توضیحات
دانلود رمان محکوم به نیستی نوشته نویسنده جوی فیلدینگ pdf بدون سانسور
عنوان اثر: محکوم به نیستی
پدید آورنده: جوی فیلدینگ
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1067
معرفی رمان محکوم به نیستی
این رمان، تصویری بیپرده و تکاندهنده از فروپاشی یک خانواده پس از فقدان یک کودک ارائه میدهد. غم، خشم، احساس گناه و ناامیدی، تکتک اعضا را درمینوردد. مواجهه با دیگر خانوادههای داغدیده، آینهای در برابرشان قرار میدهد که هم رنج مشترک را نشان میدهد و هم راههای مختلف مواجهه با آن را. درحالی که زندگی روزمره به ظاهر ادامه دارد، تعقیب و گریز خاموش برای یافتن قاتل، پسزمینهای همیشگی برای این داستان است.
بخشی از رمان محکوم به نیستی
خیلی دور از چیزهایی بود که او در کنار آنها احساس امنیت می کرد خانه اش خانواده اش و شهری که در آن بزرگ شده بود. شاید این طرز تفکر مسخره به نظر می رسید اما در مورد جیل چاره ناپذیر بود. او هرگز با هیجانات، راحت کنار نمی آمد و این یکی از دلایلی بود که ازدواج اولش به شکست انجامید و ازدواج دومش موفق از آب درآمد. رفتار مارک اصلا قابل پیش بینی نبود، در مقابل جک برای هر حرکتش برنامه ریزی می کرد. مارک داخل ماشینش می نشست که اغلب یک ماشین خارجی و اسپرت با رنگ های متالیک و درخشان بود و فقط رانندگی می کرد. هیچوقت درست نمی دانست کجاست هرگز هم از نقشه استفاده نمی کرد. اگر گم می شد که اغلب این طور می شد – یک ساعت قبل از اینکه جایی بایستد از کسی مسیر درست را بپرسد دور خودش می چرخید. به نظر می رسید که اصلا برایش مهم نیست که کجا می خواهد برود؟
خودش فرض میکرد که میداند کجا می خواهد برود. جک والتون درست برعکس او بود هر لحظه از وقتش برنامه ریزی شده بود و هر دقیقه برایش ارزش داشت. هر جزء از لیست کارهای روزانه اش را همان روز به انجام می رساند. اگر جک میخواست جایی برود یک شهر دیگر یا فقط یک قسمت دیگر از شهر از شب قبل نقشه ی مسیر را مطالعه میکرد هر دو سال یک بار ماشینش را که اغلب امریکایی و سفید رنگ بود عوض می کرد. او هرگز دیر نمی کرد مارک باعث عصبانیت جیل می شد، در حالیکه جک باعث میشد احساس امنیت کند.جیل بیش از هر چیز دیگری دئر زندگی مشترکشان این احساس امن یت را دوست داشت. خواهرش کارلو قطب مخالف جیل بود. او بیشتر اخلاق مارک را می پسندید و جیل همیشه پیش خودش فکر می کرد شوهر اولش با خواهر کوچکترش خوشحال تر است. اما کارلو که آشکارا مارک را می پرستید بی قرارتر از آن بود که پنج سال صبر کند تا ازدواج جیل با مارک به طلاق بیانجامد.
برای همین به نیویورک رفته بود جایی که با یک نقاش و بعد یک نفر دیگر و دو سال اخیر را با یک دلال بوس زندگی می کرد. مارک خودش سه سال قبل ازدواج کرده بود. با یک زن فوق العاده به نام جولی که زندگی اش را فدای مارک کرده بود و با جنیفر مثل دختر خودش رفتار می کرد. جریان یکنواخت زندگی جیل به ندرت بهم می خورد. در روزهای مدرسه ساعت ده دقیقه به هشت از خواب بلند می شد خیلی هم راحت از، رختخواب دل می کند. معمولا سحر خیز بود و صبح وقت محبوبش محسوب می شد. اول یک دوش طولانی میگرفت لباس می پوشید بعد برای درست کردن صبحانه به طبقه ی پایین می رفت. موقعی که همه اهل خانه خواب بودند جیل این زمان را برای خودش دوست داشت با اینکه دستانش مشغول چیدن میز صبحانه و درست کردن قهوه بود این حالت در بقیه ی روز باعث آرامشش میشد









