نه فردا میرم -خیله خب ولی برو بابا خوبه کارش-باشه میرم، فعلا که فقط گشنمه.از بیخیالی اش لجم میگرفت پدر بیچاره ام این همه برای این یک لاقبا به این و آن رو می انداخت، آن وقت شازده حتی پیشانی اش عرق نمیکرد که برود ببیند اصلا آن کار چه هست انگار نه انگار با آن مادمازل قرار و مدار عروسی اش را هم گذاشته بود. نگاهش را روی خودم حس میکردم می توانستم احساس کنم چقدر از من بدش می آمد و دلش می خواست سر به تن من نباشد. حتما پیش خودش میگفت این دختره دیوانه است که بعضی وقتها توی اتاق با خودش حرف می زند یا بلند بلند فکر میکند. البته من هم دقیقا همین حس را در موردش داشتم خودش هم وقت هایی که روی هوا بود، دقیقا همین طور می شد.
-کتی خانم نشستیم سر سفره ها بیاین شما هم-این ته دیگش رو در بیارم میام سفته یکم-تشریف بیار من خودم در میارم ته دیگشو شما بیا. طبق معمول از خوش اخلاقی پدرم سواستفاده کردم و خواسته هایم را ردیف کردم. بابایی این قضیه ی لپ تاپ ما به کجا رسید؟-باز خودشو لوس کرد واسه عمه ات میخوای لپ تاپ؟!- به تو چه مگه با تو بودم؟ خدارو شکر بخدا که محتاج تو یکی نیستم.مادرم همین طور که قابلمه ی برنجی را کنار سفره می گذاشت با جر و بحث من و مسعود شروع کرد به غرغر کردن…البته حق هم داشت. بیچاره را می دیدم خم خم راه می رفت دیگر و پا درد امانش را بریده بود. آن وقت پسرش که باید عصای دستش باشد فقط عذابش می داد:چقد دعوا میکنید آخه شما دوتا خستم کردین، باباتونم که انگار نه انگار اصلا-برادر خواهرن دیگه ولشون کن خودشون از پس خودشون برمیان









