توضیحات
دانلود رمان قربانی نوشته نویسنده مینا سلطانی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: قربانی
پدید آورنده: مینا سلطانی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 515
معرفی رمان قربانی
وقتی خط قرمزها شکسته میشوند، چه کسی قربانی است و چه کسی جلاد؟ راوی داستان که خود را آلوده به گناه میداند، همزمان قربانی فریبهای کسی میشود که روزی دوستش مینامید. این رمان، پرتابی به عمق روابط سمی است؛ جایی که قربانیکردن و قربانیشدن چنان درهم میآمیزند که تشخیص مرز بین آنها غیرممکن میشود. آیا راه فراری از این چرخه شوم وجود دارد؟
بخشی از رمان قربانی
محسن و سهیل مثل اکثر اوقات دعوتش را رد کردند و عماد هم مثل همیشه حرفش را نشنیده گرفت اما حامد و پیمان قبول کردند که در مهمانی همراهاش باشند.سهیل با ابرویی در هم رو به پیمان و حامد سری به تاسف تکان داد – آخه چیه مثل پتومت راه افتادید دنبال این علافتر از خودتون؟ مگه شماها شنبه امتحان ندارید؟ به جای پارتی رفتن بشینین درستونو بخونید پیمان پوزخندی زد و با گوشه ابرو عماد را نشان داد – نه بابا میبینم که این بچه مثبت خیلی روی شما دو تا تاثیر مثبت گذاشته سجاده بدم خدمتتون حاج آقا؟جمع کن اخوی من که میدونم ته دلتون داره ضعف میره واسه پارتی بیخیال بابا شمام بیایید بریم خوش میگذره سهیل بدون نیم نگاهی به پیمان غذایش را زیر و رو کرد.- من ترجیح میدم بشینم در سمو بخونم که بعد از تحمل این ترم مزخرف با صالحی نیفتم،
بعدم میخوام این ترم فارغ التحصیل شم وقت برای هدر دادن ندارم اصلا هم حوصله ی دیدن صالحی رو برای به ترم دیگه ندارم امیر نیشخندی زد – تو چی برادر محسن؟ تو هم میخوای به سجاده و تسبیحت برسی؟ محسن نیمنگاهی به عماد خونسرد و سهیل کرد و سرش را تکان داد – من غلط کنم بیام همون یه بار که اومدم برای هفت پشتم بس بود. برای همون یه بارم به غلط کردن افتادم امیر سرش را با تاسف تکان داد – باشه نیاین عماد خوب درس بخون که من شنبه پیش تو میشینم حداقل به دوازده تپل ازت میخواما عماد تنها با خونسردی و لبخندی محو به صورت سبزه ی امیر نگاه کرد.و چیزی نگفت بعد از اتمام غذای عماد همگی از جا بلند شدند و تا جلوی در دانشگاه در سر و کله هم زدند.مقابل در ورودی پیمان حامد و محسن مثل همیشه مسافر ماشین امیر که وضع مالیاش از همه بهتر بود شدند.
عماد و سهیل به همراه هم به سمت مترو قدم برداشتند تا یکی به شرق تهران و دیگری به غرب بروند.به محض دور شدن پسرها سهیل کوله اش را روی شانه اش جابه جا کرد و با حرص به سمت عماد برگشت صورت سفیدش از خشم سرخ شده بود و چشم های قهوهای رنگش برق میزد تا همین جا هم که فکش از فشار زیاد نشکسته بود باید خدا را شکر میکرد – چرا میذاری از روی دستت بنویسن هان؟ این همه بشینی و بخونی و زحمت بکشی بعد این علافا برن یللی و تللی هاشونو بکنن و روز امتحان بیان از روی دست تو بنویسین تازه نمره قبولیم بگیرن؟ عماد دستی میان موهای مشکی رنگ پرپشتش کشید – من نمیدونم اینکه چه اشکالی داره؟من که جوابا رو بهشون نمیگم فقط روز اول اینکه غیبت نکن داداش برگه مو باز میذارم…









